برادر بزرگتر صبح وقتي مي‌خواست سر كارش برود گفت كه بايد امشب مستأجران را دعوت بكنيم و به رسم قديم و هميشگي به آنها شام بدهيم، چون علاوه بر اينكه شب يلدا شبي تاريخي است، اين خود بهانه‌اي است براي اينكه باز هم دور هم جمع بشويم. برادر وسطي نه موافقت كرد و نه مخالفت و اين عمل كه دليل موافقت ضمني بود برادر كوچكتر را برآشفت: عينك ذره بيني‌اش را با دست نگاه داشت كه نيفتد و پرخاش‌كنان گفت:
  - پس تكليف درس هاي من چه مي شود؟ هرشب كه همين بساط است! فقط دنبال بهانه‌اي مي‌گرديد كه اين وضع را جور كنيد. اول شب بحث سياسي مي فرمائيد، به جهنم، مي گوييم بگذار هر چه مي‌خواهند فرياد بكشند و به سر و مغز هم بكوبند؛ بعد كارتان به دعوا مي كشد، باز هم مي گويم به جهنم؛ آن وقت آقاي مهاجر كه دلشان از خدا مي‌خواهد پايين مي آيند و صلحتان مي دهند. خيلي خوب! تازه اول معركه است: آقاي بهروز خان با آن صداي نكره‌شان مثنوي مي خوانند و جناب عالي هم... با دهانتان تار مي‌زنيد؛ مادر بيچاره‌مان خوابش مي‌برد و بنده... بنده هم سر يك مسأله، يك مسأله‌ي دو مجهولي ساده، سر يك موضوع جزئي مثل خر در گل مي‌مانم.
آقاي بهروز خان كه در حقيقت همان برادر وسطي بود و صورت باريك و اندام لاغر و سبيل‌هاي سياه صوفي واري داشت و به نظر مظهر خونسردي و سكوت مي آمد، در جواب اين همه فقط لبخند معني‌دار و پدرانه اي زد، و «جنابعالي» كه با توجه به قيافه‌ي عبوس و وقار و هيبت ظاهريش، بعيد به نظر مي رسيد به كار بچه‌گانه اي نظير تار زدن با دهان مبادرت كند، برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر بسيار عصباني بود، اما عصبانيتش مشخصاتي داشت: آرام آرام شروع مي شد، خيلي زود اوج مي‌گرفت و ناگهان به طور غيرمنتظره‌اي فروكش مي‌كرد و جايش را به آرامشي معصومانه و حتا... ابلهانه مي‌داد. اكنون هم مقدمات اين طوفان رعب‌انگيز به تدريج فراهم مي شد.
ـ هوم! اين را باش! «پس تكليف درس‌هاي من چه مي شود؟» درس هاي من! اي كاش درس مي‌خواندي. وقتي سوادت مي‌لنگد و نمي‌تواني مسأله حل كني تقصير ما چيست؟ صد بار نگفتم مي‌تواني انبار را براي خودت درست كني؟
مادر بيچاره كه مخصوصاً پس از مرگ شوهرش، چون ناخدايي آگاه، جزر و مد حوادث را مي‌شناخت، نسيم ناملايمات را بر پيشاني خود حس كرد و كوشيد كه از ادامه‌ي جدل جلوگيري كند و طبيعتاً تخته پاره اي بي‌دردسرتر از فرزند كوچكش نيافت: 
ـ مسعود ... مسعود ... آه از دست تو، آه از دست تو لجباز! چرا بايد هميشه صبح و ظهر و شب سر يك چيز جزئي دعوا باشد، ها؟ پررو! از خودراضي! كسي با برادر بزرگترش كه برايش مثل پدر است اينطور يك به دو مي كند؟
