منوی کاربری: BoomOBar - بوم و بر - ادبیات

دسته بندی موضوعی:

آخرین ارسالی های انجمن:
با عرض پوزش، به دلیل پاره ای از تغییرات، انجمن های بوم و بر تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی باشد.
مطالب اتفاقی بوم و بر:

:: لیست مطالب موجود در بخش داستان کوتاه (مرتب شده بر اساس حروف الفبا)

  • آقا بالای دست گنده
    آقا بالا مرد ساکت و بی آزاری است که دست های گنده ای هم دارد . این چیزی است که من در باره شوهر خاله ام می توانم بگویم . البته این را هم بگویم که سر این ادم همیشه...
  • آقای نویسنده تازه کار است - بخش 1
    «آقاي نويسنده تازه كار است». اما خواهش مي كنم، از حضورتان صميمانه خواهش مي كنم، كه فراموش نكنيد عنوان داستان اين نيست، چيز ديگري است: «آقاي اسبقي بر مي گردد». البته من هم با شما هم عقيده ام كه نويسنده در...
  • آقای نویسنده تازه کار است - بخش 2
    ـ براي من قاليچه كهنه اي آوردند و همه در گوشه اي كه سايه بود نشستيم. من خودم را در محيط بشر نخستين حس مي كردم. اگرچه بوي پهن و كثافات مي آمد و صداي سرسام آور مگس ها گوش...
  • آه استانبول - بخش 1
    چشم هايش خاكستري بود. از پلكان سه طبقه ساختمان كه بالا آمده بود در راهرو تنگ دفتر انتشاراتي كه ديوارهايش را بسته هاي كتاب تا زير سقف پوشانده بود، آن چشم ها بايست به اين رنگ درآمده باشند. اما من...
  • آه استانبول - بخش 2
    بيست دقيقه اي از ساعت پنج گذشته بود كه زنگ در ساختمان را فشار دادم. از پله ها بالا رفتم، در طبقه سوم، ميزبان در آستانه يكي از درها، شماره دوازده، به استقابلم آمده بود. باور نمي كردم اين همان...
  • آینه
    مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد...
  • اسب
    آشنايي و دوستي من و او را بايد نتيجه يك تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در كلاس در جاي ديگري نشانده بود، ممكن بود من با ديگري دوست شوم. روزي كه همراه ناظم دبيرستان به معلم كلاس اول...
  • اشتباه از من بود
    در يكي از رستورانهاي بالا شهر، براي من كار پيدا شد. دوستم كه دايي اش صاحب اين رستوران بود اين كار را برام پيدا كرد. با دايي دوستم فقط دو دقيقه صحبت كردم. مرد خوش مشرب و سرحالي بود. بي...
  • اعترافات یک سارق مادر زاد
    مطلب زیر قسمت کوتاهی از خاطرات مفصل ویرجیل آیوز است که تا اکنون در حال سپری نمودن نخستین دوره نود و نه ساله محکومیتش از چهار دوره حبس ابدی است که به آن محکوم شده است . آقای آیوز قصد...
  • بازنشستگی - بخش 1
     تلفن زنگ زد. كاشفي بود.«بازنشستگي آقا ولي چي شد؟»«احتمالا همين امروز فردا حكمش صادر مي‌شود.»«براش كاري در نظر گرفتم.»«ممنون كه سفارش ما را فراموش نكردي، جناب!»«فقط بگو مرد كارهاي سنگين هست؟»...
  • بازنشستگی - بخش 2
    دوغ را خورده نخورده رفتيم طرف سالن‌ها. كاشفي گفت:«يك دسته از مرغ و خروس‌ها زودتر از بقيه حذف مي‌شوند، و اين برخلاف طبيعت‌شان هم نيست. دقت كه بكنيد، خودتان مي‌فهميد. آن‌هايي كه وقت مردن‌شان رسيده از بقيه هراسان‌تراند. مثلا تا...
  • بن بست
    همه چيز از آن روز شروع شد. روزي كه اولين قصه اش را در روزنامه چاپ كردند. وقتي كه قصه اش را در روزنامه ديد انگار قد كشيد. آن را به چند روزنامه و
  • بهرام گور و لنبک آبکش
    بدانكه كه شد پادشاهيش زاست فزون گشت شادي و انده بكاستيكي از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجير رفت. پيرمردي با عصايي در مشت پيش شتافت و گفت: شاها در شهر ما دو مرد بانوا و بي‌ نوا...
  • بیژن و منیژه - بخش 1
    كيخسرو روزي شادان بر تخت شاهنشهي نشسته و پس از شكست اكوان ديو و خونخواهي سياوش جشني شاهانه ترتيب داده بود. جام ياقوت پر مي‌ در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود.
  • بیژن و منیژه - بخش 2
    سرانجام افراسياب پس از درخواستهاي پياپي پيران راضي گشت كه بيژن را به بند گران ببندند و به زندان افكنند و به گرسيوز دستور داد كه سراپايش را به آهن و زنجير ببندند و با مسمارهاي گران محكم گردانند و...
