ـ براي من قاليچه كهنه اي آوردند و همه در گوشه اي كه سايه بود نشستيم. من خودم را در محيط بشر نخستين حس مي كردم. اگرچه بوي پهن و كثافات مي آمد و صداي سرسام آور مگس ها گوش را اذيت مي كرد ولي من غرق شادي بودم. بالاخره توانسته بودم با اين روح هاي نجيب و بي غل و غش آشنا بشوم. زن ها رو مي گفتند و بچه ها حيرت زده ساكت ايستاده بودند و مردها هم با شرمي كه رقت انگيز بود به من خوشامد مي گفتند. من سرم را پايين انداخته بودم و مي ترسيدم به آنها نگاه بكنم. من...موجود رذل و پستي كه از دسترنج ديرگان زندگي ام را مي گذرانم و حتي براي يك لحظه مزه گرسنگي و درد و زحمت شب هاي كار را نچشيده ام. با اين همه مي فهميدم كه آهسته با هم گفتگو مي كنند.  معلوم بود كه مي خواهند بار پذيرايي از ميهمانان را به دوش يكديگر تقسيم كنند. آن وقت برايم چاي آوردند و توت تكاندند. زارع جوان سيگار اشنو تعارفم كرد و در سكوت ملكوتي و الهام بخشي كه پديد آمده بود مرثيه خوان چلاق با صداي رسايش به خواندن شعري كه از مصائب نيكان گفتگو
مي كرد پرداخت. من پيشاني ام را در دستم گرفتم و نگاهم را عميقانه به شاخه هاي درخت توت دوختم. مثل اينكه در بي نهايت سير مي كردم.
ـ زيباست! و خيلي هم خوب بيان مي كنيد. اما مي دانيد كه وقتمان آن قدرها زياد نيست؟
ـ آه، سرتان را درد آوردم؟ اما خودتان خواستيد...آنجا بود كه براي من از سبزعلي حكايت ها كردند. پيرزن رختشو مرا به اتاقش برد و براي اولين بار فرزندان او را ديدم. باور كردني نيست مردم مي گفتند كه روح سبزعلي در هر سه نفرشان حلول كرده است و به همين جهت هيچ وقت از كنج اتاق بيرون نمي آيند. دو پسر لندهوري كه مي توانستند يار و ياور مادر باشند پهلوي هم نشسته بودند و مرا با نگاهي كنجكاو و در عين حال تمسخرآميز برانداز مي كردند. مادر بيچاره مجبور بود تمام سال را جان بكند و براي آنها نان بياورد و آنها مي خوردند و
مي خوابيدند همين. نه با كسي حرف مي زدند و نه بيرون مي رفتند. تنها گاهي از اوقات با يكديگر جمله هاي عجيب و نامفهومي رد و بدل مي كردند. در گوشه ديگر دختر زردنبويي كه روزگاري عزيز دردانه سبزعلي بود به ديوار تكيه داده بود و خودش را در آيينه شكسته دسته داري تماشا مي كرد پيرزن بدبخت چه فداكاري ها كه به خاطر او نكرده بود! مي گفت وقتي كه سبزعلي غيبش زد اين مادر مرده دو ساله بود. بعد وقتي به ده سالگي رسيد كچل شد.
ـ اينجا، در داستانتان اشاره كرديد به اسم «مريم»: «...وقتي پيرزن از كاريز بر مي گشت تازه اول مصيبتش بود. ساعت ها با مريم كه خاموش و تنها در گوشه اي چندك زده بود سر و كله مي زد. مي خواست موهاي معيوبش را بكند و معالجه اش كند، اما مريم دوست مي داشت كه همچنان با افكار دور و دراز و دخترانه خود سرگرم باشد...»
ـ آه درست است، و ساكنان خانه هر روز كه فريادهاي وحشتناك دختر سبزعلي را مي شنيدند مي فهميدند كه مادر فداكاريك دو مو از سر او كنده است.