البته مسعود كه پيشاني تنگ و موهاي مجعد و بيني بزرگي داشت خاصيتش اين بود كه نمي‌توانست مقصودش را، ولو خيلي بي اهميت و جزئي، در يكي دو كلمه بيان كند. زياد حرف مي زد و چون فكر مي‌كرد كه باز هم كسي منظورش را درنيافته است دست‌هايش را با شدت و به نحوي عجيب در هوا تكان مي‌داد و همچنين به علت اينكه تاكنون قريب هشت بار عينكش را يا گم كرده بود يا خود عينك به واسطه‌ي هيجانات صاحبش افتاده و شكسته بود ناچار آن را مثل كودكي در هوا مواظبت مي كرد و در اين ميان سرش را هم به علامت اينكه از اين اوضاع سر در نمي‌آورد و نمي داند چرا با وجود بزرگي بيني، عينك ميل به افتادن دارد، به چپ و راست مي گرداند. در اين حال كه سيل عبارات را به طرف خود متوجه مي‌ديد كوشيد كه منطقي باشد و با لحني آرام، مثل اينكه مي‌خواهد براي ناظري بي طرف كه مأمور حل اختلاف آنها شده است درد دل كند، با همان حركات دست ها و نوسان سر جواب داد:
ـ انصاف، عدل، انسانيت، دموكراسي، سوسياليسم، هر چيز ديگر كه فكركنيد... يك دقيقه هم به فكر من باشيد، شما هيچ‌كدامتان درس نداريد، مسأله نداريد... بهروز سوزن‌زن است، برايش فرق نمي كند اتاق ساكت باشد يا نباشد، جنابعالي هم كه صبح تشريف مي بريد شركت، آنجا پشت دستگاه دواسازي، ظهر بر مي‌گرديد، باز بعدازظهر تشريف مي‌بريد عصر بر مي‌گرديد. نه حاضر و غايب داريد نه دبير صدايتان مي‌زند و نه موقع امتحانتان رسيده است. اما خانم والده، شما كه دستورالعمل صادر مي فرماييد، بگوييد ببينم مگر ششم رياضي هم شوخي دارد؟ نه، خودمانيم، جواب بدهيد! بفرماييد اين مسأله‌ي فيزيك: مطلوبست تعيين چگالي... خيال مي‌كنيد تعيين چگالي آسان است؟ اين شيمي: فرمول گسترده‌ي جسمي را كه به دست مي‌آيد بنويسد. من چطور بنويسم؟ يا بحث است يا راديو مسكو است يا صداي امريكا است يا مهمان مي‌آيد يا شب چله است يا كوفت است يا زهرمار است...
برادر بزرگتر كه جوانه‌هاي خشم در درونش ناگهان شكفته بود، درست در همان لحظه‌اي كه اميد بهبود اوضاع مي‌رفت ، دستش را به كرسي كوفت و داد كشيد:
ـ خفه شو! بقمه بگير! يه وجبي كره‌خر، صد بار گفتم برو توي انبار، آنجا را خالي مي‌كنيم، برق مي‌كشيم. تو كه مي‌گفتي «من آزمايشگاه مي‌خواهم»، آنجا را آزمايشگاه كن، تاريكخانه كن، مركز مطالعات علمي كن. آقاي مخترع! آقاي انيشتين! آنجا بيست و چهار ساعت اختراع كن... «من ماشين نفتي ساخته‌ام... من دوربين آفتابي ساخته‌ام...» تو غلط كرده‌اي، تو به اندازه‌ي يك گاو هم نمي‌فهمي...
مادر، مظلومانه، در حاليكه خودش را بين آن دو حائل مي‌كرد، زمزمه كرد:
ـ يواش‌تر، تو را به خدا يواش‌تر. اول صبح، روز شنبه... مردم چه مي‌گويند؟ همسايه‌ها مي‌گويند باز چه خبر است، آن هم سر هيچ... آخر مگر كار نداريد؟ اداره نداريد؟ خدايا... اين چه زندگي است! كاش مي‌مردم راحت مي‌شدم... يعني هميشه؟ هميشه؟
كار برادر بزرگتر از اخطارهاي لفظي به تهديدهاي عملي كشيده بود:
ـ اين ساعت را مي‌بيني؟ به سر كسي خرد مي شود كه از اين ادا و اصول‌ها بيايد! همه‌ي دنيا درس مي‌خوانند، اختراع مي‌كنند، فقط مانده است اين يكي. مثل اينكه تنها ايشان اين چيزها را مي‌فهمند. نه، من بايد به همه ياد بدهم بزرگتر و كوچكتر يعني چه!
مسعود به گريه افتاد و اشك از زير عينك روي صورتش دويد:
ـ همه‌اش مي‌گويند انبار، آخر مگر من مرغم؟ مگر من صندليم؟ چطور مي‌شود اگر يكي از اتاق‌ها را اجاره ندهيد؟ چرا بايد همه‌مان توي يك اتاق زندگي كنيم؟ من اگر وسيله داشتم، اگر لوله آزمايش داشتم، اگر بورت و پي‌پت داشتم تا امروز صد چيز اختراع كرده بودم... بله شما مسخره كنيد، همان انيشتين را هم مسخره كردند، ‌اما خودتان بيكاره‌ايد، بيعاريد... اين يكي راببين! با اين ريختش بيست و چهار ساعت مثنوي مي‌خواند. آن هم برادر بزرگتر، جاي پدر! مرده شورتان ببرد...
مادر به بهانه‌ي نوازش او را به طرف در هل مي‌داد و آهسته مي‌گفت:
ـ حالا مدرسه‌ات دير مي شود... تو نبايد اصلاً كاري به كار آنها داشته باشي. آخر چطور مي‌توانيم يك اتاق به تو بدهيم؟ اين همه قرض داريم، با اين مخارج، با اين زندگي. اتاق نداده سنگمان جاي پارسنگ است. چطور مي‌توانيم ؟... چطور مي‌توانيم؟...
مسعود، انديشناك و مصمم كتاب‌هايش را در دست فشرد و از پله‌ها پايين رفت. بهروز كتاب مثنوي را بست و چون به دنبال روز جمعه، امروز را هم به استراحت و تجديد قوا اختصاص داه بود خودش را درست زير كرسي كشاند. برادر بزرگتر كه باز وقار و هيبتش را به دست آورده بود چوب كبريتي را بين دندان‌هايش فشار مي‌داد، اما با اينكه قيافه‌اش همچنان عبوس بود به ظاهر نظير بچه‌اي جلوه مي‌كرد كه تازه از قضاي حاجت فراغت يافته است و با شگفتي و ترس و اندكي هم مظلومانه به نتيجه كارش مي‌نگرد.
پس از آنكه هواي مسموم اتاق به تدريج تصفيه شد، برادر بزرگتر برخاست و گفت:
ـ به همه بگوييد از همان سرشب بيايند.
مادر فكر مي كرد: «از سرشب... به همه بايد گفت» و يك ساعت بعد شروع به دعوت مستأجران كرد.
مستأجران تركيب نامتجانسي داشتند، به حدي كه شايد اگر كسي به قكر مطالعه مي‌افتاد آنان را نظير مسائل فيزيك و شيمي مسعود مي يافت، با اين تفاوت كه تعيين چگالي و فرمول گسترده‌شان دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود. در طبقه‌ي اول كه طبيعتاً از يك طرف به خيابان و از طرف ديگر به طبقه‌ي دوم راه داشت دو برادر مي‌زيستند، درست همه چيزشان برعكس هم. اتاق دست چپ كه پنجره اي به بيرون داشت مال يكي از آنها بود و اتاق دست راست كه پنجره‌اي به بيرون نداشت و كاملاً تاريك بود مال ديگري. آنچه اين دو اتاق و در حقيقت دو برادر را از هم جدا مي كرد فاصله‌ي عنيفي بود كه از مستراح و دست‌شويي و حمام غير قابل استفاده‌ي خانه تشكيل مي‌يافت. آن برادري كه در اتاق دست چپ مي نشست و از هواي آزاد و فضاي حياتي مناسب و آفتاب پهناور بهره مي برد اسمش «بلبل» بود، يا شايد چيز ديگري بود كه نتوانسته بود رسميت و حقانيت خود را به كرسي بنشاند. البته «بلبل» براي يك جوان معاصر ايراني نام نامأموس و مضحك و احمقانه‌اي است، اما تقصير ما چيست؟ اسمش بلبل بود، شايد به آن جهت كه صداي رسايي داشت و مدام تصنيف و آواز مي‌خواند و در امتحانات هنري راديو شركت مي‌كرد و هميشه وعده مي‌داد كه جمعه‌ي آينده، ساعت فلان، وقتي كه نمايش تاريخي تمام شد، نوار آوازم را پخش خواهند كرد و جمعه‌ي آينده، ساعت فلان، وقتي كه نمايش تاريخي تمام شد، بلافاصله نمايش مذهبي شروع مي‌شد و در نتيجه بلبل و ديگران به اين عهدشكني و هنرناشناسي نفرين مي‌گفتند. بلبل جوان تن‌پرور و نازك نارنجي و زيبايي بود. لباس‌هاي شيك مي‌پوشيد، سرش را بريانتين مي‌زد و چون به شكمش علاقه‌مند بود در خانه غذا مي‌پخت و در فاصله‌ي پخت و پز كانوا مي‌بافت و آواز مي‌خواند. البته روي تخت‌خواب مي خوابيد.
