افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفيد عروس و سفره‏ي عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضايت نداد عكّاس خبر كنند. مي‏گفت خبري نيست كه عكس بگيرند. و راستي هم خبري نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فاميل. آخوند عاقد خُطبه‏ي عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگيرد، همان بار اوّل "بعله" اش را گفت و خُطبه‏ي عقد جاري شد. همه‏ي حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همه‏ي مادرهاي ديگر، سفارش كرده بود "مبادا دفعه‏ي اوّل و دوم بعله را بگي! خودتو بگير! عروس بايد خودشو بگيره! مبادا بخندي! مبادا زيادي حرف بزني!" افسانه كم‏حرف بود. بلد نبود خودش را بگيرد.  فقط كُند و بي‏حال بود و راه كه مي‏رفت، پاهاش را روي زمين مي‏كشيد و شكمش را جلو مي‏داد و شمرده‏شمرده و آرام حرف مي‏زد. ديربه‏دير مي‏خنديد و اگر خيلي سرحال بود و تصميم مي‏گرفت به چيز خيلي خنده‏داري بخندد، فقط لبخند ملايم بي‏رمقي روي صورتش ظاهر مي‏شد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرايش مختصري كرد و با لباسي که دير‌به‌دير و فقط براي مهماني‌ها مي‌پوشيد پاي سفره‌ي عقد نشست. با لباس شيک پوشيدن و آرايش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضايت مي‏دادند، ترجيح مي‏داد توي محضر قال قضيّه را بكنند. امّا نمي‏خواست آنها را برنجاند. رنجيده كه بودند. بيشتر از اين كه بودند، نمي‏خواست برنجاندشان. به اندازه‏ي كافي دلخورشان كرده بود. آنها دلشان مي‏خواست افسانه لباس عروسي به تن كند، دلشان مي‏خواست مراسم آبرومندي برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگيرد. و مهم‏تر از همه، دلشان مي‏خواست افسانه، تنها دخترشان، با مردي ازدواج كند كه سرش به تنش بيرزد. اگر با مردي ازدواج مي‏كرد كه به‏ش مي‏آمد داماد باشد و خانه و زندگي و شغل آبرومندي داشت يا دست‏كم قيافه و هيكل آبرومندي، شايد حتّا بدون مراسم عروسي و بدون عكس هم رضايت مي‏دادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسري كه خودش پسنديده بود ازدواج مي‏كرد، اجراي مراسم، عكس، لباس و آرايش، براي پدر و مادرش اهميّت بيشتري پيدا كرده بود. چه عيبي داشت كه از مراسمي كه امروز برگزار مي‏شد عكس بگيرند تا سالها بعد عكسها را به اين و آن نشان بدهند و به ياد امروز بيفتند؟ لُطف زندگي به همين دلخوشي‏ها بود. جوان‏ها نمي‏فهميدند. زمانه عوض شده بود و جوان‏هاي اين دوره ديگر زير بار حرف پدرومادرها نمي‏رفتند.
 پدر و مادر افسانه با اين ازدواج مخالف بودند. علي به نظر آنها براي ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوان‏تر بود. دانشجو بود. كار نمي‏كرد. درآمدي نداشت. افسانه كار مي‏كرد، كار نيمه‏وقت. مُنشي يك درمانگاه خصوصي بود. با حقوقي كه مي‏گرفت، حتّا نمي‏شد يك اتاق فسقلي اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتي دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جست‏وجوي بي‏حاصل، يكي از دوستهاي علي كه او هم به‏تازگي ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكي براي او خريده بود، علي و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بيشتر نداشت. يكي از اتاق‏ها را در اختيار آنها گذاشتند و اتاق ديگر مال آن زوج ديگر. هر دو زوج زندگي ساده‏اي داشتند. هرچه توي آن آپارتمان بود، چيزهايي كه از قبل بود و چيزهايي كه بعداً افسانه و علي خريدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هيچ‏كس صاحب هيچ‏چيز نبود. خرج اين دو خانواده‏ي كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها مي‏خريد، براي همه مي‏خريد و هر چهار نفر سر يك سفره مي‏نشستند. دوست علي از آنها اجاره نمي‏گرفت. دوست علي هم مثل علي و افسانه مُريد عالي‏جناب بود و خوشحال بود كه با هم‏مسلك‏هاي خودش زير يك سقف زندگي مي‏كند.
