«آقاي نويسنده تازه كار است». اما خواهش مي كنم، از حضورتان صميمانه خواهش مي كنم، كه فراموش نكنيد عنوان داستان اين نيست، چيز ديگري است: «آقاي اسبقي بر مي گردد». 
البته من هم با شما هم عقيده ام كه نويسنده در نامگذاري سليقه به خرج نداده است؛ اما به حقيقت سوگند مي خورم كه اين حرف را نه براي خوشامد شما مي زنم و نه براي آنكه با بدگويان همداستان شوم و به نويسنده بتازم. اين را مي دانيد كه دنياي ما دنياي آشفته اي است و صلاح هچكس در اين نيست كه بكوشد تا آن را آشفته تر كند. در اين جنگل تو در توي در هم برهمي كه مسكن ماست بيش از هر چيز به تفاهم احتياج داريم، به اينكه همديگر را بشناسيم و زبان يكديگر را درك كنيم. در غير اين صورت نمي توان گفت چه پيش خواهد آمد و كار به كجا خواهد كشيد، اما دست كم اين هست كه زيان هاي جبران ناپذيري خواهيم ديد.  «آقاي نويسنده تازه كار است». اما خواهش مي كنم، از حضورتان صميمانه خواهش مي كنم، كه فراموش نكنيد عنوان داستان اين نيست، چيز ديگري است: «آقاي اسبقي بر مي گردد».
البته من هم با شما هم عقيده ام كه نويسنده در نامگذاري سليقه به خرج نداده است؛ اما به حقيقت سوگند مي خورم كه اين حرف را نه براي خوشامد شما مي زنم و نه براي آنكه با بدگويان همداستان شوم و به نويسنده بتازم. اين را مي دانيد كه دنياي ما دنياي آشفته اي است و صلاح هچكس در اين نيست كه بكوشد تا آن را آشفته تر كند. در اين جنگل تو در توي در هم برهمي كه مسكن ماست بيش از هر چيز به تفاهم احتياج داريم، به اينكه همديگر را بشناسيم و زبان يكديگر را درك كنيم. در غير اين صورت نمي توان گفت چه پيش خواهد آمد و كار به كجا خواهد كشيد، اما دست كم اين هست كه زيان هاي جبران ناپذيري خواهيم ديد.  مثلاً اين خيلي ساده است كه زياد بعيد و تعجب آور نيست كه نويسندگان تازه كارمان از اين دنياي دروني شان ناشناخته مانده است مأيوس و نوميد شوند و به كارهاي ديگري بپردازند بيهوده نيست كه تعداد ورزشكاران و يا كساني كه واسطه فروش اتومبيل هاي مستعمل اند روز به روز افزايش مي يابد.
بر اين اساس من مي گويم بياييد دور هم بنشينيم، قلب هايمان را صاف كنيم، روحمان را آزاد بگذاريم تا از تنگناي بي در و روزنش بيرون بيايد و در هواهاي تازه و فضاهاي باز آن مثل يك پرنده طلايي پر بزند و آن وقت رنگ تبسم به صورت هايمان بزنيم و در اين باره سخن بگوييم كه آيا نويسنده واقعاً تازه كار است و آيا در نامگذاري بي ذوقي كرده است و داستانش نيز عيوب فراوان دارد؟ خوشبختانه چون نويسنده زنده است و از آن گذشته آماده است كه دفاع از نوشته اش را به عهده بگيرد، كارها خيلي بهتر از آنچه معمولاً در اين گونه مواقع پيش بيني مي شود پيش خواهد رفت و من نيز، بي آنكه دخل و تصرفي بكنم، با وفاداري كامل گفتگوها را يادداشت مي كنم.
ـ خيلي خوب آقا! خواهش مي كنم گوش كنيد بايد بگويم كه «دلايل مخالفت من يكي دو تا نيست، از اول تا آخر داستان مورد ايراد من است. اما بهتر نيست از عنوان داستان شروع كنيم؟ «آقاي اسبقي بر مي گردد، اين آقاي اسبقي كيست؟»
ـ آه من، در خود داستان كاملاً ‌شرح داده ام،‌فكرنمي كنم كاراكتر ايشان عيبي داشته باشد.
ـ مقصود از «ايشان» همان آقاي اسبقي است؟ خيلي عجيب است كه شما تا اين حد به اين مرد احترام مي گذاريد....احترامي بيجاو خارج از تكنيك مع هذا مسئله به همين سادگي نيست. شما مي خواهيد يك دهاتي ساده را وصف كنيد، اما ملاحظه بفرماييد كه حاصل كارتان چه از آب درآمده است. اين عين نوشته خود شماست: «....آقاي اسبقي دهقان زحمتكش و نجيبي بود.» درست مثل اين كه از اسب حرف مي زنيد كتاب هاي درسي راباز كنيد بخوانيد: پر است از همين حرف ها. اسب حيوان باركش و نجيبي است و يا اسب حيوان وفاداري است. خيلي خوب بعد: «....او عمرش را با صداقت و فعاليت مي گذراند، اما هنوز ريشش درنيامده بود. البته عجيب است ولي صحبت بر سر اين نيست، آقاي اسبقي روزها مي خوابيد و شب ها بيدار مي ماند.» آدم را كلافه مي كنيد، قربان خواهش مي كنم جواب بدهيد كه چطور زارعي كه در دهي دوردست زندگي مي كند ممكن است اسمش آقاي اسبقي باشد؟ شما آقاي فلاني باشيد، صحيح بنده آقاي فلاني باشم صحيح، اما يك دهقان ...هر قدر هم شرافتمند باشد ممكن است «مشهدي غلامرضا» باشد يا «كربلايي عبدالله».
ـ آه پس شما از الهام غافليد. من اين طور احساس كردم. در احساس من اين قهرمانان به صورت آقاي اسبقي ظاهر شد.
ـ و حتماً در همان جاست كه روزها مي خوابد و شب ها بيدار ميماند؟ اما يك زارع فعال چگونه ممكن است وقتش را اين طور هدر بدهد؟ مگر او روشنفكر است كه تمام شب را در خيابانهاي تاريك و خلوت يا اتاق هاي كم نور بگذراند و روز، بعد از اينكه يك ليوان شير نوشيد، به خواب برود تا باز شب بيايد؟ بعد مي نويسيد: «....چراغ را روشن مي كرد و تا صبح مي نشست. گاهي آه مي كشيد و گاهي زير لب شعر مي خواند، اما وقتي مي خواست شعر بخواند سرش را دو سه بار به ديوار مي زد...» آخر چرا اين كارها را مي كرد؟ مگر ديوانه بود يا به سرش زده بود؟ جوابي كه شما در داستان انديشيده ايد اين است «...وقتي از او مي پرسيدند چرا به اين عمل مبادرت مي كني جواب مي داد اين كار چند خاصيت دارد: اول اينكه اگر مغز آدم تكان خورده باشد بر مي گردد سرجايش، دو اينكه به اين وسيله مي توان افكار يأس آميز و ناملايم را از محوطه دماغ بيرون راند....» بسيار عالي است! مرد بدبختي كه شايد غير از بيل و الاغ مسئله مهمي در زندگي اش وجود ندارد ـ يا ظاهراً اين طور به نظر مي آيد. ناگهان به بيماري قرن دچار مي شود. آن وقت بعد، اينجا شما به توصيف قيافه و وضع قهرمانتان پرداخته ايد: «...آقاي اسبقي نمونه يك دهقان واقعي بود: بلند قد و ورزيده بود و با دست هاي پينه بسته كه اغلب به آنها حنا مي بست كار مي كرد. كلاه نمدي رنگ و رو رفته اي به سر داشت كه دور تا دور آن يك خط چرب و سياه كه نشانه سال هاي كار و كوشش صاحبش بود كشيده شده بود. گيوه هايش كهنه اما مستعمل بود....» ملاحظه فرموديد؟ اين هم جمله بندي تان.«....با وجود آنكه مسواك طبي و خميردندان استعمال نمي كرد دندان هايش از سفيدي برق مي زد و اگر چه شير پاستوريزه نمي نوشيد و آمپول هاي گران قيمت ويتامين و كلسيم و عصاره بيضه به خود تزريق نمي نمود زور بازويش روز به روز افزايش مي يافت. تنبان محكمي پوشيده بود...» مقصودتان چيست؟ لابد اينكه پارچه اش با دوام بود. «....و چپقش را به شال خوش رنگي كه به كمر بسته بود آويزان مي كرد. چه چپق زيبايي بود آقاي اسبقي جوان بود يك زارع سي ساله، و دلش مي خواست هفتاد سال ديگر هم زندگي كند تا بتواند همچنان اين مسئله را به اثبات برساند كه كار كردن عيب نيست...» آن خستگي آور است آقاي اسبقي سي ساله از دهقاني فقط يك كلاه نمدي رنگ و رو رفته و چند چيز ديگر دارد، به اضافه يك خانواده عجيب و غريب. اما ديگر موقع آن است كه از شما بپرسم ...آيا مي توانم سؤال كنم كه تحت تأثير چه عاملي اين داستان را نوشتيد؟ چطور شد؟ شايد بتوان در اين ميان نتيجه اي گرفت.
ـ آه اين خودش قصه جداگانه اي است، اما شما حوصله داريد؟
ـ لازم است، قربان،‌لازم است داشته باشم.
ـ پس اجازه بدهيد ...اينجاست كه بايد قسمت هايي از دفتر يادداشتم را برايتان بخوانم. اما ناراحت نشويد، خلاصه اش مي كنم.
ـ آن را با خودتان داريد؟
ـ هميشه. يك نويسنده خوب بايد در تماتم ساعات شبانه روز مجهز باشد، مثل يك تراكتور خوب، مخصوصاً اگر بخواهد مسائلي را در آثارش مطرح كند كه مربوط به زندگي ميليون ها نفر باشد، مثل زراعت و زمين.....
ـ آه...خوب مقصودم را ملتفت شديد. قلوب انسان ها را شخم بزند.
ـ براي اين كار لازم است كه وقت تلف نكنيم.
ـ درست است مع هذا من بايد شرح بدهم. مدت ها بود چيزي ننوشته بودم و همين طور زندگي كسالت بارم را ادامه مي دادم. يادداشتي كه در اين زمينه كرده ام شايد گوياتر باشد: «در يك روز بهاري: آيا همه چيز آماده است؟ آيا من توانسته ام مواد و عناصر لازم را براي داستان جديدم فراهم بياورم؟ متأسفم. هنوز هيچ چيز آماده نشده است. يك ماه است كه هر روز يك ساعت زودتر از خواب بيدار مي شوم و پنجره اتاقم را باز مي كنم و نگاهم را در كوچه به جستجوي قهرمان ها مي دوانم، اما افسوس كه هميشه مأيوس و سرافكنده مي شوم! با خودم فكر مي كنم كه يكي از اين قهرمانان لابد اين آب حوضي نكره است. چه نعره هاي عجيبي مي كشد! بعد، آن كهنه خري كه درست سر ساعت هشت از كوچه رد مي شود. يكي هم اين پيرزن لهيده كه نوه اش را به كودكستان مي برد. سيراب فروش سر كوچه و ديگر هيچ كس....چرا، چرا، قهرمان ديگر: پيرمرد همسايه ام كه بواسير گرفته است. فكر مي كنم، فكر مي كنم پس چه بايد كرد؟ آه! مي توان يك داستان درباره دهقانان نوشت: قلب هاي پاك و بشري و محيط زنده و پر آب و علف ...خيلي خوب، اما من تمام عمرم را در يك شهر بزرگ صنعتي گذرانده ام و حتي از دور هم يك دهقان نديده ام چگونه مي توانم به واقعيت وفادار باشم؟ البته چيزهايي هست كه حتماً بايد فراموش نكرد: مرد دهاتي آدمي است ساده لوح و پاك طينت كه عاشق همه است و كينه ندارد و آوازهاي محلي مي خواند، عاميانه حرف مي زند و ضرب المثل مي آورد يك روز كه با خرش از مزرعه بر مي گردد به يك دختر دهاتي بر مي خورد ـ عشقي مثل آب چشمه زلال ـ برايش ني مي زند و بعد دوتايي مي روند پيش ملاي ده، ملاي ده را بر مي دارند و مي برند پيش كدخداي ده كه حسب المعمول عروسي كنن، اما مصيبت دردناك: پسر ارباب با اتومبيل آخرين سيستمش از شهر به ده آمده است و اكنون گوشه اي نشسته است و كباب مي خورد. پسر ارباب يك دل نه صد دل عاشق دختر دهاتي مي شود.اينها همه به جاي خود، اما واقعيت نيرومندتر است من حتماً بايد سفري به ده بكنم و مدتي را در كنار آنها بگذرانم....»
ـ آنها؟
ـ درست است و اينجا يك صنعت نويسندگي به كار برده ام، هر چند كه باز هم ممكن است شما آن را مسخره كنيد، اما چاره چيست؟ «آنها» يعني خويشاوندانم كه در ده زندگي مي كنند و از آن گذشته يعني آن مرد دهاتي با نامزدش و پسر ارباب....
ـ خيلي خوب رفتيد؟
ـ دير، خيلي دير، پس از آنكه روزهايي را همچنان گذراندم و دفتر يادداشتم را با ترديدهايم سياه كردم. در اين مدت يك داستان نيمه تمام درباره آخوندها نوشتم (مي دانيد كه در اين باره هنوز چيزي نوشته نشده است؟ آخوند مي توان گفت: كه سرزمين كشف ناشده اي است). ولي بيهوده ....زحماتم به هدر مي رفت. نيمي از داستان با زيبايي و طراوت كامل پيش رفته بود. جملات همه در حدود سه سانتيمتر و با يك حالت روحاني محض. آن وقت از نيم ديگر به بعد فاجعه شروع شد. جمله ها خيلي با زحمت مي توانست حتي به نيم سانتيمتر برسد و، بدتر از آن، يك حالت سبعيت محض....
ـ پاره اش كرديد؟
ـ نه، تمامش نكردم.
ـ عجيب است. حدس مي زنم كه اين بي حوصلگي و ناراحتي روحي كه به آقاي اسبقي در داستانتان نسبت داده اي مربوط به خودتان باشد كجا بود؟ مي نويسيد: «....آقاي اسبقي در آن بعدازظهر زمستان به ديوار تكيه داداه بود و مي خواست در عين حال كه از آفتاب گرم
بهره مند مي شود به جستجوي خود بپردازد، اما بعد از همان عوامل و يأس و نااميدي ها از اين كار ممانعتش مي كرد...»
ـ آه، اين مسئله هميشه بوده است. نويسنده اغلب چيزهايي از خودش را در قالب قهرمان هايش مي گذارد.
ـ ولي شما جوان نظيفي هستيد، در حالي كه آقاي اسبقي مي خواست در آفتاب گرم بدنش را بجويد.
ـ اوه، درونكاوي! خودش را جستجو مي كرد، درونش را...اين را من از همه كس شنيدم، تمام دهاتي ها در اين نكته متفق القول بودند.
ـ خيلي خوب، مي فرموديد.....
ـ بله، بالاخره تصميم گرفتم كه به ده بروم. يا چند كتاب كه حتي تا دم مرگ با خود خواهم داشت. از قبيل دوره ناسخ التواريخ؛ كلمات قصار انيشتين، راز نويسندگي كه در تأليف آن صدها نويسنده و منتقد بزرگ شركت داشته اند، و بلاخره فن دفترداري دوبل، يكي دو دست لباس زير و يك چمدان بزرگ كه پر از هديه بود. اقوامم استقبال شاياني كردند. از همان لحظه ورودم مرا به باغ و مزرعه و صحرا دعوت مي كردند. اما من نويسنده بودم بايد هوشيار بود و ديد! همه چيز را به چشم هاي باز و خيره ديد! اين بود كه دعوت ها را رد كردم و با دفتر يادداشتم در ده راه افتادم.
ـ تنها؟
ـ تك و تنها، اما با شوق. ببينيد چه نوشته ام: « يك روز تابستان، چيزي به وجود مي آيد....سرانجام در غروب يك روز گذشته، پس از يك هفته كه در ده مي گذرانم، آنچه بايد بنويسم در من خلق شد. من اين موفقيت را جشن مي گيرم. مي توان گفت كه من ديروز متولد شده ام حقيقت اين است كه تحقيقات عميقي كرده. حرف ها را به دقت گوش مي دادم، به آدم ها مدت ها خيره مي شدم، به پيرمردها سيگار تعارف مي كردم و خواهش مي كردم كه برايم تعريف كنند. چندين پرونده تشكيل داده بودم. جوان ها را واداشتم كه ترانه هاي محلي بخوانند و فكر مي كردم....فكر مي كردم و احساس هايم را سبك و سنگين مي كردم تا اينكه از سرگذشت خانواده «سبزعلي» آگاه شدم.
ـ همان آقاي اسبقي خودمان؟ ديديد؟ نگفتم كه تازه كاريد.....
ـ آه بله ...ولي اين بي انصافي است . از اين خانواده تيپ هاي مختلف و متنوعي ساختم ـ كاري كه حتماً بايد در يك داستان انجام داد ـ و از آن گذشته بشريت را، رنج جاويدان بشريت را، توضيح دادم.....
ـ دوست من تيپ ها را به سربازخانه ها وا بگذاريد. حتماً بايد....حتماً نبايد ....بشريت، و خيلي چيزهاي ديگر، اينها مسائلي است كه هنوز حل نشده است. اما در وهله اول بايد داستان نوشت، داستان خالص، بايد ساخت، به هر شكل و هر جور ....فقط مهم اين است كه راست بگويي. ولي بياييم سر حرف خودمان. مي بينيم كه خيلي بهتر از آنچه مي نويسيد بيان مي كنيد چطور خودتان به اين نكته توجه نكرده ايد؟
ـ بله ...از سرگذشت آن خانواده آگاه شدم. خانه آنها پهلوي خانه خويشاوندانم بود و من خوشوقت بودم كه مي توانستم با بي نظري كامل آن را مشاهده كنم. روي اين حساب يك روز تمام از پشت بام نگران آن بودم.
ـ اين خانه در داستان مقام مهمي دارد. شما مي نويسيد «...درخت توت بزرگي كه در وسط منزل قرار داشت به اطراف سايه مي افكند. هنگامي كه توت ها مي رسيدند و كلاغ ها پرواز مي كردند، نزاع ساكنان منزل بر سر خوردن توت شروع مي شد. خانواده اسبقس به مناسبت فرار ناگهاني و اسرارآميز اقاي اسبقي از بيست سال پيش تا كنون هميشه سرافكنده و مغموم بود و براي اين كه بتواند لقمه ناني به فرزندانش برساند مجبور بود كه تمام ايام سال را براي اغنياي ده رختشويي كند، نمي توانست براي احقاق حق خود بكوشد. او شب هنگام كه به خانه مي رسيد آنچنان خسته و كوفته بود كه گرسنه به خواب مي رفت....» بعد از آن به وصف درخت توت مي پردازيد و چندين صفحه بزرگ به اين كار احتصاص مي دهيد.
گوش كنيد: «....اين درخت نهالي عظيم الجثه و برومند كه درست در وسط منزل، ميان باغچه بي گل و گياهي كه مركز استراحت احشام بود، كاشته شده بود. پوستش حكايت از دردها و رنج هاي عميقي مي كرد كه در اين خانه حكمفرما بود. از ريشه غول آساي درخت ريشه هاي كوچك و بزرگ ديگري جدا مي شد و به اطراف دست اندازي مي كرد؛ گويي ديو بچه اي بود كه با پنجه هاي پولادينش گلوي فرد فرد اين بينوايان را مي فشرد. بعد وقتي از درخت بالا مي رفتيم به شاخه هاي سرسبز و پربار آن مي رسيديم كه در زير فشار ميوه شهدآلود خود قد خم كرده بودند...» چه لزومي داشته است كه شما تا اين حد به اين درخت پر و بال داده ايد؟
ـ آه، يك روز مرا به خانه شان دعوت كردند. حالا جوابتان را مي دهم. اول از همه پيرزن رختشو آمد. لباس مندرسي پوشيده بود و چادر وصله داري به سر داشت. موهايش سفيد و چشم هايش بي نور بود، درست مثل يك اسكلت متحرك. وقتي به دست هايش نگاه كردم اشك در چشم هايم جمع شد...دست هاي ترك خورده و تغيير شكل داده آه....با خودم فكر كردم اين دست ها بيست سال در گرما و سرما رخت شسته است. در زمستان هاي شديد و طولاني ده، وقتي كه روزها و هفته ها همچنان برف مي آمده است، صاحبش بسته لباس ها را به دوش مي گرفته و به به طرف «كاريز» رودي كه بيرون ده جاري است، مي رفته است. بيست سال لباس ها را روي تخته سنگ هاي ناهموار كنار كاريز مي شسته است و شهرش؟ معلوم نيست كجاست. بعد ساكنان ديگر خانه آمدند: مرد چلاقي كه تعزيه خوان بود و كتاب مرثيه اش را به من داده بود كه مطالعه كنم، دهقان بيچاره اي كه دخترش سه طلاقه شده بود و مجبور بود او را نگاهداري كند، پيرزن كري كه دامادش براي به دست آورده پول به اهواز رفته بود و از من مي خواست كه برايش نامه بنويسم و مرد جواني كه موقع ازدواجش رسيده بود و آه در بساط نداشت. با سلام و صلوات مرا با خود بردند. از يك دالان دراز و تاريك كه به نظر مي آمد بي انتهاست گذشتيم. بچه هاي قد و نيم قد، پا برهنه، كثيف و گرسنه كه صورت هايشان زرد و ورم كرده بود و چشم هايشان قي آلود بود از عقب مي آمدند. بالاخره از آن دالان جهنمي نجات يافتيم. در برابرم يك خانه بزرگ با حياط پست و بلند و كودهايي كه يك گوشه انباشته بودند و گوسفندها و الاغ هايي كه به آرامي و آزادي در گوشه و كنار قدم مي زدندو يك درخت توت بزرگ و اتاق هاي كوچك و سياه با درهاي شكسته و سقف هاي كوتاه خودنمايي كرد....
ـ اينها را مي نوشتند مگر چه عيبي داشت؟
ـ اما من نويسنده بودم نه كسي كه رپرتاژ مي نويسد. همه چيز در مغز نويسنده تغيير شكل مي دهد.
ـ اينها راز نويسندگي است؟ ببينيد چه تصوير غيرطبيعي ناشيانه اي از اين خانه رسم كرده ايد. اينجاي داستان «...در اين منزل جز خانواده آقاي اسبقي افراد ديگر هم زندگي مي كردند كه هر كدام در دنياي غم ها و دردهاي خود فرو رفته بودند. دهاتي ها همه شاعر وارسته ده را مي شناختند كه آواز رسايي داشت و در اين خانه مي نشست. پس از او زارع جواني بود كه عليرغم وضع نامساعد محيط و فشارها و بدبختي هايي كه از هر طرف بر او وارد
مي آمد تصميم گرفته بود پيش برود و با مشكلات بجنگد. او عاشق بود. مي دانست چه عاملي باعث فقر و تنگدستي او و ديگران شده است و مي كوشيد كه همه را به حقوق خود آشنا نموده و با نيروي عشق و با كمك همسايگانش با اين عوامل به نبرد برخيزد....» با اين همه بهتر است برايم تعريف كنيد. خيلي خوب، به خانه رفتيد....