در اتاق دست راست كه در آن طرف رطوبت و تاريكي حكمفرما بود و حشرات مرئي بي‌آزار و ميكرب‌هاي نامرئي موذي به راحتي در آن نشو و نما مي‌كردند برادر ديگر زندگي مي كرد. او هم اسمي داشت كه به همان اندازه نامتناسب، اما قابل قبول‌تر بود: «درويش». درويش آواز بدي داشت و وقتي مثنوي مي خواند غير از مريدش، بهروز، كس ديگر بدان گوش نمي‌كرد. در لباس پوشيدن و حرف زدن و تعارف كردن بي‌قيد بود و چون شكمش را دوست نمي‌داشت هر كجا كه دست مي‌داد غذا مي‌خورد و چون درويش بود روي زمين مي‌خوابيد. درويش به خلاف بلبل پس از آنكه خانواده‌ي ثروتمند و قديميشان متلاشي شده بود ميراثش را صرف خريد يكي دو ماشين كرده بود و از عوايد آن‌ها زندگي مي‌كرد و بلبل در عنفوان جواني سهمش را به باد داده بود و در يكي از وزارتخانه‌ها استخدام شده بود و شغلش را كه يكي از كارهاي عادي غيرعمراني بود با لذت و اخلاص ادامه مي‌داد تا اينكه يك روز صبح، پس از اينكه وزارتخانه تصميم گرفت به كارهاي عمراني غيرعادي بپردازد او را به اميد خدا منتظر خدمت كردند و بلبل در اين انتظار طولاني ، قسمتي از عوايد ماشين‌ها را به خود اختصاص داد.
عقيده‌ي بلبل درباره‌ي موجرانش، به طور خلاصه چنين بود:
«برادر بزرگتر بي‌احساسات است، مثل اينكه براي او چيزي غير از همين كارهاي معمولي وجود ندارد، بهروز ديوانه است، مثل برادرم، و از روزي كه مريد او شده است هر دو ديوانه‌تر به نظر مي‌آيند. اما مادر، قرمه سبزي را بهتر از نيمرو عمل مي آورد، هر چند... هر چند كه بلوز مسعود را خيلي شل و وارفته بافته است. و مسعود؟ آخ، خشك است، خشك مثل هيزم.»
و درويش مطابق معمول عقيده‌ي ديگري داشت:
«درست است كه برادر بزرگتر كمي عصباني است ولي تا حدودي اهل دل است، دست و دل باز و عشقي است. ولي عيب بزرگش اين است كه سطحي است و نمي‌شود همه چيز را برايش حلاجي كرد. معهذا بايد در نظر داشت كه مسئوليت خانواده به دوش او است... شايد همين مسأله تبرئه‌اش مي‌كند. اما بهروز، معلوم نيست، اينطور به نظر مي‌رسد كه با وجود اين ظاهر خونسرد و عميق نما احتياج به بزرگتر دارد والا چرا آنچه را من مي‌گويم باور كرده و جدي گرفته است؟ مثل اينكه نمي تواند، نمي تواند بي‌قيم زندگي كند. شايد به همين علت از كارهاي من تقليد مي‌كند، در حالي‌كه خود من هم نمي‌دانم چرا، چرا بنگ مي‌كشم، چرا مثنوي را با وجود آنكه نمي‌فهمم مي‌خوانم، چرا اينطور همه چيز را سرسري مي گيرم، چرا هر شب به قول خودم به خانقاه مي‌روم. ولي مادر، گاهي فكر مي‌كنم كه او سوزن و نخي است كه در مواقع ضروري به سرعت پارگي‌ها را به هم مي‌دوزد، از دعواها و قهرها و به هم ريختن خانواده جلوگيري مي‌كند. مي‌ماند مسعود، چه بايد گفت؟ او بچه است، هنوز بچه است.»