ـ خيلي خوب، تا حدودي منبع الهام شما كشف شد. مي توان خلاصه كرد: شما به ييلاق مي رويد در ده با مردم زيادي آشنا مي شويد، برايتان داستان مردي را تعريف مي كنند كه چنين و چنان بود و بعد رفت زن گرفت، از زنش بچه دار شد، بعد در يك شب باراني كه سرماي كشنده اي همه چيز يخ مي زد آنها را به امان خدا سپرد و رفت و معلوم نيست به كجا. هيچ كس نفهميد و بيست سال گذشت.
ـ مع هذا من تغييراتي در آن داداه ام با رعايت شيوه نويسندگي،و همه قهرمانان هايم را شناسانده ام. مثلاً ملاحظه فرموده ايد كه اول قهرمان داستان را در جواني وصف مي كنم، بعد او عاشق همين پيرزن رختشوي مي شود. خيلي فقيرند و زندگي را به تلخي مي گذرانند. مرد يك گوسفند بيشتر ندارد و زن هم پدر و مادرش را از دست داده است. آن وقت دهقان فقير ديروز كه بر اثر چند تصادف غير مترقب (همچنان كه در جوامع عقب افتاده معمول است) كار و بارش بهتر شده و مغازه اي باز كرده است ناگهان يك شب بر مي خيزد فرار
مي كند. بيست سال، بيست سال همراه با رنج و در به دري و انتظار.....
ـ بله خوانده ام، لازم نيست تكرار كنيد. اما متأسفانه موفق نشده ايد كه اين رنج و در به دري و انتظار را خوب مجسم كنيد. نوشته ايد: «....اين اواخر آقاي اسبقي كه سر به راه شده بود از زراعت دست كشيده و مغازه اي ترتيب داد و به كسب پرداخت. دو سه شاگرد استخدام كرده بود كه هر كدام كاري بكنند، اما چون دخل چنداني نداشت مجبور بود از اين و آن قرض كند و مواجب شاگردها را بدهد. از طرف ديگر اگر خيلي ارفاق كنيم مي توان گفت كه فقط به يكي از شاگردها احتياج داشت. ولي چه مي شود كرد؟ آقاي اسبقي سراسر زندگي اش را با همين كارهاي عجيب و غريب گذرانده بود. تمام شاگردها در روز بيكار بودند آخر چه كاري داشتند بكنند؟ و خود آقاي اسبقي هم مي رفت افتاب و به عادت هميشگي به جستجوي خود مشغول مي شد. اما شب هنگام شاگردها وظيفه داشتند كه از مغازه و محتويات ناچيز آن مواظبت كنند. هر كدام مي بايست جايي بخوابند:يكي روي بام و يكي درون مغازه و ديگري هم در حول و حوش مغازه كشيك مي داد. هنوز يك ماه نگذشته بود كه شاگردها فرار كردند و آقاي اسبقي بر اثر اين پيشامد بار ديگر تنهايي و بدبختي روحي خود را احساس و يقيين كرد و بيش از اين نمي تواند رنج تحمل اين آدم ها و اخلاق ها را به خود هموار كند. اين بود كه تصميم گرفت براي هميشه زن و فرزندانش را وداع گويد و به گوشه دور افتاده اي فرار كند و همچنان كه گمنامن آمده بود گمنام بميرد. اما شايد سابقه روحي و اخلاقي او نيز در اين مورد تأثير داشت. خوانندگان به ياد دارند كه هميشه آدم هاي ناشناسي را به خانه مي آورد و آنها را مهمانان خود معرفي مي كردو مهمانان مي نشستند و يكي دو ساعت مي گذشت. بعد آقاي اسبقي ناگهان بلند مي شد و به بهانه تهيه خوراك بيرون مي رفت.
