:: عالی جناب - بخش 1
نویسنده:
جعفر مدرس صادقی
مترجم:
|
ارسال شده توسط: امیر حسین
[+]
منبع:
منزلگاه سخن
[+]
|
نسخه قابل چاپ
اشتراک گذاری:
|
افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفيد عروس و سفرهي عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضايت نداد عكّاس خبر كنند. ميگفت خبري نيست كه عكس بگيرند. و راستي هم خبري نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فاميل. آخوند عاقد خُطبهي عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگيرد، همان بار اوّل "بعله" اش را گفت و خُطبهي عقد جاري شد. همهي حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همهي مادرهاي ديگر، سفارش كرده بود "مبادا دفعهي اوّل و دوم بعله را بگي! خودتو بگير! عروس بايد خودشو بگيره! مبادا بخندي! مبادا زيادي حرف بزني!" افسانه كمحرف بود. بلد نبود خودش را بگيرد. فقط كُند و بيحال بود و راه كه ميرفت، پاهاش را روي زمين ميكشيد و شكمش را جلو ميداد و شمردهشمرده و آرام حرف ميزد. ديربهدير ميخنديد و اگر خيلي سرحال بود و تصميم ميگرفت به چيز خيلي خندهداري بخندد، فقط لبخند ملايم بيرمقي روي صورتش ظاهر ميشد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرايش مختصري كرد و با لباسي که ديربهدير و فقط براي مهمانيها ميپوشيد پاي سفرهي عقد نشست. با لباس شيک پوشيدن و آرايش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضايت ميدادند، ترجيح ميداد توي محضر قال قضيّه را بكنند. امّا نميخواست آنها را برنجاند. رنجيده كه بودند. بيشتر از اين كه بودند، نميخواست برنجاندشان. به اندازهي كافي دلخورشان كرده بود. آنها دلشان ميخواست افسانه لباس عروسي به تن كند، دلشان ميخواست مراسم آبرومندي برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگيرد. و مهمتر از همه، دلشان ميخواست افسانه، تنها دخترشان، با مردي ازدواج كند كه سرش به تنش بيرزد. اگر با مردي ازدواج ميكرد كه بهش ميآمد داماد باشد و خانه و زندگي و شغل آبرومندي داشت يا دستكم قيافه و هيكل آبرومندي، شايد حتّا بدون مراسم عروسي و بدون عكس هم رضايت ميدادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسري كه خودش پسنديده بود ازدواج ميكرد، اجراي مراسم، عكس، لباس و آرايش، براي پدر و مادرش اهميّت بيشتري پيدا كرده بود. چه عيبي داشت كه از مراسمي كه امروز برگزار ميشد عكس بگيرند تا سالها بعد عكسها را به اين و آن نشان بدهند و به ياد امروز بيفتند؟ لُطف زندگي به همين دلخوشيها بود. جوانها نميفهميدند. زمانه عوض شده بود و جوانهاي اين دوره ديگر زير بار حرف پدرومادرها نميرفتند. پدر و مادر افسانه با اين ازدواج مخالف بودند. علي به نظر آنها براي ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوانتر بود. دانشجو بود. كار نميكرد. درآمدي نداشت. افسانه كار ميكرد، كار نيمهوقت. مُنشي يك درمانگاه خصوصي بود. با حقوقي كه ميگرفت، حتّا نميشد يك اتاق فسقلي اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتي دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جستوجوي بيحاصل، يكي از دوستهاي علي كه او هم بهتازگي ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكي براي او خريده بود، علي و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بيشتر نداشت. يكي از اتاقها را در اختيار آنها گذاشتند و اتاق ديگر مال آن زوج ديگر. هر دو زوج زندگي سادهاي داشتند. هرچه توي آن آپارتمان بود، چيزهايي كه از قبل بود و چيزهايي كه بعداً افسانه و علي خريدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هيچكس صاحب هيچچيز نبود. خرج اين دو خانوادهي كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها ميخريد، براي همه ميخريد و هر چهار نفر سر يك سفره مينشستند. دوست علي از آنها اجاره نميگرفت. دوست علي هم مثل علي و افسانه مُريد عاليجناب بود و خوشحال بود كه با هممسلكهاي خودش زير يك سقف زندگي ميكند. پدر علي هم با اين ازدواج مخالف بود. مرد پولداري بود. در خرّمآباد چاپخانه داشت. فقط براي شركت در مراسم عقد به تهران آمد و با قيافهي عبوس، گوشهاي لم داد و به عروس و داماد كوچولو زُل زد. عروس و دامادي كه هيچچيزشان به عروسودامادها نميآمد و به نظرش خندهدار ميآمدند. "عروسك" و "دامادك". اين اسم را