  • تماشای مسابقه
    روزی بک بازرس به یکی از کلاس های دبیرستانی رفت . کلاس در آن ساعت درس ریاضیات داشت .بازرس به دبیر گفت « خواهش می کنم سه نفر از بهترین شاگردها را به ترتیب بفرستید پای تخته. می خواهم بیینم...
  • تهدید سرگروهبان
    سرگروهبان به گونه اي زجرآور، سخت گير و مقرراتي بود. دربدر به دنبال بهانه مي گشت، تا سر سربازها فرياد بزند و آنها را تهديد كند. قيافه اي خشن و درهم داشت. دائماً داد مي زد و فحش مي داد...
  • جمعه خاكستري - بخش1
    زن غلتي زد، پتو را دور خود پيچيد و به ساعت ديواري خيره شد. حركت پاندول يكنواخت و منظم بود. مثل ديروز، مثل روزهاي پيش. روي صفحه ساعت غبار نشسته بود و عنكبوتي پرحوصله دور و بر ساعت تار تنيده...
  • جمعه خاكستري - بخش2
    «به، پس چرا ازدواج نمي كنيد؟» پوزخندي زد، دلش براي آنچه كه در ذهن ساده ي مرد مي گذشت مي سوخت. «حوصله ندارم آقا، حوصله ي يك عزاداري ديگه.» « اشتباه مي كنين، اشتباه محض، از شما با اين عقل...
  • حفره
    چرا هيچكس نمي داند كه من شهيد شده ام؟ در حالي كه شهيد شده ام. به شهادت رسيده ام. به لقاالله پيوسته ام. مي پيوندم. زمستان بود . هنوز هم زمستان است. زمستان و باران. آن روز نباريد. سه روز...
  • خانه سنگباران
    صداي سنج و نوحه خواني دور و نزديك مي شود و موج بر مي دارد. كوچه پس كوچه‌ هاي تنگ پر است از هجوم آدم هايي كه از چند خيابان آن طرف تر پياده به كوچه هاي باريك و پيچ...
  • خط - بخش 1
    آقاي حسني هنوز خودش به داخل اتاق نيامده، صداي هيجان زده اش را به درون فرستاد: ـ مرضيه جون! مرضيه جون! مژده بده! مرضيه دم كني را روي ديگ پلوپز گذاشت و وارد هال شد و در حالي كه لبش...
  • خط - بخش 2
    لحظه اي ديگر، احمدي جلوي بچه ها ايستاده بود. دفترش را باز كرد و شروع به خواندن كرد:«اگر من شهردار بودم چه مي كردم؟ البته همه ما دانش آموزان مي دانيم كه شهردار وظايف بسياري دارد، مثلاً...» آقاي حسني با...
  • داستان سیاوش - بخش 1
    روزي سپيده دم و هنگام بانگ خروس, گيو و گودرز و طوس و چند تن از سواران با باز و يوز شادان رو سوي نخجير آوردند. شكار فراوان گرفتند و پيش رفتند تا بيشه ‌اي در مرز توران از دور...
  • داستان سیاوش - بخش 2
    پس شاه دستور داد تانفت سياه بر چوبها ريختند و آتش افروزان شعله به آسمان رساندند چنانكه شب از روشني چون روز گشت. همـﮥ مردم از كار سياوش گريان شدند. سياوش با كلاه خود زرين و جامـﮥ سفيد و لبي...
  • داستان سیاوش - بخش 3
    افراسياب كشور پهناوري را تا چين به سياوش سپرد. سياوش شاد گشت و با فرنگيس و پيران روان شدند تا به مكاني رسيد كه از سويي به دريا و از سوي ديگر به كوه راه داشت. آنجا را براي بناي...
  • دزد
    دزد را اول هادي ـ پسر عزيز خانوم ديده بود .ساعت سه و نيم بعد از نصفه شب بود. از خواب بيدار شدم، رفتم دس به آب، داشتم بر مي گشتم برم دوباه بخوابم. با خودم گفتم برم يه نيگايي...
  • رابعه - بخش1
    رابعه يگانه دختر كعب امير بلخ بود. چنان لطيف و زيبا بود كه قرار از دلها مي ربود و چشمان سياه جادوگرش با تير مژگان در دلها مي نشست. جانها نثار لبان مرجاني و دندانهاي مرواريد گونش مي گشت.
  • رابعه - بخش2
    روزي حارث بمناسبت جلوس به تخت شاهي جشني خجسته برپا ساخت. بساط عيش در باغ باشكوهي گسترده شد كه از صفا و پاكي چون بهشت برين بود. سبزﮤ بهاري حكايت از شور جواني مي ‌كرد و غنچـﮥ گل به دست...
  • زنده در قاب
    سكوت كلاس عادي نبود. رو به بچه ها برگشت و همان طور كه با نگاه جستجو مي كرد، گفت:«بخوني» بچه ها پراكنده خواندند: »خواب.» «خواب.» «چند بخشه؟» «يه بخشه» «بخش كنيد»...
صفحه  1  |  2  |  3 

  هر گونه استفاده از محتویات این سایت بلامانع است. [+]
  معنی هر واژه را با دو بار کلیک بیابید. [+]
BoomOBar - بوم و بر - ادبیات   Atom  RSS