مطلب زیر قسمت کوتاهی از خاطرات مفصل ویرجیل آیوز است که تا اکنون در حال سپری نمودن نخستین دوره نود و نه ساله محکومیتش از چهار دوره حبس ابدی است که به آن محکوم شده است . آقای آیوز قصد دارد پس از آزادی به عنوان صفیر صلح سازمان ملل در یکی از کشورهای خاور میانه به جامعه جهانی خدمت کند .بله من دزدم . چرا ندزدم ؟ جایی که من بزرگ شدم آدم باید می دزدید تا بتونه شیکم شو سیر کنه و زنده بمونه . بعد هم که خوب بزرگ شدم ، مجبور بودم بدزدم تا بتونم به پیشخدمت های رستوران انعام حسابی بدم .
بیشتر بر و بچه ها ده دلار و پونزده دلار انعام می دادن ؛ اما من من کمتر از بیست تا نمی دادم و این باعث می شد پیشخدمت ها بهترین سرویس رو به من بدن . تازه ، همیشه هم دزدی واسه این چیزا نبود . خاطرم هست یه دفعه موقع سرقت از یه خونه ، دو سه تا پیژامه دزدیدم چون پیژامه های خودم اصلا راحت نبود و مرتب پامو می خورد ؛ یا یه دفعه چله تابستون از پشت بوم یه خونه چند تا زیر پیرهنی دزدیدم چون تو اون گرما اصلا با پیرهن رو نمی شد خوابید . این به هر حال یه راه زندگی بود ، حالا گیرم خیلی شرافتمندونه و آدم حسابی پسند نبود . لابد فکر می کنین من تربیت خیلی بدی داشتم . خوب نمی تونم این حقیقت رو انکار کنم . بله بابای ما ، یعنی بابای من و آبچیم و داداشام ، همیشه در حال فرار از دست پلیس بود . راستش رو بخواین من تا بیست و دو سالگی نتونستم ببینم بابام دقیقا چه ریخت و قیافه ای داره . سال های سال من فکر می کردم اون یه کوتوله ریشو با عینک شیشه ای تیره اس که همیشه خدا هم در حال شلیدنه (چون فکر می کردم قاعدتا در جریان این همه فرار از دست پلیس باید حد اقل یه گلوله پلیس به پاش خورده باشه ). اما اکه فکر نمی کنین که من دارم براتون چاخان می کنم باهاس بگم که بابای خدا بیامرز من اون مو قع که زنده بود یه آدم قد بلند و مو بلند شبیه اون مرتیکه سوئدی لیندبرگ خلبان بود . یه دزد حرفه ای بانک بود . من به دوره اوجش احترام میذارم اما خودش باید حالیش می شد که شصت و پنج سالگی یه سن استاندارد باسه بازنشستگی تو این رشته اس . اون باید کنار می کشید ، اما این کارو نکرد . این بود که در حین آخرین سرقتش افتاد زمین و لنگش شکست و مجبور شد سالهای آخر عمرش رو به جای اینکه مثل یه حرفه ای گوشه زندان بگذرونه روونه آسایشگاه سالمندان و معلولین بشه .
