سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند یرای سیزیف عاصی در نظر بگیرند ، بیهودگی بود : تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود . مدام سیزیف باید تخته سنگی را از یک سربالایی تیز بالا می برد ، همین که به نوک سربالایی می رسید ، سنگ قل می خورد پایین ، و می افتاد توی دره . او دوباره پایین می آمد و آن را هن و هن کنان بالا می برد .
فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده می شود . زاویه ها و تیزی سنگ که دست های سیزیف را خونین و مالین می کرد ، در صد ساله اول مجازاتش صاف وصوف شد . گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعد صاف شد، طوری که هل دادن با زحمت جایش را به قل دادن ساده داد . در هزاره بعد ، تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموار تر . عاقبت به سختی می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت . چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نمانده بود . تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده ، سنگریزه را توی جیبش می گذارد و با کار اعتباری ، قرص های مسکن و دارو های آرام کننده می خرد .
حالا هر روز صبح با آسانسر به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفتر کارش می رود و شب ها دوباره پایین می آید.