پدر علي هم با اين ازدواج مخالف بود. مرد پولداري بود. در خرّم‏آباد چاپخانه داشت. فقط براي شركت در مراسم عقد به تهران آمد و با قيافه‏ي عبوس، گوشه‏اي لم داد و به عروس و داماد كوچولو زُل زد. عروس و دامادي كه هيچ‏چيزشان به عروس‏ودامادها نمي‌آمد و به نظرش خنده‏دار مي‏آمدند. "عروسك" و "دامادك". اين اسم را همان‏جا براي آنها گذاشت و زيرلبي به زنش گفت. ديگر حرف نزد، لام تا كام. به او بر خورده بود. همه‏ي كساني كه او را مي‏شناختند مي‏دانستند كه چه‏قدر به او بر خورده است و به او حق مي‏دادند كه دلخور باشد. او بزرگ فاميل خودشان بود. همه‏ي فاميلشان، چه آنهايي كه ساكن خرّم‏آباد بودند و چه آنهايي كه در شهرهاي ديگر بودند، هر مشكلي كه پيش مي‏آمد و هر كاري كه داشتند، مي‏آمدند پيش او و با او صلاح و مصلحت مي‏كردند و آن‏وقت پسر خودش كه رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جايي برسد، هنوز دو سال از دوره‏ي دانشجويي‏اش نگذشته، عاشق اين عروسک فسقلي شده بود و مادرش را واسطه كرده بود تا رضايت پدرش را جلب كند. و اين زنها را كه مي‏شناسيد: هر كاري را با گريه و زاري پيش مي‏برند. با گريه و زاري شوهرش را وادار كرده بود رضايت بدهد و با گريه و زاري، از شوهرش خواهش كرده بود در مراسم عقد شركت كند. و چه خوب شد كه عكّاس خبر نكرده بودند! پدر علي اصلاً دلش نمي‏خواست عكسش را بغل اين عروس و داماد مسخره بگيرند. سر سفره‏ي عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، براي روبه‏راه كردن زندگي، كمك كند. سر مهريّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت "به من مربوط نيست. خودش بايد بدهد." حتّا مقرّري ماهانه‏ي علي را كه در دو سال اخير براي او مي‏فرستاد قطع كرد. گفت "خودش مي‏داند." به زنش كه گريه و زاري مي‏كرد، گفت "تا همين‏جاش هم به اندازه‏ي كافي تحقير شدم." فرداي روز عقد، برگشت خرّم‏آباد.
افسانه تا پيش از ازدواج، در خانه‏ي پدرش، اتاق مستقل داشت. يك خانه‏ي حياطدار بزرگ يك‏طبقه، با استخر و باغچه و شش‏تا اتاق، در خيابان نياوران. شش‏تا اتاق براي سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق كار پدرش، اتاق خودش و سه‏تا اتاق ديگر هم خالي و بي‏استفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با اين كه از علي خوشش نمي‏آمد و دلش نمي‏خواست دخترش به اين زودي ازدواج كند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با اين كه دلش مي‏خواست حالا كه ازدواج كرده بودند، بيايند همان‏جا توي خانه‏ي خودش زندگي كنند، اصرار چنداني نكرد و وقتي كه شنيد تصميم گرفته‏اند توي خانه‏ي يكي از دوستهاي علي زندگي كنند، كمي غُر زد، امّا بعد كه ديد حريفشان نمي‏شود، رضايت داد. حتّا براي آنها مقرّري ماهانه‏اي معيّن كرد، چون كه مي‏دانست با حقوق افسانه زندگي‏شان نمي‏چرخد.
مادر افسانه دلش مي‏خواست افسانه ازدواج كند. افسانه به سنّ‌ و ‌سال ازدواج رسيده بود و حتّا اگر مي‏خواستيد سخت بگيريد، شايد كمي دير هم شده بود يا داشت مي‏شد: سه‏چهار سال بود دانشگاهش را تمام كرده بود و يكي دو سال ديگر سي سالش تمام مي‏شد. امّا علي انتخاب بدي بود. علي جوان بود، ريزه‏ميزه بود، بي‏كار بود، بي‏پول بود. همه‏ي عيبهاي ممكن را داشت. خود مراسم عقد هم كه به اصرار افسانه بي هيچ دنگ و فنگي برگزار شده بود، فكري بود كه مادر افسانه را مُدام آزار مي‏داد. مادر افسانه دلش نمي‏خواست توي هتل جشن بگيرند يا نوازنده و خواننده دعوت كنند و هفت شب و هفت روز بزن و بكوب باشد. نه. اين زياده‏روي‏ها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط اي كاش مجلس آبرومندي برگزار مي‏شد، اي كاش كيک سفارش مي‏دادند. نه كيک چندطبقه، كيک يك‏طبقه، امّا كيكي كه اسم افسانه و علي را روش نوشته باشند. و اي كاش شام مفصّلي تهيّه مي‏كردند و افسانه لباس عروس مي‏پوشيد و علي لباس دامادي مي‏پوشيد و خيلي‏ها را از دوستان و آشنايان دور و نزديك دعوت مي‏كردند و اي كاش (و اين از همه واجب‏تر بود)عكس هم مي‏گرفتند: از كيک، از مهمان‏ها، از سفره‏ي عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با كُت و شلوار دامادي و كراوات.
غُرزدن‏هاي مادر افسانه از همان فرداي روز عقد شروع شد. تا يكي دو ماه اوّل بعد از ازدواج كه هنوز به خانه‏ي دوست علي نرفته بودند، افسانه توجّه چنداني به اين غُرزدن‏ها نداشت. و بعد كه افسانه از خانه‏ي پدري درآمد و در خانه‏ي دوست علي مستقر شدند و زندگي مشترک با علي تازگي روزهاي اوّلش را از دست داد و مثل همه‏ي زندگي‏هاي ديگر، با مُختصري تفاوت، به عادت تبديل شد، غُرزدن‏ها همچنان ادامه داشت و روزهاي جمعه كه براي ناهار به خانه‏ي پدر و مادر افسانه مي‏رفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پيش مي‏كشيد و افسوس مي‏خورد كه از آن روز هيچ عكسي ندارند و آن‏قدر به آنها سركوفت زد و آن‏قدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضايت داد كه يك بار ديگر مراسم عقد را تكرار كنند، امّا نه به‏اسم عقد: سوري به مناسبت ازدواج آنها كه همه‏ي فاميل را دعوت كنند و عكس هم بگيرند و افسانه لباس عروسي بپوشد و علي لباس دامادي.
علي هيچ‏وقت كُت‌و‌شلوار نمي‏پوشيد. فقط يك بار پوشيد و آن هم سر سفره‏ي عقد. آن كُت‌و‌شلوار هم قرضي بود: از دوستي كه حالا همخانه‏اش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش بايد قرض مي‏گرفت. فقط همان دوست بود كه كُت‌و‌شلوار داشت. نه يك دست، چندين دست. و اين بار همه‏ي كُت‏وشلوارهاي او را امتحان كرد تا يكي را كه درست قالب تنش باشد پيدا كند. كُت‌و‌شلوار سر سفره‏ي عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همه‏ي كُت‏وشلوارهاي دوستش براي او گُشاد بود. يكي از كُت‏وشلوارهاي قديمي دوستش را پوشيد كه براي دوستش ديگر تنگ شده بود. براي علي اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانه‏هاي كُت براي شانه‏هاي علي بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچه‏هاش مي‏كشيد روي زمين. افسانه پايين شلوار را تو گذاشت، امّا دست به تركيب كُت نمي‏شد زد. اگر مي‏خواستند كُت‌و‌شلوار بهتري سفارش بدهند، بايد دو هفته مهماني را به تأخير مي‏انداختند و مادر افسانه، حالا كه با اين‏همه زحمت افسانه را راضي كرده بود، حوصله‏ي صبر كردن نداشت. لباس عروسي افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل اين كه اصلاً براي او دوخته باشند. با كفشهاي بي‏پاشنه‏ي خودش، پايين دامن لباس روي زمين كشيده مي‏شد و كف اتاق‏ها را جارو مي‏كرد. امّا كفشهاي پاشنه‏بلند مادرش را كه پوشيد، لبه‏ي چيندار دامنش دو سه انگشت با زمين فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُف‏كرده بود و فنر داشت، سنگين بود. امّا افسانه بعد از چند دقيقه، با اين لباس اُخت شد. توي اين لباس راحت بود. از اين طرف به آن طرف مي‏رفت، چرخ مي‏زد، خودش را توي آينه‏ي قدّي هال نگاه مي‏كرد، به همه‏ي اتاق‏ها سركشي مي‏كرد. در اتاق پدرش را كه بسته بود بي‏خبر باز كرد و پدرش را كه توي صندلي پُشت ميز تحريرش داشت چُرت مي‏زد، با قيافه‏ي تازه‏اش ترساند.
پدرش توي صندلي جابه‏جا شد، نگاهي به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچه‏اش آويزان بود. چشمهاي پُف‏كرده‏اش را به‏هم زد. گفت "خواب مي‏بينم؟"
افسانه خنديد. چرخي زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا كند. گفت "اگه گفتي اين لباس مال كيه؟"
پدرش نمي‏دانست و نمي‏خواست بداند. مال هر كس كه بود، حالا تن دخترش بود و خيلي هم به او مي‏آمد. گفت "چه‏قدر خوشگل شدي!"
افسانه گفت "خيلي ممنون." باز هم چرخي زد و داشت از اتاق مي‏رفت بيرون كه شنيد پدرش چيزي گفت، چيزي شبيه "كوفتش بشه الاهي" يا "حرومش باشه". پرسيد "چيزي گفتي؟"
پدرش گفت "گفتم مُباركه. گفتم به پاي هم پير بشين."
افسانه گفت "خيلي ممنون."
مهماني در خانه‏ي پدر افسانه برگزار شد. علي با كُت‌و‌شلوار تازه‏اش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش مي‏زد. امّا باز هم، با اين قيافه‏ي جديد، وقتي كه پهلوي افسانه مي‏ايستاد، به او نمي‏آمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هيكلش درشت‏تر بود. به افسانه مي‏آمد خواهر بزرگتر علي باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض مي‏كردند، به افسانه مي‏آمد شوهر علي باشد. امّا به علي نمي‏آمد شوهر افسانه باشد. ساعتي پيش از آمدن مهمان‏ها، هر دو مقابل آينه‏ي قدّي ايستادند و خودشان را توي آينه نگاه كردند و خنديدند. چه خوب بود عكسي مثل همين تصوير توي آينه‏ي قدّي مي‏گرفتند، با قيافه‏هاي شاد و خندان، قيافه‏هايي كه مال خودشان بود، و با لباس‏هايي كه مال خودشان نبود امّا توي عكس معلوم نمي‏شد كه مال خودشان بود يا نبود. دوربين عكّاسي هم مهيّا بود: دوربين عكّاسي خاله‏ي افسانه.
خاله‏ي افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه كمك كند. شام مفصّلي براي مهمان‏ها تهيّه مي‏ديدند. مادر افسانه به هيچ‏كدام از مهمان‏ها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان كرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشريف بياوريد منزل ما و اگر كسي پرسيده بود "به چه مناسبت،" گفته بود "دور هم باشيم." بيست سي نفري مي‏شدند. و همين تعداد براي عكس گرفتن كافي بود.
افسانه براي عكس گرفتن بي‏تاب بود. دست در گردن داماد، توي اتاق پدرش، پُشت به قفسه‏ي كتاب‏ها ايستاد و از خاله‏اش خواست اوّلين عكس را بگيرد.
مادر افسانه موافق نبود. گفت "صبر كنيد تا مهمان‏ها بيان!" دلش مي‏خواست همه‏ي عكسها را وقتي كه مهمان‏ها آمدند بگيرند. حتّا عكسهاي دونفره. عكس دونفره‏ي پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسي و پدر افسانه با كُت‌و‌شلوار مشكي، پيراهن سفيد چيندار و پاپيون مشكي، روي تاقچه‏ي اتاق پذيرايي بود. مادر افسانه روي صندلي نشسته بود و پدر افسانه كنار صندلي ايستاده بود و دستش را گذاشته بود روي پُشتي صندلي. مادر افسانه قاب‏عكس را با دستمال پاك كرد و شيشه‏اش را برق انداخت و مدّتي به عكس زُل زد. مثل اين كه همين ديروز بود. عكس را توي عكّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توي عروسي عكس بگيرند. بعد از عروسي، عروس و داماد مي‏رفتند عكّاسخانه و عكّاسخانه‏ها لباس عروس و داماد براي عكس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نمي‏آمد با لباس عروس عكّاسخانه عكس بگيرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عكس بگيرد. دلش مي‏خواست به هر كس كه اين عكس را مي‏ديد بگويد اين لباس لباس خودش بوده، بگويد عكّاسخانه لباس قرضي هم داشت، امّا اين لباس كه مي‏بينيد لباس خودم بوده، لباسي كه تا امروز، توي كمد، صحيح و سالم، نگهش داشته بود، لباسي كه امروز به تن دخترش به اين برازندگي و زيبايي بود. لباس پدر افسانه قرضي بود. لباس عكّاسخانه. مادر افسانه دلش مي‏خواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسي توي عكس است. خاله‏ي افسانه خبر داشت. امّا دايي افسانه (كه هنوز نيامده بود) حتماً يادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً يادش نيامد. فقط كافي بود نگاه دقيقي به اين عكس بيندازيد. تميز كردن شيشه‏ي روي عكس نيم ساعت طول كشيد. اين لباس با همه‏ي لباس‏هاي ديگر فرق داشت. هيچ عكّاسخانه‏اي لباس به اين قشنگي نداشت. امروز افسانه با اين لباس مثل خود او بود. توي اتاق‏ها چرخ مي‏زد و مثل مادرش روي همه‏چي دستمال مي‏كشيد تا همه‏چي را برق بيندازد و براي مهماني آماده كند. چه شور و اشتياقي داشت! چرا اتاق‏خواب‏ها را تر و تميز مي‏كرد؟ مهمان‏ها كه به اتاق‏خواب‏ها كاري نداشتند. همه‏ي مهمان‏ها همين‏جا توي اتاق پذيرايي جا مي‏گرفتند و هيچ‏كس قرار نبود توي اتاق‏ها سرك بكشد.
مادر افسانه گفت "افسانه، فقط روي ميزهاي اتاق پذيرايي را دستمال بكش!"
افسانه داشت سنگ تمام مي‏گذاشت. از اين رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدكُنان اين شور و اشتياق را نداشت؟ تقصير اين پسر بود. او بود كه عقلش را دزديده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسه‏هاي هفتگي محفلشان شركت مي‏كردند. در يكي از همين جلسه‏ها بود كه باهم آشنا شده بودند. درست است كه افسانه پيش از آشنايي با علي به اين جلسه‏ها مي‏رفت و زمينه‏اش را داشت، امّا اگر با علي آشنا نمي‏شد، شايد بعد از مدّتي ول مي‏كرد و مي‏رفت سراغ يك سرگرمي ديگر. سرگرمي براي جوان‏هاي هم‏سن‏وسال او زياد بود. زماني مي‏رفت كلاس گيتار، زماني مي‏رفت كلاس خيّاطي، زماني كتاب مي‏خواند و مي‏خواست نويسنده شود، زماني توي مهماني‏ها درباره‏ي سياست و آينده‏ي مملكت بحث مي‏كرد و مي‏خواست يك حزب سياسي مستقل تشكيل بدهد، زماني مي‏رفت استخر آب گرم... امّا علي سابقه‏اش بيشتر بود. محفل براي علي سرگرمي نبود، همه‏ي زندگي‏اش بود. تا پيش از ازدواج، توي يكي از تمپل‏هاي محفلشان زندگي مي‏كرد، جزوه‏هاي آموزشي محفلشان را پخش مي‏كرد، نوشته‏هاي عالي‏جناب را كه رئيس محفل بود و خودش مُقيم آمريكا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خيلي از دوستان علي، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه كردند. بعد از ازدواج، علي ديگر مُقيم تمپل نبود. به تمپل سر مي‏زد و توي همه‏ي جلسه‏هاي آنها شركت مي‏كرد، امّا مُقيم نبود. مثل پيش از ازدواج نمي‏توانست همه‏ي وقتش را صرف كار پخش و تبليغ كند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پيش از ازدواج. پدر و مادر افسانه اميدوار بودند بعد از ازدواج هر دو به‏كلّي از محفل دست بكشند، امّا باز هم هر دو در جلسه‏ها شركت مي‏كردند و جُزوه‏هاي آنها را مي‏خواندند و در همه‏ي مهماني‏ها از عالي‏جناب حرف مي‏زدند.

افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفيد عروس و سفره‏ي عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضايت نداد عكّاس خبر كنند. مي‏گفت خبري نيست كه عكس بگيرند. و راستي هم خبري نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فاميل. آخوند عاقد خُطبه‏ي عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگيرد، همان بار اوّل "بعله" اش را گفت و خُطبه‏ي عقد جاري شد. همه‏ي حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همه‏ي مادرهاي ديگر، سفارش كرده بود "مبادا دفعه‏ي اوّل و دوم بعله را بگي! خودتو بگير! عروس بايد خودشو بگيره! مبادا بخندي! مبادا زيادي حرف بزني!" افسانه كم‏حرف بود. بلد نبود خودش را بگيرد. فقط كُند و بي‏حال بود و راه كه مي‏رفت، پاهاش را روي زمين مي‏كشيد و شكمش را جلو مي‏داد و شمرده‏شمرده و آرام حرف مي‏زد. ديربه‏دير مي‏خنديد و اگر خيلي سرحال بود و تصميم مي‏گرفت به چيز خيلي خنده‏داري بخندد، فقط لبخند ملايم بي‏رمقي روي صورتش ظاهر مي‏شد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرايش مختصري كرد و با لباسي که دير‌به‌دير و فقط براي مهماني‌ها مي‌پوشيد پاي سفره‌ي عقد نشست. با لباس شيک پوشيدن و آرايش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضايت مي‏دادند، ترجيح مي‏داد توي محضر قال قضيّه را بكنند. امّا نمي‏خواست آنها را برنجاند. رنجيده كه بودند. بيشتر از اين كه بودند، نمي‏خواست برنجاندشان. به اندازه‏ي كافي دلخورشان كرده بود. آنها دلشان مي‏خواست افسانه لباس عروسي به تن كند، دلشان مي‏خواست مراسم آبرومندي برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگيرد. و مهم‏تر از همه، دلشان مي‏خواست افسانه، تنها دخترشان، با مردي ازدواج كند كه سرش به تنش بيرزد. اگر با مردي ازدواج مي‏كرد كه به‏ش مي‏آمد داماد باشد و خانه و زندگي و شغل آبرومندي داشت يا دست‏كم قيافه و هيكل آبرومندي، شايد حتّا بدون مراسم عروسي و بدون عكس هم رضايت مي‏دادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسري كه خودش پسنديده بود ازدواج مي‏كرد، اجراي مراسم، عكس، لباس و آرايش، براي پدر و مادرش اهميّت بيشتري پيدا كرده بود. چه عيبي داشت كه از مراسمي كه امروز برگزار مي‏شد عكس بگيرند تا سالها بعد عكسها را به اين و آن نشان بدهند و به ياد امروز بيفتند؟ لُطف زندگي به همين دلخوشي‏ها بود. جوان‏ها نمي‏فهميدند. زمانه عوض شده بود و جوان‏هاي اين دوره ديگر زير بار حرف پدرومادرها نمي‏رفتند.
 پدر و مادر افسانه با اين ازدواج مخالف بودند. علي به نظر آنها براي ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوان‏تر بود. دانشجو بود. كار نمي‏كرد. درآمدي نداشت. افسانه كار مي‏كرد، كار نيمه‏وقت. مُنشي يك درمانگاه خصوصي بود. با حقوقي كه مي‏گرفت، حتّا نمي‏شد يك اتاق فسقلي اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتي دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جست‏وجوي بي‏حاصل، يكي از دوستهاي علي كه او هم به‏تازگي ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكي براي او خريده بود، علي و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بيشتر نداشت. يكي از اتاق‏ها را در اختيار آنها گذاشتند و اتاق ديگر مال آن زوج ديگر. هر دو زوج زندگي ساده‏اي داشتند. هرچه توي آن آپارتمان بود، چيزهايي كه از قبل بود و چيزهايي كه بعداً افسانه و علي خريدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هيچ‏كس صاحب هيچ‏چيز نبود. خرج اين دو خانواده‏ي كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها مي‏خريد، براي همه مي‏خريد و هر چهار نفر سر يك سفره مي‏نشستند. دوست علي از آنها اجاره نمي‏گرفت. دوست علي هم مثل علي و افسانه مُريد عالي‏جناب بود و خوشحال بود كه با هم‏مسلك‏هاي خودش زير يك سقف زندگي مي‏كند.