مي رفت و سه ماه بعد بر مي گشت. ولي اين بار، آه، چه سال هاي درازي! به اين ترتيب خانواده آقاي اسبقي در ميان بدبختي ها و تنگدستي و مرض و سال هاي نامطمئن آينده تنها و بي سرپرست ماند. به زودي همه چيز تغيير كرد. اندوخته مختصر به باد رفت گوسفند بيچاره كشته شد. طلبكارها مغازه را تصرف كردند و بچه ها بزرگتر شدند. تهمت ها باريدن گرفت. نيش ها و كنايه هاي همسايگان، شوخي ها و مسخرگي هاي دوست و دشمن دو برابر شد. و بچه ها باز هم بزرگتر شدند و اخلاق عجيبي پيدا كردند. ساكت و مغموم بودند و از جايشان تكان نمي خوردند و مثلف مجسمه هاي سنگي در گوشه هاي مختلف اتاق، كار گذاشته بودند. تنها يادگاري كه از پدرشان با خود داشتند چپقي بود كه آن را در جيب هاي خود نگاهداري مي كردند و هر هفته حفاظت آن را يكي متعهد مي شد. زن روز به روز پيرتر مي شد، در آتش انتظار و درد مي سوخت...»
ـ اينها درست، اما بهتر نبود غم اين پيرزن درمانده را با يكي دو صحنه جاندار، با عمل نشان مي داديد؟ همين در آتش انتظار و درد مي سوخت؟ مثلاً زمستان سختي است. برف سرتاسر زمين ها را پوشانده است و گرگ هاي گرسنه از دشت به كوچه هاي تو در توي ده امده اند. آن وقت پيرزن در اتاقش كز كرده است. به مجسمه هاي سنگي نگاه مي كند كه اكنون به روي زمين دراز كشيده و به خواب رفته اند. با خودش مي گويد: «چرا؟ چرا سبزعلي مرا تنها گذاشت و رفت؟ مگر چه گناهي كرده بودم؟ چرا بچه هايش اين طور شده اند؟ سال هاست كه رخت شسته ام، در سرمايي كه سنگ را مي تركاند دست هاي خسته و و بي جانم را در آب يخ آلود فرو برده ام. ولي اكنون چقدر از تو نفرت دارم، اي مرد سنگدل! تو رذل بودي، تو ديوانه بودي و چه خوب شد كه براي هميشه مرا تنها گذاشتي. كاش مرده باشي! كاش همان روزهاي اول مرده باشي! اما اگر برگردي با همين دست هايم خفه ات خواهم كرد. آخر ببين: نه زغال، نه قند، نه چاي، نه لباسي.....اگر برگردي راهت نخواهم داد. به اين بدبخت ها گفته ام، به اين بچه هاي ديوانه ات هم گفته ام....واي كه از غصه تو به سرشان زده است! آن وقت بر مي خيزد و در را اندكي باز مي كند. باد زوزه كشان به درون مي آيد. به نظرش مي رسد كه كسي او را صدا مي زند. درست گوش مي دهد: صداي سبزعلي است. آه، سبزعلي آمده است! چشم هايش مي سوزد. سبزعلي برگشته است! حتماً از اهواز آمده است، با يك كيسه پر پول. براي او چارقد خريده است. خيلي خوب، سر مريم را معالجه مي كنند. ديگر اقلاً فردا مجبور نيست به كاريز برود.... اما چطور؟ راهش بدهد؟ سبزعلي را؟ بله مرد بيچاره زير برف مانده است حتماً مي لرزد. حتماً گرسنه است. راهش مي دهد نانش مي دهد و بعد خفه اش مي كند. «آه! اما درست گوش بدهم، مثل اينكه سبزعلي ساكت شده است، در را باز مي كند. باد صداي گرگ گرسنه را به گوشش مي رساند
ـ ولي من هم نظير چنين صحنه اي را در داستانم آورده ام.
ـ البته،‌ولي موقعي كه سبزعلي واقعاً پس از بيست سال برگشته است.