مادر به طبقه‌ي دوم رفت. در اين طبقه اتاق‌ها همه روشن و آفتابگير بود و به همين جهت كرايه‌اش هم اندكي، تنها اندكي، زيادتر بود و در اين طبقه كه سه اتاق بزرگ داشت يك زن و شوهر زندگي مي‌كردند. مرد پنجاه سال داشت و زن سي و پنج سال. سر مرد تاس بود و زن موهايش را بدون احتياج واقعي حنا مي‌بست. مرد قد كوتاه و چاق بود با شكم جلو آمده و زن دراز و لاغر بود با لب‌هاي نازك و چشم‌هاي كنجكاو. گويي در درون مرد نيرويي بود كه مي خواست به خارج سر باز كند و چون راه خروج نمي‌يافت روز به روز بر ديوارهاي قابل ارتجاع زندانش بيشتر فشار مي‌آورد و لذا به حجم آن مي افزود و نيز... چيزي نظير همان نيرو كه مي خواست به درون زن راه يابد و در پشت خندق‌هاي سرمازده و دروازه‌هاي استخواني سرگردان مانده بود، دشمن خود را از هر طرف در پنجه‌هاي وحشي خويش مي‌فشرد و مي‌پيچاند و لذا به انجماد روزافزون او كمك مي‌كرد. مرد با شكمش مي‌پرسيد: چرا؟ و زن هم با چشم‌هايش: براي چه؟ مرد كه كارمند عالي‌رتبه‌ي دادگستري بود و حقوق خوبي داشت هر سال زنش را به مشهد مي‌برد، هر جمعه به شاه عبدالعظيم مي‌رفت و هر شب پرتقال‌هاي درشت مي‌خريد. و زن كه خياطي و گل‌دوزي مي‌كرد چون در حقيقت خياطي و گلدوزي نمي‌كرد به فكر حيله‌گري افتاده بود و هروقت فرصتي مي‌يافت آشوبي به پا مي‌كرد. اما مسافرت‌ها و پرتغال‌هاي درشت و حيله‌گري‌ها تنها فايده‌اي كه در بر داشتند اين بود كه شكم «آقاي مهاجر» را جلوتر مي آوردند و نگاه «خانم مهاجر» را پرسنده‌تر مي‌كردند: چرا؟ چرا؟ هميشه چرا و هميشه در خواب‌هاي رويايي ايشان كه محل وقوعش صحن مرقد امام رضا يا اطاق هاي مجللشان، يا درون پاكت‌هاي پرتغال، يا روي راديوي گران قيمتشان، يا در سرداب‌هاي تاريك، يا در ميانه‌ي ازدحام و قتل و غارت بود، بچه‌هاي كوچكي لبخند مي‌زدند و اين بچه‌ها كه سرهاي تاس و ابروهاي وز كرده داشتند گاه مثل فنر كوتاه و بلند مي‌شدند و گاه مثل بادكنك باد مي‌كردند، باد مي‌كردند ، اما هيچ وقت نمي‌تركيدند.
خانم مهاجر با لحني كه بلافاصله معلوم مي‌شد گوينده‌اش آدم آب زيركاهي است گفت:
ـ البته مي‌آييم، هر چند كه زحمت است.
مادر گفت:
ـ آقا زود تشريف مي‌آورند؟
ـ مثل هر شب... مگر كجا مي رود؟ او كه غير از خانه... هيچ جا ندارد. مادر وقتي مي‌خواست به طبقه‌ي اول برود شنيد كه خانم مهاجر با صداي آهسته اي گفت:
ـ از «مازيار» چه خبر؟ مواظبش بوديد؟
توجه مادر يكباره جلب شد و آن وقت هر دو سر در لاك هم فرو بردند و با رضايت و خوشحالي كساني كه درباره‌ي امري مهم و مخفيانه صحبت مي‌كنند شروع به پچ‌پچ كردند. خانم مهاجر، ده روز پيش، وقتي كه از عدم موفقيت يكي از نقشه‌هاي شيطانيش كه طبق آن ثابت مي‌شد درويش و بلبل مسئول خرابي و گرفتگي مستراح سرتاسري خانه‌اند آگاه شد به فكر حيله‌ي جديدي افتاد و ناگهان كشف كرد كه مازيار، دانشجوي زبان، كه در طبقه‌ي سوم، يعني در قلب خانه، مجاور مركز فعاليت موجران، مي‌نشيند (و تصادفاً اتاقش هم جايي قرار گرفته كه مادر و پسرانش نمي توانند بر آن نظارت كنند) و خودش را آدم نجيب و سر به راه و بي‌آزاري جا زده است، شبانه، از فرصت استفاده مي‌كند و زن زيبايي را كه بي‌شك بدكاره است به اطاقش مي‌برد.