پدر علي هم با اين ازدواج مخالف بود. مرد پولداري بود. در خرّم‏آباد چاپخانه داشت. فقط براي شركت در مراسم عقد به تهران آمد و با قيافه‏ي عبوس، گوشه‏اي لم داد و به عروس و داماد كوچولو زُل زد. عروس و دامادي كه هيچ‏چيزشان به عروس‏ودامادها نمي‌آمد و به نظرش خنده‏دار مي‏آمدند. "عروسك" و "دامادك". اين اسم را همان‏جا براي آنها گذاشت و زيرلبي به زنش گفت. ديگر حرف نزد، لام تا كام. به او بر خورده بود. همه‏ي كساني كه او را مي‏شناختند مي‏دانستند كه چه‏قدر به او بر خورده است و به او حق مي‏دادند كه دلخور باشد. او بزرگ فاميل خودشان بود. همه‏ي فاميلشان، چه آنهايي كه ساكن خرّم‏آباد بودند و چه آنهايي كه در شهرهاي ديگر بودند، هر مشكلي كه پيش مي‏آمد و هر كاري كه داشتند، مي‏آمدند پيش او و با او صلاح و مصلحت مي‏كردند و آن‏وقت پسر خودش كه رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جايي برسد، هنوز دو سال از دوره‏ي دانشجويي‏اش نگذشته، عاشق اين عروسک فسقلي شده بود و مادرش را واسطه كرده بود تا رضايت پدرش را جلب كند. و اين زنها را كه مي‏شناسيد: هر كاري را با گريه و زاري پيش مي‏برند. با گريه و زاري شوهرش را وادار كرده بود رضايت بدهد و با گريه و زاري، از شوهرش خواهش كرده بود در مراسم عقد شركت كند. و چه خوب شد كه عكّاس خبر نكرده بودند! پدر علي اصلاً دلش نمي‏خواست عكسش را بغل اين عروس و داماد مسخره بگيرند. سر سفره‏ي عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، براي روبه‏راه كردن زندگي، كمك كند. سر مهريّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت "به من مربوط نيست. خودش بايد بدهد." حتّا مقرّري ماهانه‏ي علي را كه در دو سال اخير براي او مي‏فرستاد قطع كرد. گفت "خودش مي‏داند." به زنش كه گريه و زاري مي‏كرد، گفت "تا همين‏جاش هم به اندازه‏ي كافي تحقير شدم." فرداي روز عقد، برگشت خرّم‏آباد.
افسانه تا پيش از ازدواج، در خانه‏ي پدرش، اتاق مستقل داشت. يك خانه‏ي حياطدار بزرگ يك‏طبقه، با استخر و باغچه و شش‏تا اتاق، در خيابان نياوران. شش‏تا اتاق براي سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق كار پدرش، اتاق خودش و سه‏تا اتاق ديگر هم خالي و بي‏استفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با اين كه از علي خوشش نمي‏آمد و دلش نمي‏خواست دخترش به اين زودي ازدواج كند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با اين كه دلش مي‏خواست حالا كه ازدواج كرده بودند، بيايند همان‏جا توي خانه‏ي خودش زندگي كنند، اصرار چنداني نكرد و وقتي كه شنيد تصميم گرفته‏اند توي خانه‏ي يكي از دوستهاي علي زندگي كنند، كمي غُر زد، امّا بعد كه ديد حريفشان نمي‏شود، رضايت داد. حتّا براي آنها مقرّري ماهانه‏اي معيّن كرد، چون كه مي‏دانست با حقوق افسانه زندگي‏شان نمي‏چرخد.
مادر افسانه دلش مي‏خواست افسانه ازدواج كند. افسانه به سنّ‌ و ‌سال ازدواج رسيده بود و حتّا اگر مي‏خواستيد سخت بگيريد، شايد كمي دير هم شده بود يا داشت مي‏شد: سه‏چهار سال بود دانشگاهش را تمام كرده بود و يكي دو سال ديگر سي سالش تمام مي‏شد. امّا علي انتخاب بدي بود. علي جوان بود، ريزه‏ميزه بود، بي‏كار بود، بي‏پول بود. همه‏ي عيبهاي ممكن را داشت. خود مراسم عقد هم كه به اصرار افسانه بي هيچ دنگ و فنگي برگزار شده بود، فكري بود كه مادر افسانه را مُدام آزار مي‏داد. مادر افسانه دلش نمي‏خواست توي هتل جشن بگيرند يا نوازنده و خواننده دعوت كنند و هفت شب و هفت روز بزن و بكوب باشد. نه. اين زياده‏روي‏ها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط اي كاش مجلس آبرومندي برگزار مي‏شد، اي كاش كيک سفارش مي‏دادند. نه كيک چندطبقه، كيک يك‏طبقه، امّا كيكي كه اسم افسانه و علي را روش نوشته باشند. و اي كاش شام مفصّلي تهيّه مي‏كردند و افسانه لباس عروس مي‏پوشيد و علي لباس دامادي مي‏پوشيد و خيلي‏ها را از دوستان و آشنايان دور و نزديك دعوت مي‏كردند و اي كاش (و اين از همه واجب‏تر بود)عكس هم مي‏گرفتند: از كيک، از مهمان‏ها، از سفره‏ي عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با كُت و شلوار دامادي و كراوات.
غُرزدن‏هاي مادر افسانه از همان فرداي روز عقد شروع شد. تا يكي دو ماه اوّل بعد از ازدواج كه هنوز به خانه‏ي دوست علي نرفته بودند، افسانه توجّه چنداني به اين غُرزدن‏ها نداشت. و بعد كه افسانه از خانه‏ي پدري درآمد و در خانه‏ي دوست علي مستقر شدند و زندگي مشترک با علي تازگي روزهاي اوّلش را از دست داد و مثل همه‏ي زندگي‏هاي ديگر، با مُختصري تفاوت، به عادت تبديل شد، غُرزدن‏ها همچنان ادامه داشت و روزهاي جمعه كه براي ناهار به خانه‏ي پدر و مادر افسانه مي‏رفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پيش مي‏كشيد و افسوس مي‏خورد كه از آن روز هيچ عكسي ندارند و آن‏قدر به آنها سركوفت زد و آن‏قدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضايت داد كه يك بار ديگر مراسم عقد را تكرار كنند، امّا نه به‏اسم عقد: سوري به مناسبت ازدواج آنها كه همه‏ي فاميل را دعوت كنند و عكس هم بگيرند و افسانه لباس عروسي بپوشد و علي لباس دامادي.
علي هيچ‏وقت كُت‌و‌شلوار نمي‏پوشيد. فقط يك بار پوشيد و آن هم سر سفره‏ي عقد. آن كُت‌و‌شلوار هم قرضي بود: از دوستي كه حالا همخانه‏اش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش بايد قرض مي‏گرفت. فقط همان دوست بود كه كُت‌و‌شلوار داشت. نه يك دست، چندين دست. و اين بار همه‏ي كُت‏وشلوارهاي او را امتحان كرد تا يكي را كه درست قالب تنش باشد پيدا كند. كُت‌و‌شلوار سر سفره‏ي عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همه‏ي كُت‏وشلوارهاي دوستش براي او گُشاد بود. يكي از كُت‏وشلوارهاي قديمي دوستش را پوشيد كه براي دوستش ديگر تنگ شده بود. براي علي اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانه‏هاي كُت براي شانه‏هاي علي بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچه‏هاش مي‏كشيد روي زمين. افسانه پايين شلوار را تو گذاشت، امّا دست به تركيب كُت نمي‏شد زد. اگر مي‏خواستند كُت‌و‌شلوار بهتري سفارش بدهند، بايد دو هفته مهماني را به تأخير مي‏انداختند و مادر افسانه، حالا كه با اين‏همه زحمت افسانه را راضي كرده بود، حوصله‏ي صبر كردن نداشت. لباس عروسي افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل اين كه اصلاً براي او دوخته باشند. با كفشهاي بي‏پاشنه‏ي خودش، پايين دامن لباس روي زمين كشيده مي‏شد و كف اتاق‏ها را جارو مي‏كرد. امّا كفشهاي پاشنه‏بلند مادرش را كه پوشيد، لبه‏ي چيندار دامنش دو سه انگشت با زمين فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُف‏كرده بود و فنر داشت، سنگين بود. امّا افسانه بعد از چند دقيقه، با اين لباس اُخت شد. توي اين لباس راحت بود. از اين طرف به آن طرف مي‏رفت، چرخ مي‏زد، خودش را توي آينه‏ي قدّي هال نگاه مي‏كرد، به همه‏ي اتاق‏ها سركشي مي‏كرد. در اتاق پدرش را كه بسته بود بي‏خبر باز كرد و پدرش را كه توي صندلي پُشت ميز تحريرش داشت چُرت مي‏زد، با قيافه‏ي تازه‏اش ترساند.
پدرش توي صندلي جابه‏جا شد، نگاهي به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچه‏اش آويزان بود. چشمهاي پُف‏كرده‏اش را به‏هم زد. گفت "خواب مي‏بينم؟"
افسانه خنديد. چرخي زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا كند. گفت "اگه گفتي اين لباس مال كيه؟"
پدرش نمي‏دانست و نمي‏خواست بداند. مال هر كس كه بود، حالا تن دخترش بود و خيلي هم به او مي‏آمد. گفت "چه‏قدر خوشگل شدي!"
افسانه گفت "خيلي ممنون." باز هم چرخي زد و داشت از اتاق مي‏رفت بيرون كه شنيد پدرش چيزي گفت، چيزي شبيه "كوفتش بشه الاهي" يا "حرومش باشه". پرسيد "چيزي گفتي؟"
پدرش گفت "گفتم مُباركه. گفتم به پاي هم پير بشين."
افسانه گفت "خيلي ممنون."
مهماني در خانه‏ي پدر افسانه برگزار شد. علي با كُت‌و‌شلوار تازه‏اش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش مي‏زد. امّا باز هم، با اين قيافه‏ي جديد، وقتي كه پهلوي افسانه مي‏ايستاد، به او نمي‏آمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هيكلش درشت‏تر بود. به افسانه مي‏آمد خواهر بزرگتر علي باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض مي‏كردند، به افسانه مي‏آمد شوهر علي باشد. امّا به علي نمي‏آمد شوهر افسانه باشد. ساعتي پيش از آمدن مهمان‏ها، هر دو مقابل آينه‏ي قدّي ايستادند و خودشان را توي آينه نگاه كردند و خنديدند. چه خوب بود عكسي مثل همين تصوير توي آينه‏ي قدّي مي‏گرفتند، با قيافه‏هاي شاد و خندان، قيافه‏هايي كه مال خودشان بود، و با لباس‏هايي كه مال خودشان نبود امّا توي عكس معلوم نمي‏شد كه مال خودشان بود يا نبود. دوربين عكّاسي هم مهيّا بود: دوربين عكّاسي خاله‏ي افسانه.
خاله‏ي افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه كمك كند. شام مفصّلي براي مهمان‏ها تهيّه مي‏ديدند. مادر افسانه به هيچ‏كدام از مهمان‏ها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان كرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشريف بياوريد منزل ما و اگر كسي پرسيده بود "به چه مناسبت،" گفته بود "دور هم باشيم." بيست سي نفري مي‏شدند. و همين تعداد براي عكس گرفتن كافي بود.
افسانه براي عكس گرفتن بي‏تاب بود. دست در گردن داماد، توي اتاق پدرش، پُشت به قفسه‏ي كتاب‏ها ايستاد و از خاله‏اش خواست اوّلين عكس را بگيرد.
