صداي سنج و نوحه خواني دور و نزديك مي شود و موج بر مي دارد. كوچه پس كوچه‌ هاي تنگ پر است از هجوم آدم هايي كه از چند خيابان آن طرف تر پياده به كوچه هاي باريك و پيچ در پيچ زده اند تا از محوطه نزديك حرم سر در آوردند و دسته هاي سينه زني و عزاداري را بهتر تماشا كنند.
همه حواسم پي اين است كه خانمي كه خود را زينت معرفي كرده و از خانه بيرونم كشيده بود را گم نكنم.
او هر چند قدمي گردن مي كشيد كه ببيند هنوز دنبالش مي روم يا نه. بي خيال تنه مي زد و راه را باز مي كند. نگاه خيره چند رهگذر به فكرم مي اندازد كه كاش چادر سرم انداخته بودم. روسري ام را جلوتر مي كشم و گره اش را محكم مي كنم و تند دنبالش را مي گيرم. جلو در كوتاه آهني پا به پا مي كند تا مي رسم. با فشاري در را باز مي كند و همراه قيژه در مي گويد بفرمائيد. 
مي گويم: «بهتره شما جلو برين.» 
دو پله دالان پايين مي رويم و ده قدمي آن طرف تر سه پله سنگي بلندتر كه به حياط 
مي رسد. با اينكه هنوز غروب نشده، حياط تاريك است. چند قدمي پيش نرفته ايم كه صدايي مرتعش از مقابل مي گويد: «مواظب باشين سُر نخورين» و چراغ حياط روشن مي شود. درست زير پايم لكه بزرگي از خون ديده مي شود كه در حال بسته شدن است و لكه هاي ريز و درشت خونابه كه تا زير پاي مرد جواني كه هنوز دستش روي كليد چراغ است ادامه دارد. با همان صداي لرزان مي گويد: «از اين طرف»‌ از كناره درخت نارنج راه كج مي كنيم و از چند پله بالا مي رويم، راهرو تنگ و كوتاهي است كه دو در چوبي در دو طرف آن باز مي شود. به اتاق سمت راست كه وارد مي شويم، زن را مي بينيم كه دراز به دراز خوابيده و صورتش از درد به هم كشيده و زن ميانسالي از استكاني انگشتري طلايي با نگين فيروزه با حركت قاشق جا به جا مي شود و همراه آن يك تكه نخ كلفت از نبات باقي مانده مي گويد: «بخور ننه جون تا دلت جا بياد» 
مي گويم: «مي شه خانم را تنها معاينه كنم.» جوان رو به زن ميانسال مي كند و مي گويد «عزيزي قربون پاتون بيايين بريم بيرون» 
در را روي هم مي گذارم و دستكشم را دستم مي كنم. لبه هاي خيس چادر گلدار را از پاهاي خون آلود كنار مي زنم. مي پرسم: «چند ماهتونه؟»
«شش، هفت ماه»
«شكم اولتونه؟» 
«بله.»
زمين خوردين
نه 
كتك
نخير
پس چي شده 
سنگ.......سنگ بهم زدن
كي
مچ دستم را مي گيرد و خيره نگاهم مي كند و مي گويد: «نمي دونيم» به آرامي دستم را كنار مي كشم و مي گويم: خيلي خب، خيلي خب، الان درد داري؟ 
نه مي گيره و ول مي كنه
طبيعيه، فاصله آخري چه قدر بود؟ 
گمونم نيم ساعت
دستكش را وارونه از دستم مي كشم و مي اندازم توي پاكتش و از اتاق بيرون مي آيم. جوان تكيه اش را از جرز اتاق مي گيرد و نگاهم مي كند. عزيزي هم جلد مي آيد با صداي آهسته مي گويم «نشانه هاي سقط جنينه. اگه كيسه آب پاره نشده بود ممكن بود بشه از سقط جلوگيري كرد.» جوان در حالي كه موهاي پرپشت سرش را لاي پنجه گرفته و مي كشد مي گويد: «بچه؟» 
مي گويم: «اگه هفت ماه رو پر كرده باشه، احتمال اينكه زنده بمونه هست. ولي اگه كمتر باشه... به هر حال بهتره اول يه جاي تميز و راحت براي زائو درست كنين، بعد هم فكر بيمارستان باشين.» 
«بيمارستان؟ اونم شب عاشورا. مگه نديدين بيرون چه خبره؟ تموم خيابونا راه بندونه، ماشين گير نمياد.» عزيزي صورتش را مي كَند و باز مي گويد: «تا صد تختخوابي هم كه 
نمي تونيم پياده ببريمش تلف مي شه. خانم دستم به دامنت خودت زحمتش را بكش.» 
دستم را به شانه اش مي زنم و مي گويم: «نمي خواد خيلي عجله كنين چون شكم اولشونه به اين زودي هام كه فكر مي كنين، بچه نمياد. منم وسايلم را همراه نياوردم. از اون گذشته، براي من مسئوليت داره.» 
عزيزي پريد تو حرفم كه «يعني چي مسئوليت داره» 
مي گويم: «اين جور كه شنيدم سقط جنين دختر شما طبيعي نيست، به دختر شما سنگ پرت كردن. اگه اتفاقي بيفته، يا شكايتي بشه، ممكنه پاي منم ميون بياد. بنابراين زير نظر بيمارستان باشه بهتره.» 
مرد جوان دستهايش را به حالت تسليم بالا مي آورد مي گويد: «نه خانوم، چرا پاي شما وسط بياد. اصلاً من همين الان رضايت نامه مي نويسم، وا مي دارم ده نفر پاشو امضا كنن، كه شاهد رضايت من باشن خودمم رو سر مي ذارم مي رم منزلتون كيف وسايلتون رو ميارم.» 
با صداي جيغ زن به اتاق بر مي گردم. عزيزي هم كه با من وارد شده پرده پستو را كنار 
مي زند و مفرش رختخوابي را آورده باز مي كند. تكه پايين تشك سفره لاستيكي پهن 
مي كند و دست به شكافتن ملافه لحاف مي شود. سر ديگر لحاف را مي گيرم و كمكش 
مي كنم. عزيزي جَلد ملافه را چهارتا مي كند و مي اندازد روي سفره. زن را كمك مي كنيم تا در بستر بخوابد. مرد مي گويد: «با اجازه شما من رفتم براي كيف» كه عزيزي بلند مي شود و مي گويد: «نه مجيد آقا خودم مي رم. شايد خوبيت نداشته باشه يه مرد جوون بره در خونشون» 
بعد رو مي كند گنبد حرم و مي گويد: «دستم به دامنت.» و از در بيرون مي رود. در اين فاصله زينت خانم جلو اتاقشان را زيلو پهن كرده و مردي را كه بايد شوهرش باشد به حياط آورده و دارد بساط چاي را مي گذارد دم دستش. استكان را پر مي كند و تعارف مي كند. «بفرمايين، خسته شدين» به خون هاي كف حياط نگاه مي كنم و مي گويم: «بهتر نيس اينا رو بشورين» 
با تعجب نگاهم مي كند و مي گويد: «مي خواين شر گردنم بيفته، بگن خواستم مدرك جرم از بين بره.» 
روي زيلو مي نشينم و به پيرمرد نگاه مي كنم كه پاهاي لاغر و عليلش را مرتباً با دست 
مي فشارد ولي در عوض بالا تنه اش را مثل خط كش صاف و محكم نگه داشته. صورت خنده رو و ته ريش سفيد چند روزه چهره اش را مهربان كرده. نعلبكي چاي را جلويم مي گذارد. 
مي پرسم: «پدر جريان سنگ چيه؟» 
صورتش را مي خارد و مي گويد: «چي بگم والله. پشت نيم درهاي اتاقا رو نگا گنين.» 
حياط چهار گوشي است كه دور تا دورش را اتاق هايي كه روي زير زمين قرار دارند، گرفته و هر اتاق گوياي زندگي مجزايي از ديگر اتاق ها با باغچه اي مربع شكل و چند نارنج و خرمالو و حوضي با آب سبز كه جلوي شيرش را براي شستن ظرف، تيغه سيماني گرفته اند. و پشت تمام نيم درهاي چوبي پنجره كه تك و توك شيشه سالمي دارند كپه اي از قلوه سنگ هاي كوچك و بزرگ مي پرسم: «اينا براي چيه؟» 
ته مانده قندش را مزه مزه مي كند و مي گويد: «عرض شود، اولي اش رو كه انداختن درست بيخ گوش خود من رد شد و خورد به ديوار. اون موقع داشتم بشكن مي زدم و با خنده و شوخي سر جماعت را گرم مي كردم. پسرم عباس هم همين جا بغل دستم نشسته بود فكر كرد كار رضا قلي صاحبخونمونه كه با هم شوخي و مزاح داريم. خواس ورداره براش بندازه، من نذاشتم. از اون روز هم اين خونه شده قلعه سنگ بارون يا چه مي دونم....خونه شيطون 
مي بيني كه حتي جاي شيشه مستراح هم پارچه آويزون كرديم. هر كدوممون هم سنگايي كه به در و پنجره مون خورده نگه داشتيم تا يه امير ارسلاني پيدا بشه، يه مفتش بياره ببينيم جاي انگشت كي روشونه.» 
مي پرسم: «حالا خودتون به كي شك دارين؟» 
كف دستش را بو مي كند و مي گيرد جلو من....«چي بگم، اولاش ضنمون مي رفت كه همين رضا قلي باشه كه يك ساله مي خواد زير پامونو جارو كنه يا دست كمش كرايه ها را بالا ببره. ولي خداييش مي بيني كه در و پيكر اتاق خودش از همه خرد و خاكشيرتره، سنگ تو اتاقشون ميندازن كه به هر كي بخوره پا نمي شه» 
مي خوام باز سؤالي كنم كه صداي فرياد دردآلود زن بلندم مي كند. بر مي گردم به اتاق. مجيد آقا كنار بستر زن نشسته و دستش را در دست گرفته دستم را به پيشاني زن 
مي گذارم و نبضش را مي گيرم. مرد با كم رويي بلند مي شود و مي رود توي پستو. زن را معاينه مي كنم، شدت درد كه كم مي شود رواندازش را مرتب مي كنم و مي پرسم: «اسمت چيه؟» 
«اختر» 
«چند سالته؟» 
«بيست و هشت سال» 
«چند وقته ازدواج كردين؟»
«يه سال و نيم.» 
دقيق تر نگاهش مي كنم صورت قشنگي دارد، خوش چشم و ابروست و گونه هاي برجسته اش شكل زيبايي به صورتش داده مي پرسم: «مادرتون با شما زندگي مي كنه؟» 
«نه، توي اتاق انوري مي شينه. مادر شوهرم اينا هم تو همين خونه اتاق داشتن. رفتن سر ازدواج ما. آخه مخالف بودن»
به شوهرش كه از پستو بيرون آمده و دارد از پنجره اتاق بيرن را نگاه مي كند مي گويد «آخه شوهر دوممه» 
مي پرسم «فكر مي كني كي برات سنگ پرت كرده؟»
«نمي دونم اوايل مي گفتن كه خواستگارايي كه زنشون نشدم سنگ مي اندازن، خب چيكار كنم. دل بخواه كه نبود، خدا خواسته كه من خوشگل باشم. ولي يه سر و گردن و يه جفت چشم و ابرو كه بيشتر ندارم، زن يه نفر هم بيشتر نمي تونم بشم. ديگه بقيه به من چه. بشنو ولي باور نكن.» 
«پس فكر مي كني كار كيه؟» 
هنوز جواب نداده كه عزيزي در حالي كه چادرش را دور دست مي پيچد مي آيد تو. كيف چرمي كارم را كنار ديوار مي گذارد و انگار كه حرفهاي آخر اختر شنيده باشد مي گويد: نه خانوم جون. كار اونا نيس. اين حرفا رو خانواده شوهرش چو انداختن كه انگشت نماي خاص و عاممون كنن نه....اختر خوشگله و به نظر نزديك. اين قدر بهش گفتم شب تو آيينه نگاه نكن، موهاي شونه ات را رو دست و پا نريز. حتي يه بار همين مهين خانم اوساي حمام سرگود بهش گفت اين قدر تو حموم پشت سر اين و اون شكلك در نيار. گفت حموم پر از جنه، اگه به نظر بياي يا باهات لج بيفتن، ديگه واويلا. گفت از من كه يه عمره گوشه اين حموم نشستم و قليون حسرت مي كشم بشنو، جن ها از چيزي كه خوششون بياد دست برنمي دارن، از چيزي هم كه بدشون مياد شكلكه...خب حالا اينم آخر و عاقبتمون» 
با ناباوري مي پرسم: يعني مي خواين بگين! اجنه بهش سنگ زدن؟ 
ولي قبل از اينكه جواب بدهد، صورت در هم كشيده اختر كه باز دردش گرفته توجه را جلب مي كند. به ساعتم نگاه مي كنم. فاصله درد به بيست دقيقه رسيده. عرق پيشاني اش را خشك مي كنم و مي گويم «نفس عميق بكش و عضلاتت را شل كن.» 
بر مي گردم طرف عزيزي «شمام بي زحمت يكي دو تا قابلمه بزرگ آب بذارين جوش بياد، بعد زيرش را كم كنين كه هر وقت لازم باشه آماده باشد» 
خودم ساك وسايلم را باز مي كنم و چيزهاي لازم را مرتب روي تنظيف مي چينم و چراغ الكلي را مي گذارم كمي دورتر از بستر كه بتوانم به موقع روشنش كنم و قيچي را بجوشانم، كه يكمرتبه صداي داد و فرياد از حياط بلند مي شود. از شكستگي شيشه، بيرون را نگاه 
مي كنم. چند نفري توي سر و كله هم مي زنند و فحش مي دهند. جواني بيست و دو سه ساله كه شلوار جين تنگي پوشيده و موهاي بلندي دارد خودش را از زير دست زينب خانم بيرون مي كشد و حمله مي كند. مجيد آقا جلويش را مي گيرد و مي كشدش طرف ديوار و به شانه جوان مي زند و مي گويد: «عباس تو كوتاه بيا. فردا همه چيز رو روشن مي كنم.» 
عباس فرياد مي كشد كه: «آخه حرف ناحسابي مي زنه. من نه تو خونه بودم ، نه از چيزي خبر دارم. اون وقت پاپي ام شده كه زير سر منه. اون پول نزول مي ده و خون ده خانواري كه توي اين خونه نشستن رو تو شيشه كرده، پونصد تومن قبض برق رو قايم مي كنه و از هر اتاقي دويست تومن مي گيره، اون وقت به من مي گه نامسلمون. نكبت از سرش در رفته. اكبيرش خونه رو گرفته. من همين امشب تكليفش را روشن مي كنم. «صاحبخانه كه بايد همان رضا قلي باشد گردن مي كشد، «تو مي خواي تكليف منو روشن كني. بچه قرتي. همين الان لحاف و تشك هاموتون رو مي ريزم تو كوچه. بيكاره الوات. از وقتي بهت گفتم بگو دوستات نيان در بزنن، هي تو خونه سنگ مي اندازن. به خيالت نمي دونم كه سنگ 
مي اندازن به بهانه سركشي دور و بر خونه مي ري بهشون سر مي زني.»
عباس باز حمله مي كند و يقه رضاقلي را مي گيرد و مي كوبدش به ديوار. داد مي كشد: «آخه لامصب رفقاي من چه طور سنگ مي اندازن كه يكي شون به دار و درخت و باغچه 
نمي خوره و راست مياد مي خوره به پنجره هاي سينه ديوار؟ اصلاً اگه كسي بتونه از پشت ديواري به اين بلندي سنگ هم بندازه، ما فقط از يه طرف كوچه داريم پنجره هاي پشت به كوچه رو چي مي گي....چرا نمي گي خونه ام نفرين شده، چرا نمي گي خونه ام جن داره. بگو كُفُرات ورم داشته....» زن رضاقلي كه تاكنون مشغول جدا كردن عباس از شوهرش بود يكباره به سر و سينه مي كوبد كه، «اي خدا با همين حرفا خونه خرابمون كردن. تو تموم محل همين حرفا چو افتاده. به شرطي اگه يه روزي هم گورشون رو گم كنن و برن ديگه كسي نياد تو اين اتاقه بنشينه. مونده بود توش خون راه بيفته كه افتاد. فردا پس فردا بايد خونه رو بذاريم براي همينا و خودمون از در بريم بيرون.» 
به طرف بستر بر مي گردم تا حال اختر را ببينم. درد انگار با نگاه من به او هجوم مي آورد. كناره هاي تشك را مي گيرد و مي فشارد و فرياد مي كشد. عزيزي و مجيد آقا به اتاق 
مي دوند و حياط نيز به سكوت فرو مي رود. اين بار هفت دقيقه بيشتر طول نكشيده كه درد آمده. به مجيد آقا مي گويم بيرون باشد و تا صدا كردم آب جوش را بياورد. اختر عرق ريزان و دردآلود نگاهم مي كند. يادش مي دهم كه پاهايش را چگونه نگه دارد و مي گويم: «از حالا به بعد تا مي تواني به ته ات فشار بياور، هميشه شكم اول كمي سخته، ولي ترس نداره، نگران نباش. همه چي درست مي شه.» 
ساعت يك و چهل دقيقه است كيفم را برمي دارم و از اتاق كه آكنده از بخار و بوي الكل است بيرون مي زنم لگني كه جنين و جفتش را در آن گذاشته ام، زير درخت نارنج گذاشته ام و رويش را پارچه سفيد كشيده اند. عزيزي نشسته سرش و گريه مي كند، مجيد آقا ساكت و غم زده عزيزي را بلند مي كند و به اتاق مي برد. عباس جلو مي آيد و كيف از دستم مي گيرد تا برساندم به خانه. به نيمه حياط رسيده ام كه سنگي محكم به پاشنه كفشم مي خورد. هراسان از جا مي پرم و دور تا دور حياط را نگاه مي كنم. حياط خالي و اتاق همه درخاموشي خواب و سكوت فرو رفته اند. به ديوار نگاه مي كنم، انگار كه ارگ كريمخاني را چلانده باشي و گذاشته باشي اينجا، هول ديوارها دلم را پر مي كند. با سرعت به دالان مي دوم و از خانه بيرون مي زنم. عباس سر پيچ كوچه منتظر است. شب با سكوت و خنكي مطبوعش شقيقه هاي كوبانم را نوازش مي دهد.