خانم مهاجر، شايد به واسطه‌ي مسافرت‌هاي پي در پي به اماكن متبركه، يا رنج مقدس بي‌فرزندي، يا نيروي پنهاني عجيب و مسحوركننده اي كه لازمه‌ي حيله‌گري‌ها و كارهاي مخفيانه و ارواح پر پيچ و خم است، قيافه و رفتار جاذبي داشت كه تركيب متجانسي بود از قيافه و رفتار جادوگران پير و زنان مقدس و مالكان مؤنث دوزخ و جاسوسه هاي جنگ اخير و اين همه در زن ساده و سرگردان و بي غل و غشي مثل مادر (كه حتا از كودكي به سرگذشت اجنه و پريان علاقمند بود، هرچند كه اكنون از لحاظ سن بر دوستش برتري داشت) تأثير غير قابل تصوري مي‌كرد.
اما مازيار بيچاره... هر چند جسمش مريض بود ولي روح پاكي داشت. چون پدرش تعهد كرده بود كه مخارج تحصيلش را تأمين كند با خونسردي تمام هر كلاس را دو سال مي‌گذراند و در نامه‌هايي كه براي پدرش مي‌نوشت پس از سلام و احوال‌پرسي «و اينكه شهرستان محبوب ومردم فعالش چگونه است؟» شرح مي‌داد كه براي اصلاح امر تعليم و تربيت و برآوردن جوانان مجرب كه بتوانند آينده‌ي بزرگ و درخشان كشور را به درستي در دست گيرند تحول عجيبي در شئون فرهنگي و دانشگاهي روي داده است، از جمله اين‌كه من‌بعد سال‌هاي تحصيل به ميل محصلان تعيين خواهد شد و چون وي مايل است در آتيه در رأس اين آينده‌ي نويدبخش قرار گيرد صلاح در آن ديده است كه سال‌هاي سال به آموختن زبان مشغول باشد... اما از آنجا كه مازيار در اوايل، جوان كريمي بود كه به وعده‌اش وفا ميكرد، ساعت ها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر مي‌ايستاد و پا به پا مي‌كرد و از آنجا كه دوستانش دير مي‌آمدند، به بيماري واريس دچار شد و دوستان را هم رها كرد. اكنون بنا به توصيه‌ي دكـتر تا آنجا كه مي‌توانست در خانه مي‌ماند و مي‌خوابيد وپاهايش را بالا مي‌برد و روي رختخوابش كه به ديوار تكيه داده بود مي‌گذاشت تا از جمع شدن خون در رگ‌هايش جلوگيري كند، و گاهي هم زير لب آه مي كشيد. ظهر، وقتي مادر با قيافه‌اي كنجكاو و اندكي وحشت زده دعوتش كرد، زير لب آه كشيد و گفت:
ـ مرسي، خانم، سعي مي‌كنم بيايم. 