مادر افسانه موافق نبود. گفت "صبر كنيد تا مهمان‏ها بيان!" دلش مي‏خواست همه‏ي عكسها را وقتي كه مهمان‏ها آمدند بگيرند. حتّا عكسهاي دونفره. عكس دونفره‏ي پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسي و پدر افسانه با كُت‌و‌شلوار مشكي، پيراهن سفيد چيندار و پاپيون مشكي، روي تاقچه‏ي اتاق پذيرايي بود. مادر افسانه روي صندلي نشسته بود و پدر افسانه كنار صندلي ايستاده بود و دستش را گذاشته بود روي پُشتي صندلي. مادر افسانه قاب‏عكس را با دستمال پاك كرد و شيشه‏اش را برق انداخت و مدّتي به عكس زُل زد. مثل اين كه همين ديروز بود. عكس را توي عكّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توي عروسي عكس بگيرند. بعد از عروسي، عروس و داماد مي‏رفتند عكّاسخانه و عكّاسخانه‏ها لباس عروس و داماد براي عكس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نمي‏آمد با لباس عروس عكّاسخانه عكس بگيرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عكس بگيرد. دلش مي‏خواست به هر كس كه اين عكس را مي‏ديد بگويد اين لباس لباس خودش بوده، بگويد عكّاسخانه لباس قرضي هم داشت، امّا اين لباس كه مي‏بينيد لباس خودم بوده، لباسي كه تا امروز، توي كمد، صحيح و سالم، نگهش داشته بود، لباسي كه امروز به تن دخترش به اين برازندگي و زيبايي بود. لباس پدر افسانه قرضي بود. لباس عكّاسخانه. مادر افسانه دلش مي‏خواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسي توي عكس است. خاله‏ي افسانه خبر داشت. امّا دايي افسانه (كه هنوز نيامده بود) حتماً يادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً يادش نيامد. فقط كافي بود نگاه دقيقي به اين عكس بيندازيد. تميز كردن شيشه‏ي روي عكس نيم ساعت طول كشيد. اين لباس با همه‏ي لباس‏هاي ديگر فرق داشت. هيچ عكّاسخانه‏اي لباس به اين قشنگي نداشت. امروز افسانه با اين لباس مثل خود او بود. توي اتاق‏ها چرخ مي‏زد و مثل مادرش روي همه‏چي دستمال مي‏كشيد تا همه‏چي را برق بيندازد و براي مهماني آماده كند. چه شور و اشتياقي داشت! چرا اتاق‏خواب‏ها را تر و تميز مي‏كرد؟ مهمان‏ها كه به اتاق‏خواب‏ها كاري نداشتند. همه‏ي مهمان‏ها همين‏جا توي اتاق پذيرايي جا مي‏گرفتند و هيچ‏كس قرار نبود توي اتاق‏ها سرك بكشد.
مادر افسانه گفت "افسانه، فقط روي ميزهاي اتاق پذيرايي را دستمال بكش!"
افسانه داشت سنگ تمام مي‏گذاشت. از اين رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدكُنان اين شور و اشتياق را نداشت؟ تقصير اين پسر بود. او بود كه عقلش را دزديده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسه‏هاي هفتگي محفلشان شركت مي‏كردند. در يكي از همين جلسه‏ها بود كه باهم آشنا شده بودند. درست است كه افسانه پيش از آشنايي با علي به اين جلسه‏ها مي‏رفت و زمينه‏اش را داشت، امّا اگر با علي آشنا نمي‏شد، شايد بعد از مدّتي ول مي‏كرد و مي‏رفت سراغ يك سرگرمي ديگر. سرگرمي براي جوان‏هاي هم‏سن‏وسال او زياد بود. زماني مي‏رفت كلاس گيتار، زماني مي‏رفت كلاس خيّاطي، زماني كتاب مي‏خواند و مي‏خواست نويسنده شود، زماني توي مهماني‏ها درباره‏ي سياست و آينده‏ي مملكت بحث مي‏كرد و مي‏خواست يك حزب سياسي مستقل تشكيل بدهد، زماني مي‏رفت استخر آب گرم... امّا علي سابقه‏اش بيشتر بود. محفل براي علي سرگرمي نبود، همه‏ي زندگي‏اش بود. تا پيش از ازدواج، توي يكي از تمپل‏هاي محفلشان زندگي مي‏كرد، جزوه‏هاي آموزشي محفلشان را پخش مي‏كرد، نوشته‏هاي عالي‏جناب را كه رئيس محفل بود و خودش مُقيم آمريكا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خيلي از دوستان علي، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه كردند. بعد از ازدواج، علي ديگر مُقيم تمپل نبود. به تمپل سر مي‏زد و توي همه‏ي جلسه‏هاي آنها شركت مي‏كرد، امّا مُقيم نبود. مثل پيش از ازدواج نمي‏توانست همه‏ي وقتش را صرف كار پخش و تبليغ كند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پيش از ازدواج. پدر و مادر افسانه اميدوار بودند بعد از ازدواج هر دو به‏كلّي از محفل دست بكشند، امّا باز هم هر دو در جلسه‏ها شركت مي‏كردند و جُزوه‏هاي آنها را مي‏خواندند و در همه‏ي مهماني‏ها از عالي‏جناب حرف مي‏زدند.