همانجا براي آنها گذاشت و زيرلبي به زنش گفت. ديگر حرف نزد، لام تا كام. به او بر خورده بود. همهي كساني كه او را ميشناختند ميدانستند كه چهقدر به او بر خورده است و به او حق ميدادند كه دلخور باشد. او بزرگ فاميل خودشان بود. همهي فاميلشان، چه آنهايي كه ساكن خرّمآباد بودند و چه آنهايي كه در شهرهاي ديگر بودند، هر مشكلي كه پيش ميآمد و هر كاري كه داشتند، ميآمدند پيش او و با او صلاح و مصلحت ميكردند و آنوقت پسر خودش كه رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جايي برسد، هنوز دو سال از دورهي دانشجويياش نگذشته، عاشق اين عروسک فسقلي شده بود و مادرش را واسطه كرده بود تا رضايت پدرش را جلب كند. و اين زنها را كه ميشناسيد: هر كاري را با گريه و زاري پيش ميبرند. با گريه و زاري شوهرش را وادار كرده بود رضايت بدهد و با گريه و زاري، از شوهرش خواهش كرده بود در مراسم عقد شركت كند. و چه خوب شد كه عكّاس خبر نكرده بودند! پدر علي اصلاً دلش نميخواست عكسش را بغل اين عروس و داماد مسخره بگيرند. سر سفرهي عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، براي روبهراه كردن زندگي، كمك كند. سر مهريّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت "به من مربوط نيست. خودش بايد بدهد." حتّا مقرّري ماهانهي علي را كه در دو سال اخير براي او ميفرستاد قطع كرد. گفت "خودش ميداند." به زنش كه گريه و زاري ميكرد، گفت "تا همينجاش هم به اندازهي كافي تحقير شدم." فرداي روز عقد، برگشت خرّمآباد. افسانه تا پيش از ازدواج، در خانهي پدرش، اتاق مستقل داشت. يك خانهي حياطدار بزرگ يكطبقه، با استخر و باغچه و ششتا اتاق، در خيابان نياوران. ششتا اتاق براي سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق كار پدرش، اتاق خودش و سهتا اتاق ديگر هم خالي و بياستفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با اين كه از علي خوشش نميآمد و دلش نميخواست دخترش به اين زودي ازدواج كند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با اين كه دلش ميخواست حالا كه ازدواج كرده بودند، بيايند همانجا توي خانهي خودش زندگي كنند، اصرار چنداني نكرد و وقتي كه شنيد تصميم گرفتهاند توي خانهي يكي از دوستهاي علي زندگي كنند، كمي غُر زد، امّا بعد كه ديد حريفشان نميشود، رضايت داد. حتّا براي آنها مقرّري ماهانهاي معيّن كرد، چون كه ميدانست با حقوق افسانه زندگيشان نميچرخد. مادر افسانه دلش ميخواست افسانه ازدواج كند. افسانه به سنّ و سال ازدواج رسيده بود و حتّا اگر ميخواستيد سخت بگيريد، شايد كمي دير هم شده بود يا داشت ميشد: سهچهار سال بود دانشگاهش را تمام كرده بود و يكي دو سال ديگر سي سالش تمام ميشد. امّا علي انتخاب بدي بود. علي جوان بود، ريزهميزه بود، بيكار بود، بيپول بود. همهي عيبهاي ممكن را داشت. خود مراسم عقد هم كه به اصرار افسانه بي هيچ دنگ و فنگي برگزار شده بود، فكري بود كه مادر افسانه را مُدام آزار ميداد. مادر افسانه دلش نميخواست توي هتل جشن بگيرند يا نوازنده و خواننده دعوت كنند و هفت شب و هفت روز بزن و بكوب باشد. نه. اين زيادهرويها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط اي كاش مجلس آبرومندي برگزار ميشد، اي كاش كيک سفارش ميدادند. نه كيک چندطبقه، كيک يكطبقه، امّا كيكي كه اسم افسانه و علي را روش نوشته باشند. و اي كاش شام مفصّلي تهيّه ميكردند و افسانه لباس عروس ميپوشيد و علي لباس دامادي ميپوشيد و خيليها را از دوستان و آشنايان دور و نزديك دعوت ميكردند و اي كاش (و اين از همه واجبتر بود)عكس هم ميگرفتند: از كيک، از مهمانها، از سفرهي عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با كُت و شلوار دامادي و كراوات. غُرزدنهاي مادر افسانه از همان فرداي روز عقد شروع شد. تا يكي دو ماه اوّل بعد از ازدواج كه هنوز به خانهي دوست علي نرفته بودند، افسانه توجّه چنداني به اين غُرزدنها نداشت. و بعد كه افسانه از خانهي پدري درآمد و در خانهي دوست علي مستقر شدند و زندگي مشترک با علي تازگي روزهاي اوّلش را از دست داد و مثل همهي زندگيهاي ديگر، با مُختصري تفاوت، به عادت تبديل شد، غُرزدنها همچنان ادامه داشت و روزهاي جمعه كه براي ناهار به خانهي پدر و مادر افسانه ميرفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پيش ميكشيد و افسوس ميخورد كه از آن روز هيچ عكسي ندارند و آنقدر به آنها سركوفت زد و آنقدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضايت داد كه يك بار ديگر مراسم عقد را تكرار كنند، امّا نه بهاسم عقد: سوري به مناسبت ازدواج آنها كه همهي فاميل را دعوت كنند و عكس هم بگيرند و افسانه لباس عروسي بپوشد و علي لباس دامادي. علي هيچوقت كُتوشلوار نميپوشيد. فقط يك بار پوشيد و آن هم سر سفرهي عقد. آن كُتوشلوار هم قرضي بود: از دوستي كه حالا همخانهاش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش بايد قرض ميگرفت. فقط همان دوست بود كه كُتوشلوار داشت. نه يك دست، چندين دست. و اين بار همهي كُتوشلوارهاي او را امتحان كرد تا يكي را كه درست قالب تنش باشد پيدا كند. كُتوشلوار سر سفرهي عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همهي كُتوشلوارهاي دوستش براي او گُشاد بود. يكي از كُتوشلوارهاي قديمي دوستش را پوشيد كه براي دوستش ديگر تنگ شده بود. براي علي اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانههاي كُت براي شانههاي علي بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچههاش ميكشيد روي زمين. افسانه پايين شلوار را تو گذاشت، امّا دست به تركيب كُت نميشد زد. اگر ميخواستند كُتوشلوار بهتري سفارش بدهند، بايد دو هفته مهماني را به تأخير ميانداختند و مادر افسانه، حالا كه با اينهمه زحمت افسانه را راضي كرده بود، حوصلهي صبر كردن نداشت. لباس عروسي افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل اين كه اصلاً براي او دوخته باشند. با كفشهاي بيپاشنهي خودش، پايين دامن لباس روي زمين كشيده ميشد و كف اتاقها را جارو ميكرد. امّا كفشهاي پاشنهبلند مادرش را كه پوشيد، لبهي چيندار دامنش دو سه انگشت با زمين فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُفكرده بود و فنر داشت، سنگين بود. امّا افسانه بعد از چند دقيقه، با اين لباس اُخت شد. توي اين لباس راحت بود. از اين طرف به آن طرف ميرفت، چرخ ميزد، خودش را توي آينهي قدّي هال نگاه ميكرد، به همهي اتاقها سركشي ميكرد. در اتاق پدرش را كه بسته بود بيخبر باز كرد و پدرش را كه توي صندلي پُشت ميز تحريرش داشت چُرت ميزد، با قيافهي تازهاش ترساند. پدرش توي صندلي جابهجا شد، نگاهي به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچهاش آويزان بود. چشمهاي پُفكردهاش را بههم زد. گفت "خواب ميبينم؟" افسانه خنديد. چرخي زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا كند. گفت "اگه گفتي اين لباس مال كيه؟" پدرش نميدانست و نميخواست بداند. مال هر كس كه بود، حالا تن دخترش بود و خيلي هم به او ميآمد. گفت "چهقدر خوشگل شدي!" افسانه گفت "خيلي ممنون." باز هم چرخي زد و داشت از اتاق ميرفت بيرون كه شنيد پدرش چيزي گفت، چيزي شبيه "كوفتش بشه الاهي" يا "حرومش باشه". پرسيد "چيزي گفتي؟" پدرش گفت "گفتم مُباركه. گفتم به پاي هم پير بشين." افسانه گفت "خيلي ممنون." مهماني در خانهي پدر افسانه برگزار شد. علي با كُتوشلوار تازهاش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش ميزد. امّا باز هم، با اين قيافهي جديد، وقتي كه پهلوي افسانه ميايستاد، به او نميآمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هيكلش درشتتر بود. به افسانه ميآمد خواهر بزرگتر علي باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض ميكردند، به افسانه ميآمد شوهر علي باشد. امّا به علي نميآمد شوهر افسانه باشد. ساعتي پيش از آمدن مهمانها، هر دو مقابل آينهي قدّي ايستادند و خودشان را توي آينه نگاه كردند و خنديدند. چه خوب بود عكسي مثل همين تصوير توي آينهي قدّي ميگرفتند، با قيافههاي شاد و خندان، قيافههايي كه مال خودشان بود، و با لباسهايي كه مال خودشان نبود امّا توي عكس معلوم نميشد كه مال خودشان بود يا نبود. دوربين عكّاسي هم مهيّا بود: دوربين عكّاسي خالهي افسانه. خالهي افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه كمك كند. شام مفصّلي براي مهمانها تهيّه ميديدند. مادر افسانه به هيچكدام از مهمانها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان كرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشريف بياوريد منزل ما و اگر كسي پرسيده بود "به چه مناسبت،" گفته بود "دور هم باشيم." بيست سي نفري ميشدند. و همين تعداد براي عكس گرفتن كافي بود. افسانه براي عكس گرفتن بيتاب بود. دست در گردن داماد، توي اتاق پدرش، پُشت به قفسهي كتابها ايستاد و از خالهاش خواست اوّلين عكس را بگيرد. مادر افسانه موافق نبود. گفت "صبر كنيد تا مهمانها بيان!" دلش ميخواست همهي عكسها را وقتي كه مهمانها آمدند بگيرند. حتّا عكسهاي دونفره. عكس دونفرهي پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسي و پدر افسانه با كُتوشلوار مشكي، پيراهن سفيد چيندار و پاپيون مشكي، روي تاقچهي اتاق پذيرايي بود. مادر افسانه روي صندلي نشسته بود و پدر افسانه كنار صندلي ايستاده بود و دستش را گذاشته بود روي پُشتي صندلي. مادر افسانه قابعكس را با دستمال پاك كرد و شيشهاش را برق انداخت و مدّتي به عكس زُل زد. مثل اين كه همين ديروز بود. عكس را توي عكّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توي عروسي عكس بگيرند. بعد از عروسي، عروس و داماد ميرفتند عكّاسخانه و عكّاسخانهها لباس عروس و داماد براي عكس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نميآمد با لباس عروس عكّاسخانه عكس بگيرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عكس بگيرد. دلش ميخواست به هر كس كه اين عكس را ميديد بگويد اين لباس لباس خودش بوده، بگويد عكّاسخانه لباس قرضي هم داشت، امّا اين لباس كه ميبينيد لباس خودم بوده، لباسي كه تا امروز، توي كمد، صحيح و سالم، نگهش داشته بود، لباسي كه امروز به تن دخترش به اين برازندگي و زيبايي بود. لباس پدر افسانه قرضي بود. لباس عكّاسخانه. مادر افسانه دلش ميخواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسي توي عكس است. خالهي افسانه خبر داشت. امّا دايي افسانه (كه هنوز نيامده بود) حتماً يادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً يادش نيامد. فقط كافي بود نگاه دقيقي به اين عكس بيندازيد. تميز كردن شيشهي روي عكس نيم ساعت طول كشيد. اين لباس با همهي لباسهاي ديگر فرق داشت. هيچ عكّاسخانهاي لباس به اين قشنگي نداشت. امروز افسانه با اين لباس مثل خود او بود. توي اتاقها چرخ ميزد و مثل مادرش روي همهچي دستمال ميكشيد تا همهچي را برق بيندازد و براي مهماني آماده كند. چه شور و اشتياقي داشت! چرا اتاقخوابها را تر و تميز ميكرد؟ مهمانها كه به اتاقخوابها كاري نداشتند. همهي مهمانها همينجا توي اتاق پذيرايي جا ميگرفتند و هيچكس قرار نبود توي اتاقها سرك بكشد. مادر افسانه گفت "افسانه، فقط روي ميزهاي اتاق پذيرايي را دستمال بكش!" افسانه داشت سنگ تمام ميگذاشت. از اين رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدكُنان اين شور و اشتياق را نداشت؟ تقصير اين پسر بود. او بود كه عقلش را دزديده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسههاي هفتگي محفلشان شركت ميكردند. در يكي از همين جلسهها بود كه باهم آشنا شده بودند. درست است كه افسانه پيش از آشنايي با علي به اين جلسهها ميرفت و زمينهاش را داشت، امّا اگر با علي آشنا نميشد، شايد بعد از مدّتي ول ميكرد و ميرفت سراغ يك سرگرمي ديگر. سرگرمي براي جوانهاي همسنوسال او زياد بود. زماني ميرفت كلاس گيتار، زماني ميرفت كلاس خيّاطي، زماني كتاب ميخواند و ميخواست نويسنده شود، زماني توي مهمانيها دربارهي سياست و آيندهي مملكت بحث ميكرد و ميخواست يك حزب سياسي مستقل تشكيل بدهد، زماني ميرفت استخر آب گرم... امّا علي سابقهاش بيشتر بود. محفل براي علي سرگرمي نبود، همهي زندگياش بود. تا پيش از ازدواج، توي يكي از تمپلهاي محفلشان زندگي ميكرد، جزوههاي آموزشي محفلشان را پخش ميكرد، نوشتههاي عاليجناب را كه رئيس محفل بود و خودش مُقيم آمريكا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خيلي از دوستان علي، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه كردند. بعد از ازدواج، علي ديگر مُقيم تمپل نبود. به تمپل سر ميزد و توي همهي جلسههاي آنها شركت ميكرد، امّا مُقيم نبود. مثل پيش از ازدواج نميتوانست همهي وقتش را صرف كار پخش و تبليغ كند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پيش از ازدواج. پدر و مادر افسانه اميدوار بودند بعد از ازدواج هر دو بهكلّي از محفل دست بكشند، امّا باز هم هر دو در جلسهها شركت ميكردند و جُزوههاي آنها را ميخواندند و در همهي مهمانيها از عاليجناب حرف ميزدند.
افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفيد عروس و سفرهي عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضايت نداد عكّاس خبر كنند. ميگفت خبري نيست كه عكس بگيرند. و راستي هم خبري نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فاميل. آخوند عاقد خُطبهي عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگيرد، همان بار اوّل "بعله" اش را گفت و خُطبهي عقد جاري شد. همهي حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همهي مادرهاي ديگر، سفارش كرده بود "مبادا دفعهي اوّل و دوم بعله را بگي! خودتو بگير! عروس بايد خودشو بگيره! مبادا بخندي! مبادا زيادي حرف بزني!" افسانه كمحرف بود. بلد نبود خودش را بگيرد. فقط كُند و بيحال بود و راه كه ميرفت، پاهاش را روي زمين ميكشيد و شكمش را جلو ميداد و شمردهشمرده و آرام حرف ميزد. ديربهدير ميخنديد و اگر خيلي سرحال بود و تصميم ميگرفت به چيز خيلي خندهداري بخندد، فقط لبخند ملايم بيرمقي روي صورتش ظاهر ميشد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرايش مختصري كرد و با لباسي که ديربهدير و فقط براي مهمانيها ميپوشيد پاي سفرهي عقد نشست. با لباس شيک پوشيدن و آرايش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضايت ميدادند، ترجيح ميداد توي محضر قال قضيّه را بكنند. امّا نميخواست آنها را برنجاند. رنجيده كه بودند. بيشتر از اين كه بودند، نميخواست برنجاندشان. به اندازهي كافي دلخورشان كرده بود. آنها دلشان ميخواست افسانه لباس عروسي به تن كند، دلشان ميخواست مراسم آبرومندي برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگيرد. و مهمتر از همه، دلشان ميخواست افسانه، تنها دخترشان، با مردي ازدواج كند كه سرش به تنش بيرزد. اگر با مردي ازدواج ميكرد كه بهش ميآمد داماد باشد و خانه و زندگي و شغل آبرومندي داشت يا دستكم قيافه و هيكل آبرومندي، شايد حتّا بدون مراسم عروسي و بدون عكس هم رضايت ميدادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسري كه خودش پسنديده بود ازدواج ميكرد، اجراي مراسم، عكس، لباس و آرايش، براي پدر و مادرش اهميّت بيشتري پيدا كرده بود. چه عيبي داشت كه از مراسمي كه امروز برگزار ميشد عكس بگيرند تا سالها بعد عكسها را به اين و آن نشان بدهند و به ياد امروز بيفتند؟ لُطف زندگي به همين دلخوشيها بود. جوانها نميفهميدند. زمانه عوض شده بود و جوانهاي اين دوره ديگر زير بار حرف پدرومادرها نميرفتند. پدر و مادر افسانه با اين ازدواج مخالف بودند. علي به نظر آنها براي ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوانتر بود. دانشجو بود. كار نميكرد. درآمدي نداشت. افسانه كار ميكرد، كار نيمهوقت. مُنشي يك درمانگاه خصوصي بود. با حقوقي كه ميگرفت، حتّا نميشد يك اتاق فسقلي اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتي دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جستوجوي بيحاصل، يكي از دوستهاي علي كه او هم بهتازگي ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكي براي او خريده بود، علي و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بيشتر نداشت. يكي از اتاقها را در اختيار آنها گذاشتند و اتاق ديگر مال آن زوج ديگر. هر دو زوج زندگي سادهاي داشتند. هرچه توي آن آپارتمان بود، چيزهايي كه از قبل بود و چيزهايي كه بعداً افسانه و علي خريدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هيچكس صاحب هيچچيز نبود. خرج اين دو خانوادهي كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها ميخريد، براي همه ميخريد و هر چهار نفر سر يك سفره مينشستند. دوست علي از آنها اجاره نميگرفت. دوست علي هم مثل علي و افسانه مُريد عاليجناب بود و خوشحال بود كه با هممسلكهاي خودش زير يك سقف زندگي ميكند. پدر علي هم با اين ازدواج مخالف بود. مرد پولداري بود. در خرّمآباد چاپخانه داشت. فقط براي شركت در مراسم عقد به تهران آمد و با قيافهي عبوس، گوشهاي لم داد و به عروس و داماد كوچولو زُل زد. عروس و دامادي كه هيچچيزشان به عروسودامادها نميآمد و به نظرش خندهدار ميآمدند. "عروسك" و "دامادك". اين اسم را همانجا براي آنها گذاشت و زيرلبي به زنش گفت. ديگر حرف نزد، لام تا كام. به او بر خورده بود. همهي كساني كه او را ميشناختند ميدانستند كه چهقدر به او بر خورده است و به او حق ميدادند كه دلخور باشد. او بزرگ فاميل خودشان بود. همهي فاميلشان، چه آنهايي كه ساكن خرّمآباد بودند و چه آنهايي كه در شهرهاي ديگر بودند، هر مشكلي كه پيش ميآمد و هر كاري كه داشتند، ميآمدند پيش او و با او صلاح و مصلحت ميكردند و آنوقت پسر خودش كه رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جايي برسد، هنوز دو سال از دورهي دانشجويياش نگذشته، عاشق اين عروسک فسقلي شده بود و مادرش را واسطه كرده بود تا رضايت پدرش را جلب كند. و اين زنها را كه ميشناسيد: هر كاري را با گريه و زاري پيش ميبرند. با گريه و زاري شوهرش را وادار كرده بود رضايت بدهد و با گريه و زاري، از شوهرش خواهش كرده بود در مراسم عقد شركت كند. و چه خوب شد كه عكّاس خبر نكرده بودند! پدر علي اصلاً دلش نميخواست عكسش را بغل اين عروس و داماد مسخره بگيرند. سر سفرهي عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، براي روبهراه كردن زندگي، كمك كند. سر مهريّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت "به من مربوط نيست. خودش بايد بدهد." حتّا مقرّري ماهانهي علي را كه در دو سال اخير براي او ميفرستاد قطع كرد. گفت "خودش ميداند." به زنش كه گريه و زاري ميكرد، گفت "تا همينجاش هم به اندازهي كافي تحقير شدم." فرداي روز عقد، برگشت خرّمآباد. افسانه تا پيش از ازدواج، در خانهي پدرش، اتاق مستقل داشت. يك خانهي حياطدار بزرگ يكطبقه، با استخر و باغچه و ششتا اتاق، در خيابان نياوران. ششتا اتاق براي سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق كار پدرش، اتاق خودش و سهتا اتاق ديگر هم خالي و بياستفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با اين كه از علي خوشش نميآمد و دلش نميخواست دخترش به اين زودي ازدواج كند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با اين كه دلش ميخواست حالا كه ازدواج كرده بودند، بيايند همانجا توي خانهي خودش زندگي كنند، اصرار چنداني نكرد و وقتي كه شنيد تصميم گرفتهاند توي خانهي يكي از دوستهاي علي زندگي كنند، كمي غُر زد، امّا بعد كه ديد حريفشان نميشود، رضايت داد. حتّا براي آنها مقرّري ماهانهاي معيّن كرد، چون كه ميدانست با حقوق افسانه زندگيشان نميچرخد. مادر افسانه دلش ميخواست افسانه ازدواج كند. افسانه به سنّ و سال ازدواج رسيده بود و حتّا اگر ميخواستيد سخت بگيريد، شايد كمي دير هم شده بود يا داشت ميشد: سهچهار سال بود دانشگاهش را تمام كرده بود و يكي دو سال ديگر سي سالش تمام ميشد. امّا علي انتخاب بدي بود. علي جوان بود، ريزهميزه بود، بيكار بود، بيپول بود. همهي عيبهاي ممكن را داشت. خود مراسم عقد هم كه به اصرار افسانه بي هيچ دنگ و فنگي برگزار شده بود، فكري بود كه مادر افسانه را مُدام آزار ميداد. مادر افسانه دلش نميخواست توي هتل جشن بگيرند يا نوازنده و خواننده دعوت كنند و هفت شب و هفت روز بزن و بكوب باشد. نه. اين زيادهرويها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط اي كاش مجلس آبرومندي برگزار ميشد، اي كاش كيک سفارش ميدادند. نه كيک چندطبقه، كيک يكطبقه، امّا كيكي كه اسم افسانه و علي را روش نوشته باشند. و اي كاش شام مفصّلي تهيّه ميكردند و افسانه لباس عروس ميپوشيد و علي لباس دامادي ميپوشيد و خيليها را از دوستان و آشنايان دور و نزديك دعوت ميكردند و اي كاش (و اين از همه واجبتر بود)عكس هم ميگرفتند: از كيک، از مهمانها، از سفرهي عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با كُت و شلوار دامادي و كراوات. غُرزدنهاي مادر افسانه از همان فرداي روز عقد شروع شد. تا يكي دو ماه اوّل بعد از ازدواج كه هنوز به خانهي دوست علي نرفته بودند، افسانه توجّه چنداني به اين غُرزدنها نداشت. و بعد كه افسانه از خانهي پدري درآمد و در خانهي دوست علي مستقر شدند و زندگي مشترک با علي تازگي روزهاي اوّلش را از دست داد و مثل همهي زندگيهاي ديگر، با مُختصري تفاوت، به عادت تبديل شد، غُرزدنها همچنان ادامه داشت و روزهاي جمعه كه براي ناهار به خانهي پدر و مادر افسانه ميرفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پيش ميكشيد و افسوس ميخورد كه از آن روز هيچ عكسي ندارند و آنقدر به آنها سركوفت زد و آنقدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضايت داد كه يك بار ديگر مراسم عقد را تكرار كنند، امّا نه بهاسم عقد: سوري به مناسبت ازدواج آنها كه همهي فاميل را دعوت كنند و عكس هم بگيرند و افسانه لباس عروسي بپوشد و علي لباس دامادي. علي هيچوقت كُتوشلوار نميپوشيد. فقط يك بار پوشيد و آن هم سر سفرهي عقد. آن كُتوشلوار هم قرضي بود: از دوستي كه حالا همخانهاش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش بايد قرض ميگرفت. فقط همان دوست بود كه كُتوشلوار داشت. نه يك دست، چندين دست. و اين بار همهي كُتوشلوارهاي او را امتحان كرد تا يكي را كه درست قالب تنش باشد پيدا كند. كُتوشلوار سر سفرهي عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همهي كُتوشلوارهاي دوستش براي او گُشاد بود. يكي از كُتوشلوارهاي قديمي دوستش را پوشيد كه براي دوستش ديگر تنگ شده بود. براي علي اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانههاي كُت براي شانههاي علي بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچههاش ميكشيد روي زمين. افسانه پايين شلوار را تو گذاشت، امّا دست به تركيب كُت نميشد زد. اگر ميخواستند كُتوشلوار بهتري سفارش بدهند، بايد دو هفته مهماني را به تأخير ميانداختند و مادر افسانه، حالا كه با اينهمه زحمت افسانه را راضي كرده بود، حوصلهي صبر كردن نداشت. لباس عروسي افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل اين كه اصلاً براي او دوخته باشند. با كفشهاي بيپاشنهي خودش، پايين دامن لباس روي زمين كشيده ميشد و كف اتاقها را جارو ميكرد. امّا كفشهاي پاشنهبلند مادرش را كه پوشيد، لبهي چيندار دامنش دو سه انگشت با زمين فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُفكرده بود و فنر داشت، سنگين بود. امّا افسانه بعد از چند دقيقه، با اين لباس اُخت شد. توي اين لباس راحت بود. از اين طرف به آن طرف ميرفت، چرخ ميزد، خودش را توي آينهي قدّي هال نگاه ميكرد، به همهي اتاقها سركشي ميكرد. در اتاق پدرش را كه بسته بود بيخبر باز كرد و پدرش را كه توي صندلي پُشت ميز تحريرش داشت چُرت ميزد، با قيافهي تازهاش ترساند. پدرش توي صندلي جابهجا شد، نگاهي به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچهاش آويزان بود. چشمهاي پُفكردهاش را بههم زد. گفت "خواب ميبينم؟" افسانه خنديد. چرخي زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا كند. گفت "اگه گفتي اين لباس مال كيه؟" پدرش نميدانست و نميخواست بداند. مال هر كس كه بود، حالا تن دخترش بود و خيلي هم به او ميآمد. گفت "چهقدر خوشگل شدي!" افسانه گفت "خيلي ممنون." باز هم چرخي زد و داشت از اتاق ميرفت بيرون كه شنيد پدرش چيزي گفت، چيزي شبيه "كوفتش بشه الاهي" يا "حرومش باشه". پرسيد "چيزي گفتي؟" پدرش گفت "گفتم مُباركه. گفتم به پاي هم پير بشين." افسانه گفت "خيلي ممنون." مهماني در خانهي پدر افسانه برگزار شد. علي با كُتوشلوار تازهاش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش ميزد. امّا باز هم، با اين قيافهي جديد، وقتي كه پهلوي افسانه ميايستاد، به او نميآمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هيكلش درشتتر بود. به افسانه ميآمد خواهر بزرگتر علي باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض ميكردند، به افسانه ميآمد شوهر علي باشد. امّا به علي نميآمد شوهر افسانه باشد. ساعتي پيش از آمدن مهمانها، هر دو مقابل آينهي قدّي ايستادند و خودشان را توي آينه نگاه كردند و خنديدند. چه خوب بود عكسي مثل همين تصوير توي آينهي قدّي ميگرفتند، با قيافههاي شاد و خندان، قيافههايي كه مال خودشان بود، و با لباسهايي كه مال خودشان نبود امّا توي عكس معلوم نميشد كه مال خودشان بود يا نبود. دوربين عكّاسي هم مهيّا بود: دوربين عكّاسي خالهي افسانه. خالهي افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه كمك كند. شام مفصّلي براي مهمانها تهيّه ميديدند. مادر افسانه به هيچكدام از مهمانها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان كرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشريف بياوريد منزل ما و اگر كسي پرسيده بود "به چه مناسبت،" گفته بود "دور هم باشيم." بيست سي نفري ميشدند. و همين تعداد براي عكس گرفتن كافي بود. افسانه براي عكس گرفتن بيتاب بود. دست در گردن داماد، توي اتاق پدرش، پُشت به قفسهي كتابها ايستاد و از خالهاش خواست اوّلين عكس را بگيرد. مادر افسانه موافق نبود. گفت "صبر كنيد تا مهمانها بيان!" دلش ميخواست همهي عكسها را وقتي كه مهمانها آمدند بگيرند. حتّا عكسهاي دونفره. عكس دونفرهي پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسي و پدر افسانه با كُتوشلوار مشكي، پيراهن سفيد چيندار و پاپيون مشكي، روي تاقچهي اتاق پذيرايي بود. مادر افسانه روي صندلي نشسته بود و پدر افسانه كنار صندلي ايستاده بود و دستش را گذاشته بود روي پُشتي صندلي. مادر افسانه قابعكس را با دستمال پاك كرد و شيشهاش را برق انداخت و مدّتي به عكس زُل زد. مثل اين كه همين ديروز بود. عكس را توي عكّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توي عروسي عكس بگيرند. بعد از عروسي، عروس و داماد ميرفتند عكّاسخانه و عكّاسخانهها لباس عروس و داماد براي عكس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نميآمد با لباس عروس عكّاسخانه عكس بگيرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عكس بگيرد. دلش ميخواست به هر كس كه اين عكس را ميديد بگويد اين لباس لباس خودش بوده، بگويد عكّاسخانه لباس قرضي هم داشت، امّا اين لباس كه ميبينيد لباس خودم بوده، لباسي كه تا امروز، توي كمد، صحيح و سالم، نگهش داشته بود، لباسي كه امروز به تن دخترش به اين برازندگي و زيبايي بود. لباس پدر افسانه قرضي بود. لباس عكّاسخانه. مادر افسانه دلش ميخواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسي توي عكس است. خالهي افسانه خبر داشت. امّا دايي افسانه (كه هنوز نيامده بود) حتماً يادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً يادش نيامد. فقط كافي بود نگاه دقيقي به اين عكس بيندازيد. تميز كردن شيشهي روي عكس نيم ساعت طول كشيد. اين لباس با همهي لباسهاي ديگر فرق داشت. هيچ عكّاسخانهاي لباس به اين قشنگي نداشت. امروز افسانه با اين لباس مثل خود او بود. توي اتاقها چرخ ميزد و مثل مادرش روي همهچي دستمال ميكشيد تا همهچي را برق بيندازد و براي مهماني آماده كند. چه شور و اشتياقي داشت! چرا اتاقخوابها را تر و تميز ميكرد؟ مهمانها كه به اتاقخوابها كاري نداشتند. همهي مهمانها همينجا توي اتاق پذيرايي جا ميگرفتند و هيچكس قرار نبود توي اتاقها سرك بكشد. مادر افسانه گفت "افسانه، فقط روي ميزهاي اتاق پذيرايي را دستمال بكش!" افسانه داشت سنگ تمام ميگذاشت. از اين رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدكُنان اين شور و اشتياق را نداشت؟ تقصير اين پسر بود. او بود كه عقلش را دزديده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسههاي هفتگي محفلشان شركت ميكردند. در يكي از همين جلسهها بود كه باهم آشنا شده بودند. درست است كه افسانه پيش از آشنايي با علي به اين جلسهها ميرفت و زمينهاش را داشت، امّا اگر با علي آشنا نميشد، شايد بعد از مدّتي ول ميكرد و ميرفت سراغ يك سرگرمي ديگر. سرگرمي براي جوانهاي همسنوسال او زياد بود. زماني ميرفت كلاس گيتار، زماني ميرفت كلاس خيّاطي، زماني كتاب ميخواند و ميخواست نويسنده شود، زماني توي مهمانيها دربارهي سياست و آيندهي مملكت بحث ميكرد و ميخواست يك حزب سياسي مستقل تشكيل بدهد، زماني ميرفت استخر آب گرم... امّا علي سابقهاش بيشتر بود. محفل براي علي سرگرمي نبود، همهي زندگياش بود. تا پيش از ازدواج، توي يكي از تمپلهاي محفلشان زندگي ميكرد، جزوههاي آموزشي محفلشان را پخش ميكرد، نوشتههاي عاليجناب را كه رئيس محفل بود و خودش مُقيم آمريكا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خيلي از دوستان علي، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه كردند. بعد از ازدواج، علي ديگر مُقيم تمپل نبود. به تمپل سر ميزد و توي همهي جلسههاي آنها شركت ميكرد، امّا مُقيم نبود. مثل پيش از ازدواج نميتوانست همهي وقتش را صرف كار پخش و تبليغ كند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پيش از ازدواج. پدر و مادر افسانه اميدوار بودند بعد از ازدواج هر دو بهكلّي از محفل دست بكشند، امّا باز هم هر دو در جلسهها شركت ميكردند و جُزوههاي آنها را ميخواندند و در همهي مهمانيها از عاليجناب حرف ميزدند.
|
ارسال نظر: