زن كيف خريدش را زمين گذاشت و سمت راست مرد ايستاد. مرد با روان نويس سياه بر روي كاغذ سفيد مي نوشت و آرام آرام با خودش مي خواند «و خدا شاهد است كه.....» مردي ميانسال سمت چپ مردِ كاتب ايستاده بود و زني جوان همراهش بود. صورت زن در قاب چادر گلدار سرخ و كبود مي نمود و گاه به گاه يك دستش را از زير چادر بيرون مي آورد، جلوي دهان مي گرفت و هو مي كرد. هوا سرد بود. مرد ميانسال دست ها را در جيب نيم تنه فرو كرده بود و كاتب يك خط در ميان روان نويس را زمين مي گذاشت، دو دست را مي برد زير ميز، روي حرارت علاءالدين كوچكي كه ميان پا گرفته بود و چه بوي بدي مي داد!  بوي فتيله سوخته و نفت! مرد ميانسال مي گفت
ـ اينم بنويس كه اگه ترك كنه و بره دنبال كار، ما حاضريم .........
كاتب سرش را گرداند، رو به پاهاي زن و سرفه كرد. زن خودش را كنار كشيد و كيف را با نوك پا سُر داد بيخ ديوار. برگ هاي سبز اسفناج از كيف بيرون بود و از توي پلاستيك نان بخار بيرون مي زد. 
نزديك پياده رو تاكسي ايستاد و در عقب به ضرب باز شد. يك پليس و دو مرد از تاكسي بيرون زدند، از روي جوي پُر برف شلنگ انداز رد شدند و راننده تاكسي داد زد 
ـ پس چرا درو نبستيد؟!
پليس ميان دو مرد ايستاد، راننده گشت عقب، در ماشين را به غيظ بست و رفت و كاتب همان جور كه مي نوشت پوزخند زد 
ـ گمونم كرايه شم ندادن. 
زن كنار كشيد، چسبيد به ميز تحرير كاتب، اخم كرد و رويش را از مردها و پليس برگرداند. مرد ميانسال گفت: 
ـ يه جوري بنويس كه به حرفمون گوش كنن 
كاتب سر تكان داد 
ـ اونش ديگه با ما نيس.
ـ پس با كيه؟ 
ـ با رييس دادگاه با قاضي. 
مرد گردنش را كج گرفت 
ـ حالا شما هرچي اَدَسِت ميا براي ما انجام بده، اينم جاي دخترته. 
ـ جاي خواهرمه، به روي چشم. يه جوري مي نويسم كه اَيادشون نره. 
مرد جواب داد 
ـ جانب ابوالفضل. 
و نگاه به زن جوان كرد. گل هاي ريز زرد و سفيد بر متن سياه چادر مي لرزيد و نگاه زن جوان دوخته شده بود به زمين، انگار كه خواب باشد! مرد آهسته پرسيد 
ـ كوكب! 
زن پلك هايش را بالا گرفت 
ـ ها؟ 
ـ خوبي؟ 
پلك هاي زن فرو افتاد و با نوك كفش تكه يخ چركيني را پرت كرد زير ميز
ـ آره. 
كاتب از مرد پرسيد 
ـ سواد داري؟ 
ـ آره پنج كلاس. 
ـ بيا اينجا را امضا كن. 
مرد دولا شد و روان نويس را دست گرفت، امضا زد و گفت 
ـ الهي به اميد تو. 
كاتب به زن اشاره كرد
ـ بيا خواهرم شمام امضا كن. 
مرد روان نويس را روي ميز گذاشت 
ـ سه كلاس بيشتر سواد نداره [رو به زن گفت] انگشت بزن.
زن پاي ورقه را انگشت زد و كاتب نامه را تا زد، توي پاكت گذاشت، داد دست مرد 
ـ ايشاالله كه دُرُ س ميشه 
مرد گفت
ـ جانب ابوالفضل. 
و راه افتاد سمت در دادگستري و زن به دنبالش. از پله اي بالا رفت، داخل راهروي خاكستري شلوغي شد و با شنيدن صداي مردي كه ضجه مي زد، «بيچارم كرديد.» سكندري خورد و گل هاي زرد و سفيد چادر پژمردند، فرو ريختند و چادر تيره شد، يك دست، بي هيچ گل و بي هيچ خال و هيچ نقش و نگار. كاتب از زن پرسيد 
ـ خواهر، شما كاري داري، نامه، عريضه؟ 
زن تكان خورد
ـ ها،بله.
آمد جلو چسبيد به ميز كاتب و چادرش را جلو كشيد 
ـ يه نامه مي خوام، با خط خوش، قشنگ.
كاتب سر تكان داد و دولا شد، چهارپايه اي پلاستيكي از آن طرف ميز برداشت و گذاشت سمت راست، چسبيده به صندلي خودش و گفت 
ـ بفرما بشين. 
و دو كف دست را به هم ماليد
ـ خط خوشـ...ش! 
زن نشست و كاتب پوشه ي زير دستي اش را باز كرد، صفحه اي را به زن نشان داد 
ـ خط ما اينه، ظاهر و باطن. ببين مي پسندي؟ 
زن سركشيد روي ميز به كاغذ نگاه كرد و سري تكان داد. كاتب پوشه را بست. 
ـ پسنديدي؟ 
ـ آره اُجرتش چقدر ميشه؟ 
ـ بسته به اينكه چند خط باشه و براي كجا بخواي، [رو كرد به زن] ما از يك خط تا صد خطم كه بخواي مي نويسيم، منتها خُب، قيمتش بالا ميره. حالا شما براي كجا ميخواي، چه كاري؟ 
و دست ها را هو كرد و خيره شد به زن، زن چادر را به خود پيچاند، مِن مِن كرد. 
ـ براي، راستش، 
ـ حرف بزن مادر من! اينجا همه جور و همه رقمشو ديديم. خاطرت جمع، دهنمون سفت و قرصه، [با كف دست به روي دهانش زد] اَ، خاطرت جمع باشه، براي كجا مي خواي؟ 
ـ براي دخترمه، طلاق گرفته. 
ـ پس براي مهريه و حق و حقوقشه، ها؟ 
ـ نه، كدوم مهر، كدوم حق و حقوق! 
زن جواني بچه بغل از پهناي خيابان گذشت، از روي جوي رد شد و جلوي در دادگستري بچه را زمين گذاشت. نگاه كاتب گشت سمت زن جوان ـ منتظر و يك در ميان و بلند گفت 
ـ عريضه، نامه؟ 
بچه پاهاي زن را چسبيد، بغض كرد و زن مقنعه اش را ميزان كرد، دسته ي كيف را روي شانه انداخت، و بچه را بغل زد، لُپش را بوسيد و رفت تو. كاتب سري تكان داد، سُرفه اي كرد و گفت 
ـ عجب! پس همه را حلال كرده آره؟ 
ـ بچه م چاره نداشت. 
كاتب تكيه داد به صندلي
ـ آدم نااهل! خُب پس، [رو كرد به زن] بالاخره جريانش چه جوريه؟ 
ـ من ميگم شما بنويس. حقيقتش نامه ي دادگاهي و اين جور حرفا نيس. 
كاتب سرش را جلو كشيد رو به زن 
ـ پس چه جور نامه ايه؟! 
زن لب زيرينش را گزيد
ـ مي خوام شما يه نامه بنويسي مثلاً از طرف شوهر دخترم، كاتب پريد ميان حرفش 
ـ كه طلاقش داده؟! 
ـ آره، حالا مي خوام بنويسي كه معذرت مي خواي، اشتباه كردي. 
ـ دامادت پشيمون شده؟ 
ـ نه آقا...، صاف صادقي؟! هَف سال پيش از اونور دنيا بلند شد آمد اينجا كه مي خوام زن بگيريم و با خودم ببرم. غريبه ام بودها! چندتا خونه ام رفته بود، آخر سر نصيب دختر ما شد، مي برمت درس مي خوني، وضعم خوبه، از ئي حرفا. چه ميدونم، به هر جهت كه سر گرفت، آقا دو سه ماهي موند و رفت كار دخترمو دُرُس كنه، [سرش را جلو برد] رفت كه رفت كه رفت! 
ـ عجـ....ب! 
ـ آره دو سال آزگار تلفن زديم، نامه داديم، چه دردسرت بدم، آخرش مرد گنده ي درس خونده گفت نه ميا و نه زن مي خواد، هيچي به هيچي! وكالت داد و دخترم بيوه شد. 
ـ قسمت خواهر من، نصيب و قسمت. حالا نامه براي چي؟ 
صداي زن لرزيد 
ـ دخترم خوار شد، هي تو خودش سوخت و دم نزد، اين رسمشه؟ 
آدميزاد اين جور ميشه؟ 
كاتب نوچ كرد و زن ادامه داد
ـ پيش قوم و خويش، دوست و دشمن، حالا شما [دست گذاشت روي سينه و نفس بلندي كشيد] اينا همه از غصه، از دق. [باز نفس كشيد، بلند] شما ئي نامه را بنويس، مثلاً از جانب اون، [جا به جا شد] بنويس، كه، قشنگ اولش سلام، عليك، احوالپرسي، بعدش بنويس كه از كار خودت پشيمون شدي، اشتباه كردي، بنويس لياقت تو، نه، شما را نداشتم، يه مشكلاتي برام درست شد. 
ـ چه مشكلاتي؟ 
ـ چه مي دونم. بنويس مريض شدم، درد بي درمون گرفتم، يا مثلاً بيكار شدم ديدم بيايي اينجا به پاي من مي سوزي، نخواستم بدبختت كنم، بنويس ببخشم، حلالم كن! ديگه...،ها، بنويس همراه ئي نامه يه هديه ناقابلم برات فرستادم. 
كاتب حيرت زده به زن نگاه كرد
ـ هديه چه جوري؟! 
ـ جورش كردم [دور و برش رانگاه كرد] يه فاميل دوري داريم آمده سر بزنه و بره، خوب آدميه، با فهمه. قرار شده اين نامه را با يه روسري، خودم خريدم، از همين جا، اون ببره اونجا پست كنه ايران. يه جوري كه دخترم نفهمه بش گفتن كار خيره قبول كرد، آدمه. 
ـ عجـ....ب! 
ـ آره حكايتش اين جوريه،‌هفت ساله دخترم تو آتيشه، نه براي خاطر طلاق، طلاق از قديم اندر قديم بوده، اين جورش بده.
كاتب گفت
ـ هوم ...! عشقشو بكنه و بعدم بره بگه پشيمون شدم. 
تن زن مور مور شد نه از سرما، از حرف كاتب بدش آمد، خواست جوابي بدهد و نداد. چه بگويد؟ مگر غير از اين بود ها همسايه شان هم يك چيزي گفته بود،؛ همان سال اول يا نه، دوم چي گفته بود؟ ها، خنديده بود كه، «پس اين يارو از اونور دنيا آمد و ...رفت» بيخود نبود كه دخترش پير شده بود، چروكيده شده بود، بيخود نبود كه از خانه جُنب نمي‌خورد! گفت 
ـ از من كه مادرشم پيرتر شده، حالا شما اين نامه را بنويس!
كاتب پوزخند زد 
ـ آخه خواهر من اين نامه چه فايده‌ اي داره؟ شما كه ميگي دخترت طلاقشو گرفته. 
زن آب دهانش را قورت داد
ـ دُرُس، طلاقشو گرفته، اما شما كه مادر نيستي، مي خوام اقلاً يه ذره دل بچه م خنك بشه. هر چي من ميگم شما بنويس، اُجرتشم به روي چشم. هر چي بفرماين تقديم مي كنم. آمدم اينجا، [آهنگ صدايش ملتمس شد] اولندش خط و ربط خودم دُرُس نيس، سواد قديمي دارم، دومند، 
مي خواسم يه خط غريبه باشه، اصلاً يه نفر غريبه مي خوام كسي نفهمه. اونم براي دخترم نامه نداد، هيچ وقت. حالا شما مرحمت كن اين نامه رابنويس! ثواب داره . آدم دختردار.......
دنبال حرفش را خورد و چادر را جلو كشيد. كاتب سر تكان داد، به نشان رضا،و كشوي ميز تحرير را باز كرد و نوشته اي خوش خط به قد يك ورق امتحاني درآورد و به زن نشان داد.
ـ اِنقد باشه خوبه؟ 
زن نفس بلندي كشيد و جلو سُريد
ـ آ...ره اولشو من ميگم بقيه شو خودت راس و ريس كن. فقط بي زحمت، با آبي بنويس، با سياه نباشه! 
كاتب گفت 
ـ اينم به چشم!
و كشو را بست، كاغذ سفيدي پيش كشيد و روان نويس آبي را از جيب كُتش در آورد.
ـ اينم آبي، حالا اسم دختر خانمتو بفرما. 
زن به دور و برش نگاه كرد. ديد مرد ميانسال از دادگستري بيرون آمد و به دنبالش زن جوان. سرش پايين بود و بر سياهي چادرش، نقش باران بود، باراني كه ريز مي باريد، آرام آرام. كاتب برخاست، چتر سياهي را كه به ديوار بالا سرش آويزان بود باز كرد، روي ميز گذاشت و غُر زد 
ـ چه وقت بارونه؟! 
و نشست و روان نويس را دست گرفت، رو به زن گفت 
ـ بفرما، اسم دختر خانمت؟
زن صبر كرد تا مرد ميانسال و زن جوان رد شدند و سرش را جلو كشيد زير چتر و آهسته گفت 
ـ پروين، اسمش پروينه. شما، ببخشيد، شمام جاي برادرمي،‌بنويس پروين عزير، يا نه، پروين خانم عزيز. 
كاتب دستهايش را هو كرد 
ـ مي دونم خواهرم، مي دونم، خاطرت جمع. 
و آهسته و آرام نوشت و خواند
ـ خدمت سركار عليه پروين خانم عزيز، آن بانوي گرامي كه منِ ...
زن بلند گفت 
ـ بنويس من رو سياه.
كاتب زير چشمي نگاهي به زن كرد و زير لب غُر زد 
ـ شما آرام باش خواهر من! [چتر را جلو كشيد] بارونش تند شد. و باز دست ها را هو كرد و نوشت
ـ بد طالع قدر حضورش را ندانستم و اين نه به تقصير كه به تقدير بود.