:: در میان کوران
نویسنده:
اشتفان لاکنر
مترجم:
علی عبداللهی
|
ارسال شده توسط: امیر حسین
منبع:
کتاب نقطه سر خط
[+]
|
نسخه قابل چاپ
اشتراک گذاری:
|
کوری شبی را به خوشی در خانه دوستش گذراند . یکهو موقع خداحافظی ویرش گرفت ، تنهایی به خانه برود . ولی از دوستش خواست اگر ممکن است چراغی به او بدهد . دوستش پرسید : «برای چی ؟ تو که با چراغ هم جلویت را نمی بینی ! » . مرد کور در جوابش گفت : «برای این که مردم ببینند دارم می آیم و خودشان را از جلویم کنار بکشند . » مرد پا به خیابان گذاشت ، فانوس در دستش تکان می خورد . کسی به او تنه زد ، مرد کور گفت : «حواست کجاست ؟ مگر چراغم را نمی بینی ؟ » عابر مودبانه گفت : « نه خیر ، متاسفم ، من هم کورم ، جناب ! »
|
ارسال نظر: