زماني در زاگادهم زندگي مي كردم، روزي به ناگاه شوق زيارت خانه خدا و مزار متبرك حضرت پيغمبر اكرم در دلم افتاد، و چنان بي تاب گشتم كه روزي چند از آن پس قدم در راه آن مقصد شريف نهادم. 
ز خويشان و عزيزان دل بريدم
غريبي را صلاح خويش ديدم 
و بعد از اين كه ماهي چند سفر را بر خود هموار كردم به شهر تبريز رسيدم. بزرگان و افاضل آن شهر عزيز كرامتها كردند، و 

به راه دوستي و روي ياري 
به شرط همدلي و غمگساري

شدند اين خسته دل را در شب و روز 
به تنهايي چراغ خاطر افروز 
هر چند از دوري ياران زادگاهم دلي پر خون داشتم به دين آن مردميها و مهربانيها غم فرقت احباب و رنج آن سفر دور و دراز از خاطرم رفت. روزي در انجمني كه آن مهروران به شادي حضور من پرداخته بودند چند تن از ايشان به نظم كشيدن داستان عشقي و عرفاني مهر و ماه را پيشنهاد خاطر كردند. حرمت خواهش آنان به كار آغاز نهادم و چنين پرداختم. در بدخشان پادشاهي دانا و همايون فال بود كه به سرزميني پهناور سلطنت مي كرد. در حرم اين پادشاه دادگر فزون بر صد زن زيبا و دلارام وجود داشت. اما از هيچ يك آنان فرزندي به دنيا نمي آمد.پادشاه از نداشتن فرزند هميشه ناشاد و اندوهگين بود، و چون به هيچ افسون به مراد نمي رسيد از سر ناچاري به درويشان روي آورد، مگر از بركت نفس و دعاي ايشان كامياب گردد. در حوالي پايتخت پادشاه كوهي بود، و در آنجا درويشي دل از جهان بريده بود و مستجاب الدعوه معتكف بود. نديمانش به وي گفتند اگر آرزويش را به آن درويش بگويد باشد به دعاي وي خدا مرادش را برآورد. 
پادشاه كه سخت در آرزوي داشتن فرزند بود رهنمايي وزيرانش را پذيرفت و با چند تن آنان راهي كوهي شد كه درويش يكي از غارهاي آن را خلوتگه پرستش ذات لايزال قرار داده بود. شاه و همراهانش بدان كوه رسيدند جا به جا چند غار ديدند كه درون همه آنها چون زلف بتان و گور گنه گاران تاريك بود، اما از درون يكي از آنها نوري خيره كننده مي تافت. شهريار و نديمانش رو به غار نهادند و چون به آنجا رسيدند همه كلاه بزرگي از سر برگرفتند، از آن كه 
به درگاه گدايان الهي 
نمي زيبد حديث پادشاهي
چون شاه آن درويش را كه دلش آيينه سرّ الهي بود برابر خود ديد و رو بر خاك نهاد و زمين بوسيد و درويش كه دلش از غايت صفا و پاكيزگي به رازهاي ناگفته آگاه بود، به فراست حاجت شاه دريافت، اما به لطف و مهرباني گفت: چگونه شد كه دلت به ديدار درويشان مايل گشت؟ شاه گفت: بدين آستان به اين اميد پناه آورده ام كه از خدا بخواهي به من پسري كرامت فرمايد، از‌ آن پادشاهي كه پسر ندارد چنانست كه سر و افسر ندارد. درويش براي مراد يافتن پادشاه به درگاه خدا دست به دعا برداشت و مناجات بسيار كرد پروردگار بي همتا و مهربان به دعاي دوريش حاجت شاه را برآورد، و 
به باغ خرمي از سرو آزاد
به سر سبزي برآمد شاخ شمشاد. 
همين كه گل آرزوي شاه ازگلزار مقصود شكفت به شادي آن در گنجهايش را روي بينوايان گشود، و آنان را از مال بي نياز كرد. چون فرزند شاه نخستين روز ماه به دنيا آمد. پدرش آن را «ماه» ناميد آن گاه اختران را احضار فرمود تا در طالع فرزندش بنگرند. ستاره شناسان شمار اصطرلاب كردند. مهتر آنان پس از دقيقه اي چند نخست به خنده لب گشود و بعد از لختي گريست. شاه از كار او در شگفت شد و به وي گفت: 
ترا اين گريه و خنده از كيست
غمت گو از كجا شادي از چيست؟ 
غم و شادي به يك جا در نگنجد
به گاه غم مي و ساغر نگنجد
مهتر اخترگران پادشاه را دعا و ثناي بسيار كرد و گفت گردش خورشيد و ستارگان چنين مي نمايد كه اين شهزاده پادشاهي نامور و بلند آوازه مي شود، به گاه جواني به دام عشق ماهرويي گرفتار، و چنان در اين كار شهره مي شود كه داستاني نو مي آفريند، و حديث ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد شادي آفرين نيست، اما به هر روي دل بد نكرد، و زبان به خير فرزندش گشود و 
بگفت آخر خدايش يار بادا
ز شاخ بخت برخودار بادا
باري شهزاده از گاه تولد همان سان كه ماه نو شب به شب به كمالش مي گرايد، روز به روز مي ياليد در پنج سالگي رويش چون ماه مي درخشيد و در ده سالگي طلعتش از ماه شب چهارده تابنده تر بود. چشمان سياهش از چشم آهو زيباتر و دلفريب تر و دهان تنگش از غنچه 
گل روان پرورتر بود. 
به شوخي هر كرا آواز مي داد 
دلش را مي ربود باز مي داد 
هزاران سروقد عنبرين مو
چون زلف آشفته بر رخساره او 
چو او لوء لوء نمود از لعل خندان
ز خجلت ناردان شد ترش دندان
چه گويم كاين چنين يا آن چنان بود
ز خوبي هر چه گويم بيش از آن بود. 
چون ساليان عمرش به هجده رسيد در شمشيرزني و نيزه اندازي و كوبيدن گرز بي همتا بود. چون بدين هنر آراسته شد شاه تاج و تخت و خزانش را بدو سپرد. شاه نو يك شب كه از روز نوروز طرب خيزتر بود. 
شبي چون سنبل مشكين سمن ساي 
شبي چون خط محبوبان دل آراي
شبي چون نوعروس پر ز زيور 
حرير زرنگارين كرده در بر 
مجلسانه و بساط شادماني آراست. او و وزيران و نديمانش در دولت به روي دل گشودند، تا سحرگاهان به عيش و عشرت نشستند، چون نسيم سحرگاهي وزيد هر كس به خانه خويش رفت و شاه در تنهايي در بستر آرميد. همين كه در خواب شد حصاري به خواب ديد كه گردش را دريا فراگرفته بود. در آن حصار شهري خوش منظر و آبادان و فرحزا وجود داشت كه داراي دوازده برج برآمده از ياقوت و در هر برجي كاخي از لعل بود. همچنين در هر اتاق هر يك از كاخهاي تختي از گونه گون گوهرها بود؛ و 
به هر تختي نشسته لعبتي چند 
همه شكر لب و شيرين تر از قند
همه گل عارضان و نارپستان 
همه چون غنچه گلزار خندان 
همه بر گل كشيده شاخ سنبل 
ره تقوا زده زان سنبل و گل
درون اتاقي از يك كاخ، تختي زيب مزين به گونه گون گوهرهاي خوش آب و رنگ بود. بر آن تخت خوبرويي جوان و دلارام كه از همه گلچهرگان گرو مي برد تكيه زده بود، و گروهي مهرويان گردش را گرفته بودند. دهان آن بت فروزنده دلجو رونق پسته خندان را شكسته و گوهر دندانش جلوه صدف را كاسته بود. 
يكي خالش به زير چشم جادو 
فتاده نافه اي از ناف آهو 
به خوبي چون خم ابروي خود طاق 
غمش پيوسته جفت جان عشاق 
دو زلفش تا ميان پيچ در پيچ 
دهانش چون ميانش هيچ در هيچ 
به زير ابروي او چشم پرخواب 
دو هندو سرنهاده زير محراب
«ماه» چون در عالم خواب چهره دلفروز و رؤيا آفرين آن بت طناز را ديد چنان بي خويشتن گشت كه به وي نزديك شد و خواست دزدانه به رويش بنگرد. آن دوشيزه نورس دلارام بر او نهيب زد كه خويشندار باش و نزديك تر ميا. ماه از نهيب بيم انگيز آن بت رعنا چنان در وحشت افتاد كه از خواب بيدار شد از آن دم چنان به عشق آن گلچهره افسونگر گرفتار آمد كه آرام و قرارش رفت. 
نه صبرش تا زماني گيرد آرام 
ز بي صبري همي ناليد بي كام 
نديمانش پدر او را از حالش آگاه كردند. وي پريشان دل و دردمند گشت، با تحسر و تأثر به او گفت: اميد داشتم كه به گاه پيري و درماندگي دستگيرم باشي، دريغ كه آرزويم بر باد رفت. و روزگار بدفرجام شيشه اقبالم مرا به سنگ زد «ماه» چون شكوه هاي شماتت بار پدر را شنيد زبان به پوزشگري گشود و گفت:‌اي پدر گرامي و مهربان من به سزا مي دانم كه وجود من از بركت هستي تست، اما چه سود كه در گلشن زندگي تو من خاري شده ام كه جز خليدن بر سينه پر مهرت حاصلي ندارم. افسوس كه آن خواب بدفرجام اميدهاي تر بر باد داد و زندگي مرا تباه كرد كاش در عالم رويا روي آن گلچهره فتان را نمي ديدم. سزاوار چنان است ديده ام كه مرا چنين شوربختي گرفتار كرده بركَنم. 
پدر چون چون دردمندي و آزردگي پسرش را دريافت از سر رحمت و رأفت به او گفت: 
آدمي نبايد به خواب و خيال خود را چنين پريشان دل و آشفته روزگار كند. اگر اندكي به خود آيي و خرد پيشه خود سازي اين خيالهاي گمراه كننده از سرت بيرون مي رود. براي اين كه بر هوس پيروز شوي به گردش طبيعت و شكار بپرداز چوگان بازي كن و در بوستانها به تماشاي سبزه و گل روي آور. 
«ماه» گفت خداوندگارم چنان به عشقش گرفتار شده ام كه قرار و آرامم نمانده، مگر سودايي را به بوي عود و درمان مي توان كرد. هر دم گوي ذفن و گيسوي درازش را به ياد مي آورم دلم سرگشته و پريشان مي شود و ياد گوشه ابروان و نرگس چشمانش به جانم آتش مي زند. 
پادشاه را وزيري هوشمند، خردور و دانا و چاره انديش بود. قضا را در همان روز كه ماه از مادر زاده بود پسر وزير به دنيا آمده بود. اين دو از كودكي با هم باليده بودند و به يكديگر انس و الفت داشتند. چون با هم يكدل و همزبان بودند اگر في المثل دل «ماه» به سببي آزرده 
مي شد عطارد از غم او جامه بر تن مي دريد. 
باري، شاه روزي دستورش را در خلوت نزد خويش نشاند، ماجراي خواب ديدن پسرش، و عاشق شدن وي را بر آن دختر به وي بازگفت، و گفت، اگر معشوقش وجود داشت به هر تدبير او را به مرادش مي رساندم، اما چه كنم كه در جستجوي چيزي موهوم نمي توانم بكوشم. وزير لختي سر به جيب تفكر فرو برد و پس از دقيقه اي چند گفت: هاتفي در دلم انداخت كه بايد چاره اين كار را از درويشي كه در غاري در كوه مجاور شهر معتكف است، و روزگار را به پرستش خداي يگانه مي گذراند بخواهيم. او وارسته پيري است روشندل كه هيچ رازي بر او پنهان نيست. شاه به شنيدن اين سخن شادمان شد. بر وزير آفرين خواند و روز بعد او و دستور بر اسب نشستند، و راه كوهي را كه غار در آن بود پيش گرفتند و چون به در غار رسيدند هر سه از اسب فرود آمدند و به ديدن درويش رفتند و چون او را ديدند، شاه شرح عاشق شدن پسرش را به دختري كه در خواب ديده بود به درويش گفت و از او چاره اي خواست. 
چون درويش خداجو از لب شاه 
سراسر كرد روشن قصه «ماه» 
چون شاخ دو تا انگشت آن خردمند
بنفشه وار سر در پيش افگند 
پس از آن گاه سر از زانو برداشت و گفت در مغرب زمين شهري است به نام «مينا» كه پادشاهش بهرام شاه است. او دختري دارد به نام «مهر» و گلچهره اي كه به خواب بر پسرت نمايان شده اوست. و دانم كه اين دو به هم مي رسند وزير گفت مرا پسري است كه با شهزاده در يك روز به دنيا آمده اند و همدل و مهربانند بگو تا سرنوشت او چيست. درويش فرمود غم او مخور كه دوستي اين دو پاينده است. «ماه» پادشاه مي شود و عطارد وزيرش. از آن پس شاه و وزير و «ماه» درويش را وداع گفتند و به شهر بازگشتند. پس از آن گاه شاه بر نقاشي چيره دست فرمود نقش «مهر» را از روي نشانيهايي كه ماه مي گويد بكشد. صورتگر فرمان برد و 
چو «ماه» آن نقش زيبا در كفش ديد
دلش از آتش غيرت بجوشيد
بدو فرمود كاين نقش نگارم 
به دست من بده تا خود نگارم 
روا نبود كه نقش چهره يار 
گذارد عاشق افتد دست اغيار 
س از چند روز «ماه»‌با عطارد به اميد رسيدن به ديار معشوق از بدخشان رو به ديار مغرب زمين نهادند. گروهي مردان سپاهي نيز همراه خود بردند. پس از اينكه از كوهها و دشتها گذشتند و بيابانها بريدند به كنار دريا رسيدند و در آن جا به كشتي نشستند و پس از بيست روز به يك فرسنگي ساحل رسيدند و همگي شاد شدند در اين هنگام ناگهان ابري تيره رنگ در آسمان پديدار شد، و كشتيبان گفت كه اين نشان برخاستن توفاني توفنده و سهمگين است. بسي بگذشت كه چنان كه ناخدا گفته بود توفاني مهيب و وحشت انگيز به حركت درآمد. از نهيب و صولت توفان كشتي دستخوش موجهاي شكننده شد و در هم شكست و سرنشينانش هر يك به جايي افتاد. «ماه» تخته پاره اي ديد بدان آويخت و چندان بدين حال ماند تا به اراده پروردگار توفان فرو نشست موجها آرام گرفتند و «ماه» شناكنان خود را با ساحل رساند. چنان فرسوده وبي توان گشته بود كه در كناره بي هوش بر زمين افتاد، و روز بعد چون صبحگاهان ساحل از نور و حرارت خورشيد روشن و گرم شد به هوش آمد. آن گاه از بخت بد و شومي طالع و تنهايي خويش چندان گريست كه زمين از اشك خونينش لاله گون گشت. 
قضا را در آن وقت سيلي خروشان و جوشان فرا رسيد «ماه»‌را در ربود و در راه ماري به پايش پيچيد. پس از آنكه «ماه» خود را به درختي كه در گذرگاه سيل بود آويخت و سيل مار را با خود برد بر زمين فرو آمد و چون خويش را تنها و بي كس ديد خطاب به باد صبا گفت: 
دمت آرام جان بي قراران 
وجودت حامل پيغام ياران
شميم تو چمن را آب داده
دمت در زلف سنبل تاب داده 
چمن سرسبز از ريحاني تو 
سمن خوش بو ز مشك افشاني تو 
دهان غنچه در گلزار خندان 
ز لطف بوسه ات حاصل كند جان 
من بي صبر و دل را هم نفس باش
دمي لطفي كن و فرياد رس باش
بر من درمانده فرسوده جان رحمت آور، پري وار به كوي معشوق پريروي من بگذر، و چون به وثاقش درآيي از سوي من سر به پايش بنه، وقتي قامت سروش را ديدي قد چون كمان مرا ياد كن و آن گاه كه به لب ميگونش نگاه كردي چشم پرخون مرا ياد آور. سپس به او بگوي خورشيد چرخ دلربايي، تا چند مرا با آتش دوري خود مي سوزاني؟ تو خورشيدي و از جوهر پاكي و واگر خورشيد بر ذره اي بتابد چه نقصان در او پديد مي آيد؟ اي قوت جان و دل من چرا بايد همواره صبح اميدم از بي مهري تو شام باشد ماه از بي كسي و تنهايي بدين سان زماني دراز با باد صبا سخن گفت. 
از روي ديگر عطارد كه پس از نجات يافتن به ساحل افتاده بود روزي چند خسته و كوفته و گرسنه در پي آب مي گشت. روزي كه بر بالاي كوهي رفته بود نظرش به بوستاني افتاد كه در مرغزاري خوش منظر بود. چون نزديك آن باغ آمد گلستاني فرحزادي ديد كه از باغ جنان گرو مي برد. در آن باغ كاخهاي بديع بود، و 
به زير سرو ناز و سايه بيد
روان صد چشمه روشن چو خورشيد
دميده بر لب جوش رياحين 
چو بر لعل نگاران خط مشكين 
به هر سو سنبل تر بر سر آب
چو زلف گلرخان بر روي مهتاب
آن سو تر برآمده از سنگ مرمر و يشم و رخام حصاري ديد و چون نزديك آن رسيد ديد ديو رويي كه دهانش چون غار جهنم دندانهايش چون ستون و چشمانش آتش و دود سرخ بود به زنجير بود. عطارد و سپاهياني كه همراهش بودند از جدايي «ماه» همچنان مي گريستند. پسر وزير از اندوه بسيار چون نرگس پژمرده بي آب شده بود. 
هلالي گشته آن قد نكويش
ز درد دل چو خيري رنگ و بويش 
ز نرگس لاله گلگون فشانده 
چمن چون ارغوان در خون نشانده
ز هجر روي او در آه و زاري
به ياد موي او در بي قراري 
«عطارد» چندان از دوري «ماه» بي تابي كرد و گريست كه خوابش در ربود در علم خواب خود را در بهشتي دلگشا و پرنور ديد كه سرايي از خشتهاي زر در آن بود و در آن كسي كه از پرتو وجودش همه جا روشن شده بود. 
جمال جانفزايش مظهر حق
به رخسارش مقيد نور مطلق
«عطارد» چون آن مظهر پاك را ديد بسان سايه چون دردمندان در پايش به خاك افتاد و
بگفتا الغياث اي سرور دين 
مدار مسند طه و ياسين 
اكنون كه ترا به خويش بر سر رحمت و رأفت مي نگرم چرا از ديگران داد خواهم. اگر تو دستم بگيري هرگز افگنده و زبون نمي شوم. آن مظهر پاكي لب به تبسم گشود. «عطارد» را از زمين برداشت و فرمود: از اين پس نگران و غمگين مباش به تو مژده مي دهم كه پس از سپري شدن يك هفته به دوست و همسفر خود مي رسي. 
«عطارد» بدين بشارت چنان شادمان شد كه فرياد كشيد و بدان صدا از خواب بيدار شد. پس آن گاه سر به سجده نهاد و پروردگار مهربان را نيايش كرد و لب به خنده گشود. همراهانش گفتند ما تا مدتي پيش جز ناله و گريه از تو چيزي نديديم، چه شد كه اكنون چنين شكفته حال و خندان شده اي؟ گفت:‌شما نيز شادمان و خندان باشيد كه بزرگي در عالم خواب به من فرمود كه بعد از يك هفته ما و «ماه» به هم مي رسيم. 
از روي ديگر «ماه» از درد جدا ماندن «عطارد»‌و سپاهيانش چهره گلگونش چون خيري زرد و تنش چون تار مو باريك شده بود. هر دم از بسياري درد به زخم ناخن رويش را مي خراشيد و از حسرت و رنج لبانش را به دندان مي گزيد. روزي ناگهان به عالم رؤيا هاله اي از نور و ميان آن چهره خضر را مشاهده كرد «ماه» به ادب بر او سلام كرد، خضر به لطف و مهرباني جواب سلامش را داد و گفت: آمده ام تا ترا از رنج و غم برهانم. دستت را به من بده و لحظه اي چند چشمانت را ببند «ماه» ديدگانش را بر هم نهاد و پس از دقيقه اي به فرمان راهنمايش چشمانش را گشود. خضر از نظرش غايب شده بود، او خود را كنار چشمه اي ديد. در آن جا صوفي سبزپوش ديد كه از غايت وارستگي 
هر آن رازي كه پنهان بود در خاك 
مراو را بود پيدا در دل پاك
«ماه» مريد و معتقد او شد. سپس در چشمه تنش را شستشو داد و چون بيرون آمد «عطارد» را در كه در آن هنگام در پي صيد به هر سو مي گشت از دور ديد. بي درنگ به سوي او شتافت «عطارد» به ديدن وي خود را بر پاي او انداخت «ماه» او را از زمين برگرفت رويش را بوسيد و در آغوشش كشيد. 
به يكديگر بدين سان آرميدند
كه غير يكديگر چيزي نديدند
اين دو سرگذشت ايام دوري خويش را به هم بازگفتند. از آن پس «ماه» به «عطارد» گفت: مرا قصد كشتن ديو رويي كه بر در قلعه طربلوس به زنجير است در دل افتاده است. سپس با عده اي از سپاهيان روانه آن قلعه شدند و چون بدان جا رسيدند «ماه» دانست كه كشتن آن وجود مهيب جز از راه كور كردن چشمانش ميسر نيست، از اين رو تير در كمان نهاد و چشمانش را نشانه گرفت. 
به چشمش شد خدنگش آن چنان غرق 
كه از مژگان سر بي موي نشد فرق
ز بانگش آن چنان غوغا برآمد 
زمين چون آسمان از جا برآمد