مامان هم یه جایی تحت تعقیب بود . البته اون قدیم ندیما اوضاع مثل الان نبود . زن ها از حقوق مساوی با مردا برخوردار نبودن و حقیقتشو بخواین اصلا دنبال همچین چیزی هم نبودن . واسه زن جماعت سابقه جنایی برابر بود با دو بار لکه دار شدن دامن عفتش . یه همچین زنی باسه ادامه زندگیش تو جامعه ، باید همیشه یه جورایی باج می داد و یا یه جورایی با سمی ، طناب داری ، چیزی خودش رو خلاص می کرد و دیگه ادامه نمی داد البته بعضی خانوما تو شیکاگو ماشین می روندن ؛ اما این ماجرا فقط وقتی شروع شد که آقایون راننده در سال 1926 اعتصاب کردن ، چه اعتصاب وحشتناکی ! تو اون هشت هفته بی ماشینی و کم ماشینی صدای همه مردم در آمده بود ، اما فلک زده تر از همه گانگستر ها بودن که تو اون مدت اگه بانک می زدن مجبور بودن یا پیاده راه شون رو تا مخفیگاه گز کنن یا تو صف اتوبوس منتظر رسیدن ماشین وایسن ، به هر حال ، داشتم از مامانم می گفتم . اوضاع بد جامعه برای کار کردن زن باعث شده بود که اون نتونه به اندازه بابام فعال باشه و فقط تا شعاع دو تا خیابون بالا و پایین خونه مون دله دزدی می کرد . البته حداقلش این بود که تا روزی که تو نوادا به رحمت حق واصل شد ، حتی یه بار هم گیر نیفتاد . اگه بخواین در باره سایر اعضای خونوادم چیزی بدونین باید بگم که من یه آبجی و دو تا داداش دارم . جنی ، آبجیم ، تبهکار کثیفی بود . اون واسه خاطر پول ، زن یه مرتیکه بی شعور شد . و به مدت سی سال هر روز و هر ساعت اون رو می چاپید . هر جور که می خواین حساب کنین ، حتی از لحاظ حرفه ای این کثیف ترین شیوه دزدیه . برادرم جری یک آدم اهل مطالعه بود ، یک کرم کتاب حسابی ، اگه عضو خونواده ما نبود ممکن بود یه چیزی بشه . اما چون پسر بابا ننه دزد ما بود ، قاطی یه باند زیر زمینی سارقین ادبی شد . اونا یه حوزه کاری گسترده داشتند ، آثار ادبی گمنام به اسم نوشته های نویسنده های جدید جا می زدن ، به اسم نویسنده های معروف کتابای جعلی ی نوشتن و دنباله شاگهکار های بزرگ ادبی رو چاپ می کردند . وقتی جری گیر افتاد در حال نوشتن آخرین فصل کتاب جدید هومر با اسم « اولیس علیه جنرال گرانت » بود ، خلاصه داداش بی نوای ما رو به ده سال آب خنک خوردن با اعمال شاقه محکوم کردند . اما گاس ویلکز بچه پولداری که همونروز به جرم نوشتن بازگشت کمدی الهی بازداشت شده بود ، با اخ کردن ده هزار چوق دو روز بیشتر تو هلفدونی نموند . این همون چیزیه که تو آمریکا یا هر کشور خرابشده دیگری بهش می گن قانون . اما چارلی جوون ترین داداشم آدم بی دست و پایی بود که جز ولگردی و تنبلی هیچ کار دیگه ای بلند نبود . البته اگر تنبلی رو یه جور کار حساب کنین ، آخر سر به این جرم پلیس دستگیرش کرد . و اون تازه تو زندون فهمید که این از معدود جرماییه که یه سنت پول هم توش نیست . 
اولین کار خلاف من ، سرقت تکه تکه یک گرده نون بود . من تو نونوایی ریفکین کار می کردم . کارم این بود که کپک پیراشکی ها و نون شیرمال ها رو پاک کنم . تا صاحب مغازه اونا رو جای جنس تازه به خلق ا... قالب کنه . این یه کار ظریف و حرفه ای بود که من با کمک یه تیغ تیز جراحی به نحو احسن انجامش می دادم . اگه بهم نمی خندین باید بگم مثل کار با نیتروگلیسیرین بود ؛ اگه یه خورده اش می ریخت کف زمین ریفکین یه دعوای اساسی باهام میکرد . شاید اگه با آرنولد روتشتاین آشنا نشده بودم . یه شاگرد نونوا باقی می موندم و حداکثر یه دوکون نونوایی باز می کردم . اماروتشتاین برای من از نقش مهم یه دزد تو جامعه حرف زد . خود اون یه دزد بازنشسته بود . که می گفت دیگه کار حرفه ای نمی کنه . و فقط دوست داره نسل جوون و تازه نفس ها رو راه بیندازه . یادمه یه جمله خیلی مهم به من گفت : « پسرم خرد خرد بدزد همیشه بدزد » من حرف اونو گرفتم و واسه کار اولم ، هر روز یه باریکه خیلی باریک از یکی از نونا می بریدم و زیر کتم قایم میکردم . بعد سه هفته ، با گذاشتن اون باریکه ها کنار هم یه نون کامل داشتم ، ذوق زده کار اولم رو روی روتشتاین بردم ؛ اما اون خیلی ساده گفت : « احمق جون ! نگرفتی حرفمو. »
خیلی بهم برخورد ، ضمن اینکه خیلی اساسی احساس عذاب وجدان داشتم . تصمیم گرفتم اون نونو بر گردوم به مغازه اما وقتی داشتم این کارو می کردم گیر افتادم. آخه اینکه بخوای هر برش نون رو سر جای اصلیش بذاری جداً آخر مصیبت بود . 
خلاصه ، آقایی که شما باشین من سر از دارالتادیب «المیرا» در آوردم . اون جا یه خراب شده جهنمی واقعی بود . پنج دقیقه از اون جا در رفتم . دفعه اول پریدم تو بار یه کامیونی که داشت رخت چرکای زندونیارو می برد بیرون ، . دم در ، ایست بازرسی ماشینو نگه داشت و یکی از نگهبانا متوجه حضور من بین رخ چرکا شد . با باتومش یه سیخونک به پهلوی من زد و خیلی رک پرسید که من اوجا دقیقا دارم چه غلطی می کنم . من هم خیلی معصومانه جواب دادم : « جان ارواح آقات ... من یه مشت رخت چرکم» می تونم . قسم بخورم که صداقت حرف زدن من تو وجودش اثر کرد و واسه یه لحظه شک کرد . کمی دور و بر من قدم زد و دو به شک بود که بی خیال من بشه یا نه . بعد من کارو خراب کردم و ادامه دادم «من از جنس اون پارچه های کتونی راه راه و زبری هستم که واسه دوخت روپوش و فرش ازشون استفاده می کنن » اینجا بود که خفتمو گرفت و به دستام دستبند زد . آخه هر احمقی می دونه فرش رو از کتون نمی دوزن ، حالا هر چقدر هم لحن آدم صادقانه باشه . 
من تو «المیرا» چیزای زیادی در باره انواع خلاف و گوشبری یاد گرفتم : جیب بری ، زدن گاوصندوق ، بریدن شیشه با الماس ، خالی کردن دخل سوپر مارکت ها. این کلیاتش بود . در مورد جزئیات هم یه فوت و فن هایی دستم اومد ؛ اینکه مثلا اگه و یه خونه گیر بیفتی و پلیس بگه که : « ما خونه رو محاصره کردیم ، دستا بالا بیاین بیرون .» اصلا نباید تیر اندازی کنی بلکه باید بگی «الان دستم بنده» یا « گلاب به روتون دست به آبم » تا بلکه ان وسطا یه فرجی بشه و آدم یه خاکی تو سرش بکنه .
خلاصه ، دست آخر که ولمون کردم از المیرا بزنیم بیرون ، من یکی از بهترین دزدای لعنتی بودم که می تونستین تو عمرتون ببینین . می دونم که مردم وقتی صحبت دزد های فوق حرفه ای نیمه قرن بیستم می شه فورا یاد خانواده رافلز می افتن . رافلز ها تیز و بز بودن ، قبول دارم ؛ اما آنها سبک خودشونو داشتن . من هم سبک خودمو. یادمه یه بار با پسر رافلز بزرگ رفتم ناهار رستوران هتل ریتز . تو مایه های رو کم کنی اون نمک و فلفل دون رو دزید و من ظرف های نقره و و دستمال سفره رو . بعد او سس کچاپ رو دزدید؛ اما من واسه ایکه نشون بدم شاهدزدم کلاهش رو کش رفتم . اون البته کم نیاورد چتر منو دزدید و بعد موقع تموم شدن غذا هوس کردیم یه کار مشترک کنیم ؛ پس با کمک هم یکی از پیشخدمت های رستوران رو دزدیدیم . اما همینجا باسه کسانی که نمی دونن بگم که رافلز کبیر کارش رو با گربه دزدی شروع کرد ( من البته شخصا نمی تونم این کار رو انجام بدم چون سیبیل های گربه باعث می شه عطسه ام بگیره ) به هر حال ، رافلز هم با تمام زرنگی و تیز و بزیش آخر سر گیر دو تا پلیس اسکاتلندیاری افتاد که به شکل سگ بولداگ تغییر قیلفه داده بودن . 
من از اون تیپ آدما نیستم که دوست دارن مدام از خودشون و کارشون تعریف الکی کنن ؛ اما دوست دارم از کارهای عجیب و درجه یک خودم تو این حرفه که پلیس هیچوقت ازشون سر در نیاورد یکی دو تا چشمه رو کنم . یادمه یه دفعه وارد یه خونه ای شدم و گاو صندوقشو خالی کردم . حالا با مزه اینجا بود که زوج صاحب خونه تو همون اتاق نشسته بودن و با علاقه و اشتیاق داشتن یه سریال جلف تلویزیونی رو تماشا می کردن . گاوصندوق رمز سختی داشت و من مجبور شدم دست آخر از دینامیت استفاده کنم . و و قتی صدای انفجار دینامیت بلند شد زن و مرد صاحبخونه برای یک لحظه کوتاه سرشونو برگردوندند و با تعجت منو نگاه کردن . اما وقتی براشون توضیح دادم که عضو یه انجمن خیریه هستم و قراره همه محتویات گاو صندوقشون صرف نگهداری از بچه یتیم هایی بشه که باباشون در حین خوردن پاپ کورن زیر تریلی هجده چرخ بی بوق رفته خیلی متاثر شدن و ضمن تشکر از من ، سرشونو بر گردوندن تا بقیه سریالشونو تماشا کنن و تازه وقتی سریالشون تموم شد و می خواستن برن بخوابن از من پرسیدن که چراغ رو خاموش کنن یا نه . من خوشبختانه اون شب عقل به خرج دادم و با استفاده از هوش و ذکاوت فطری خودم اثر انگشت فرانکلین در روزولت رو روی گاو صندوق جا گذاشتم که بعدا رئیس جمهور آمریکا شد .
یه بار دیگه تو یه کوکتل پارتی مجلل سیاسی ، من گردنبند الماس خانم سفیر هلند رو در حینی که داشتم باهاش دست می دادم ، کف رفتم . این کار رو با استفاده از یک جارو برقی انجام دادم . قدرت مکش بالای جاروبرقی باعث شد وقتی کیسه جارو برقی رو باز کنم علاوه بر گردنبند ، گوشواره ها ، سنجاق سینه ، سینه بند خانم سفیر هلند و دندان مصنوعی های سفیر آلمان رو هم داخل جارو پیدا کنم .
اما شاهکار بزرگ من سرقت از موزه بریتانیا بود . من قصد سرقت از بخش جواهرات نایاب رو داشتم که خوب می دونستم حفاظت شده ترین بخش موزه است . کل آن قسمت سیم کشی شده بود و کوچک ترین حرکت هر جنبنده ای می توانست زنگ خطر رو به صدا در بیاره ، اما من یه فکر بکر داشتم . از پنجره کوجیک سقف اون قسمت با یک رشته طناب اومدم پایین تو ارتفاعی که در عین حالی که با زمین تماس نداشتم به تک تک جواهرات دسترسی داشتم . یه جورایی بین زمین و آسمون آویزون بودم . خلاصه می تونستم ظرف کمتر از یه دقیقه تمام الماس های مشهور کیتریج رو که تو یه جعبه مخمل قرمز بود بدزدم . اما درست موقعی که می خواستم برگردم شانس سگ مصب باز دمشو تکون داد و یه گنجیشک عوضی بیکار از همون پنجره وارد موزه شد و قشنگ برای خودش کف موزه نشست . سرتونو درد نیارم آقا ، نشستن گنجیشک هماناو به صدا در اومدن زنگ خطر همانا و ریختن مامورای پلیس و گیر افتادن چاکرتون هم همان . مارو دادگاهی کردن . برای من ده سال بریدن و برای گنجیشکه پنج سال . البته اون پرنده آدم فروش بعد از شیش ماه به قید ضمانت آزاد شد ؛ اما سال بعد تو فورت ویل برای چغلی کردن روی سر خاخام موریس کلوگفاین نامی مجدداً بازداشت شد و به بیست سال حبس محکوم شد 
خب لابد دوست دارین این آخر سری بدونین که به عنوان یه دزد حرفه ای و سابقه دار که قصد داره بعد از آزادی دور کارای خلافو خط بکشه و آدم مثبتی برای خودش و جامعه اش بشه چه نصیحی بریا صاحب خونه هایی که دوست دارن از شر دزدا در امان باشن، دارم . خب ، اولین چیزی که می تونم سفارش کنم اینه که حتما حتما حتما وقتی خونه تشریف ندارین یه لامپی ، چراغی ، چیزی رو روشن بذارین . باید حداقلش یه لامپ شصت وات باشه ، چون کمتر از اون یه دزدو گول نمی زنه . یه کار خوب دیگه که می تونین بکنین اینه که تو خونتون یه سگ نگهدارین ؛ البته خیلی نمی تونین دلتونو به پارس به موقع خوش کنین . خاطرم هست خود من هر وقت می خواستم برم خونه ای دزدی که سگ داشتن ؛ یه کم غذای سگ با سکونال قاطی می کردم و می انداختم جلو آقا سگه و اگه اون کار نمی کرد از مخلوط آسیاب شده گوشت چرخ کرده و یکی از نوول ها تئودور درایزر استفاده می کردم که مطمئن بودم ردخور نداره . اگه اتفاقا قصد داشتین برین بیرون شهر و خونه رو خالی بگذارین ، گذاشتن یک ماکت از خودتون هم پشت پنجره ایده خوبیه . یک بابایی از اهالی برانکس یه دفعه یه ماکت مقوایی از مونتگمری کلیفت پشت پنجره اش گذاشت و برای تعطیلات آخر هفته به کوشر رفته بود . اتفاقاً ، مونتگمری کلیفت همون ایام از حوالی خونه اون بابا رد شده بود و با دیدن ماکت خوش به حالش شده بود و سعی کرده بود که سر صحبت رو باز کنه . اما بعد از یه تلاش هفت هشت ساعته بی ثمر ، برای حرف زدن با اون ماکت ، کنفت و پکر به کالیفرنیا برگشته بود و به دوستانش گفته بود که نیویورکی ها آدمای یبس و خودخواهی هستن .
مسئله اعتمار به نفس هم در برخورد با دزدا خیلی مهمه . اگه یه دزدو در حال سرقت از خونتون غافلگیر کردین اصلا وحشت زده نشین . چون مطمئن باشید که اون هم به اندازه شما ترسیده . خاطرم هست که خود من یه دفعه تو اوایل کارم به وسیله صاحب خونه غافل گیر شدم . صاحب خونه که از من حرفه ای تر بود بعد از اینکه منو لخت کرد ، یعنی کیف و ساعت و و تمام اشیاء قیمتی منو ازم گرفت ، منو مجبور کرد که سرپرستی زن زشت و سه تا بچه زلزله شو به عهده بگیرم . چاره ای نداشتم . تهدیدم کرد که اگه بخوام از این کار شونه خالی کنم منو به پلیس معرفی میکنه . خلاصه من مجبور شدم به مدت شش سال وظایف زجر آور زناشویی و پدری آقارو به جای خودش انجام بدم . لابد دوست دارین بدونین که چی جوری بعد از شش سال از شرشون راحت شدم ؟ خیلی ساده : من هم یه دزد دیگه رو حین سرقت غافلگیر کردم .