شب با سرمايي شديد و برفي شديدتر آغاز شد. از پشت شيشه هاي اتاق كاملآ معلوم بود كه برف روي هم جمع مي‌شود و بام‌ها و سيم‌ها ولبه‌ي خانه‌ها را مي‌پوشاند. در تمام طبقات عمارت چراغ‌ها روشن بود، گويي مدعوين در رفتن ترديد داشتند. در اتاق موجر وضع استثنائي و فوق العاده كاملا" به چشم مي‌خورد: كرسي از گوشه‌ي اطاق به ميان خزيده بود و رويش آب در سماور مي‌جوشيد و دور تا دورش پشتي‌هاي بزرگ روي هم سوار بود. مادر در آشپزخانه غذا مي‌پخت. برادر بزرگتر اخم‌آلود و عصباني روزنامه‌اي را مرور مي كرد و پايش را به پايه‌ي كرسي كه سخت داغ بود مي‌ماليد؛ در اين حال قيافه‌اش مظهر قدرتي بود كه به ثبات خود ايمان ندارد. دستش را به پيچ راديو گذاشته بود و با تفنن صداي راديو را كم و زياد مي‌كرد. بهروز همچنان ساكت و خونسرد به مطالعه‌ي مثنوي مشغول بود و گاهگاه سرش را به علامت اينكه به كشفي نائل شده يا نكته‌ي عرفاني تازه‌اي دريافته است تكان مي‌داد. مسعود كتاب‌ها و جزوه‌هايش را روي زانويش گذاشته بود و ظاهراً مي‌كوشيد كه مسأله‌ي بسيار مشكلي را حل كند: مدادش را مي‌جويد، سرش را مي‌خاراند، عينكش را بالا و پايين مي‌برد، در جايش تكان مي خورد و دمبدم با كينه و التماس به برادر بزرگتر و راديو كه اينك صدايش زيادتر شده بود نگاه مي‌كرد. ناگهان كتاب‌ها را به گوشه‌اي پرتاب كرد و فرياد زد:
ـ نه ، نمي‌شود! مسخره بازي است، بي‌عدالتي است! فاصله‌ي شيئي تا تصوير غلط در مي‌آيد. معلوم است... معلوم... بايد غلط دربيايد. من نمي‌توانم كار بكنم... اما؟ فردا جواب دبيرم را چه بدهم؟ مرده شوي اين شب تاريخي را ببرد! فاصله كانوني را درآورده‌ام، اين همه زحمت كشيدم، اين راديو لعنتي نمي‌گذارد، آخر چيست؟ اين برنامه‌هاي مزخرف چه شنيدني دارد؟ هميشه... هميشه همان افتضاح بازي‌ها...
بهروز سرش را از روي مثنوي برداشت و آرام گفت:
ـ داداش، مسعود خان، آهسته‌تر، يواش‌تر، ما آبرو و حيثيت داريم، اگر تو نمي‌خواهي بشنوي تقصير ديگران چيست؟ من هم بدم مي‌آيد، اما حق ديگران را رعايت مي‌كنم. هميشه بايد آزادي را رعايت كرد.
ـ «آزادي را بايد رعايت كرد»! بله، اما فقط من بايد رعايت كنم. اين چه آزادي است كه شما از خودتان درآورده‌ايد؟
بهروز سبيل هاي زا جويد و به دور دست نگاه كرد:
ـ گاهي بايد انقلاب مثبت كرد و گاهي انقلاب منفي. مولوي انقلاب منفي كرد و پيروز شد، اما اشتباه ما در اين بود كه اصلاً انقلاب نكرديم، نه منفي، نه مثبت.
مسعود با همان حركاتي كه هنگام حرف زدن داشت ناگهان از اين جواب نامربوط خشك شد. برادر بزرگتر كاملاً به خلاف انتظار راديو را خاموش كرد و آه بلندي كشيد. مسعود به خوشي كتاب‌هايش را برداشت و در سكوت عميقي كه پديد آمده بود باز به صورت مسأله خيره شد. دو سه دقيقه گذشت و در اين مدت مسعود همچنان مستغرق در فاصله‌ي كانوني و اندازه شيئي و تصوير بود. يك مرتبه صداي شديدي كه از راديو برخاسته بود اتاق را لرزاند و فرياد برادر بزرگتر به دنبال آن به گوش رسيد:
ـ روشن مي‌كنم! پيچش را تا ته باز مي كنم! همه برنامه ها را مي گيرم! دلم مي خواهد اين مزخرفات را بشنوم. شما همه روشن فكر، شما همه مشكل پسند. من مبتذل، احمق، مرتجع. ولي اينجا هركس حقي دارد. اگر دلت نمي خواهد گورت را گم گن ! انبار هست، انبار هميشه مال توست.
مادر سراسيمه به اتاق دويد، سوزن را بالا برد و به سرعت به دوختن مشغول شد. با التماس گفت:
ـ چه خبر شده ، باز چه خبر شده؟ صداي راديو را كم كن.
 به درون آمدند. جنگ سرد هنوز ادامه داشت. برادر بزرگتر كه برخاسته بود از هيجان مي‌لرزيد و حرف‌هاي نامربوطي مي‌زد. بهروز نيم‌خيز شد و انگشتش را لاي مثنوي گذاشت. مسعود كه غافلگير شده بود حس كرد كه مثل خر پايش در گل گير كرده است. آقاي مهاجر سرش را خاراند و در امر اصلاح تسريع كرد:
ـ باز جنگتان شده است؟ عصباني نشويد، صلح كنيد. آن هم شب به اين خوبي!