ـ چه نقصي ممكن است در اين قسمت باشد؟
ـ اجازه بدهيد من فكر مني كنم حرفي كه قهرمان داستان در آخرين لحظه مي زند با روحيه او جور در نمي آيد. شما قهرمانتان را چگونه وصف كرده ايد؟ بار ديگر مرور مي كنيم: «....آقاي اسبقي اخلاق عجيبي داشت. اگر چه ظاهرش با دهقان هاي ديگر يكسان بود اما در باطن چيز ديگري بود، سرشت ديگري داشت. همين آواز خواندن بي موقع او، خواب و بيدار شدن هاي ناگهاني اش، سركوفتنش به ديوار و تمايلي كه به نشستن در جاهاي گرم نظير آفتاب و لاي كرسي داشت از ديگران متمايزش مي كرد. يك سال در ماه رمضان وقتي كه شب هاي احيا نزديك مي شد اهل محل را جمع كرد و به اين عنوان كه شب احيا را با رنگ و روي بهتر برگزار كنند از هر كس به فراخور حالش پولي گرفت. بالاخره شب موعود فرا رسيد و ريش سفيدها نزديك نيمه شب به مسجد رفتند فكر مي كنيد چه خبر شده بود؟ ديدند كه او و چند نفر ديگر بساط منقل و وافور را گسترده اند و دور برشان هم يك مشت بچه هاي قد و نيم قد به سر و مغز هم مي كوبند. نزديك بود كه آنها را سنگ باران كنند، اما آقاي اسبقي يك تنه ايستاد و نطق مفصلي ايراد كرد كه اي مردم ! پولي را كه از شما گرفته ام پس مي دهيم، بگذاريد خداوند خودش ما را مجازات كند كه در خانه اش كار ناصواب كرده ايم، مردم قبول كردند و قرار شد صبح زود بيايند و پولشان را بگيرند. اما ـ جان كلام اينجاست ـ همان شب آقاي اسبقي و رفقايش چنان فرا ركردند كه شيطان هم نمي توانست به گرد پايشان برسد. اين جنگ و گريزهاي موقتي به همين ترتيب ادامه داشت تا....»
درست است كه داستان شما سبزعلي را تا حد ابله يا ديوانه مضحكي پايين مي آورد اما بشخصه اين موضوع را قبول ندارم. من با وجود اين سبزعلي علاقه پيدا كرده ام و او را سخت دوست مي دارم. او را مرد تنهايي تصور مي كنم. در ده دوردستي، كارهايي هست كه او مي تواند بكند اما نمي خواهد بكند به عكس كارهايي هم هست كه او توانايي كردنش را دارد اما نمي خواهد ...همين مايه امتياز اوست. آن وقت شما با تمام علاقه و احترامي كه به او داشته ايد و با وجود آن اثر عميقي كه ديدار ده در ذهنتان باقي گذاشته است كه حتي حاضر شده ايد او را آقاي اسبقي كنيد و بيغوله اش را منزل و دكه اش را مغازه بناميد چگونه نشانش داده ايد؟ يك ابله بي خاصيت سنگدل كه خانواده اش را دوست نمي دارد. كسي كه مسئوليت خودش را درك نمي كند. كسي زنش را در برابر بدبختي ها تنها گذاشته است. اما چطور راضي شده ايد؟ درست است كه معلوم نيست او در اين بيست سال كجا بوده و چه مي كرده است، اما خيال شما كه نويسنده ايد بايد نيرومندتر از زمان و مكان باشد: مي توانستيد او را دنبال كنيد، در نهانگاه روحش نفوذ كنيد. او هم رنج كشيده است، پياده و گرسنه راه پيموده است. از اين شهر به آن شهر،‌از اين گوشه به آن گوشه، هزار كار كرده است: حمالي، عملگي، شاگرد شوفري، و هميشه به ياد زن و فرزندانش بوده است. اما چه مي توانسته بكند؟ شما مي بايست جواب اين سوال را در داستانتان داده باشيد. كسي هست كه خانواده اش را رها مي كند به اين اميد كه در گوشه اي از دنيا پولي به دست بياورد و خودش راحت زندگي كند. اما سبزعلي چه پولي به دست آورده است؟ حتي يك لحظه هم راحت نبوده است. ديگر به اين اميد مي رود كه پس از چند سال برگردد و خانواده اش را خوشبخت كند. ولي هيچ كدام اينها نيست. او نمي داند چرا رفته است و چرا روزي برگشته است. آقاي اسبقي شما پيش از آنكه ديوانه باشد يا به جاي آنكه مرد تن پرور بي فكر و بدجنسي باشد آدم بدبختي است كه مثل آونگ نوسان مي كند و دست خودش نيست. يكبار از پيش زنش فرار مي كند و بيست سال بعد بر مي گردد، لحظه اي مي ماند و باز مي رود....من حتم دارم اگر زنده باشد پس از بيست سال ديگر باز بر حواهد گشت. خيلي خوب،‌بازگشتن او را هم همان ها برايتان تعريف كردند؟
ـ بله بالاخره در دل پيرزن باز . در اتاقش نشسته بوديم مريم كه لچكي به سرش بسته بود و چهارزانو زده بود با صورت پف آلود و چشم هاي ترسان گاه در آيينه نگاه مي كرد و گاه دزدانه به من خيره مي شد. پسرها كه در لحظات اول كنجكاو و دقيق شده بودند اكنون باز به حال هميشگي خود برگشت كرده بودند. پيرزن رختشو مصائبي را كه در عرض بيست سال كشيده بود و يكايك شرح داد. آن وقت رسيد به آن روز آفتابي بهار....
ـ بله اينجاي داستان نوشته ايد: «آفتاب بر درخت هاي سرسبز بوسه مي زد. ده مثل هميشه ساكت و آرام بود. پيرزن در كاريز كه اكنون پر از صفا و طراوت بود رخت مي شست و خبر نداشت كه در كوچه هاي ده چه مي گذرد اول از همه پينه دوزي كه روي عسلي شكسته اش نشسته بود آقاي اسبقي را ديد...»
ـ آه، و او را نشناخت. چون سبزعلي كاملاً عوض شده بود. اين زارع جواني كه عاشق بود پيش از آن هم برايم گفته بود....
پينه دوز ديده بود كه يك پيرمرد قد خميده، با ريش سفيد و انبوه، در حالي كه نگاهش را به جلو دوخته است، وارد بازارچه ده شد. معلوم بود كه شهري است، چون كت و شلوار تر و تميزي پوشيده ببودو از آن گذشته كلاه لگني بزرگي به سر و عينك سياهي هم به چشم داشت.....
ـ بله و بعد: «...آقاي اسبقي بي اعتنا به قيافه هاي رنگارنگي كه دور و برش بود مي گذشت هنوز كسي آن را نشناخته بود. با قدم هاي مطمئن و پيروزِ سرداري كه پس از فتح بزرگ براي تقديم گزارش به دربار شاهي مي رود به طرف خانه اش مي رفت...»
ـ‌مع هذا برايم تعريف كردند كه پول زيادي نداشته است و قبل از اينكه به خانه برود با نان و پنير سدجوع كرده است.
ـ سدجوع كرده است؟ ولي اينجا چيزهاي ديگري است: «....بالاخره يكي دو نفر از معمران كه سابقاً با آقاي اسبقي رابطه داشتند او را شناختند. به زودي خبر همه جا پخش شد و قبل از همه بچه ها و بعد جوان ها و دست آخر پيرمردان دنبال او راه افتادند...»
ـ و پيرزن خوب به خاطر داشت: گفت كه از كاريز بر مي گشتم و بقچه لباس ها روي دوشم بود. وقتي به در خانه رسيدم و سبزعلي را ديدم. در همان نظر اول او را شناختمش.
ـ «....آقاي اسبقي از پشت عينك سياه به هيكل نحيف و پوسيده زنش نگاه كرد. پيرزن فرياد زد و بسته لباس از دستش به زمين افتاد. ساكنان خانه يكايك بيرون آمدند. مريم به آيينه اش و پسرها در حالي كه دست يكديگر را گرفته بودند به سرعت خودشان را به ميان جمع رساندند و بلافاصله پشت به ديوار، مثل مجسمه هاي سنگي، نشستند و به پيرمرد مو سفيد و نسبتاً چاقي كه لباس شهري پوشيده بود خيره شدند. در جمعيت همهمه افتاد....»
ـ بله، همهمه شديد: «سبزعلي اعيان شده! سبزعلي در شركت نفت كار مي كند! با انگليسي ها رفيق شده! و يكمرتبه همهمه خوابيد. پيرزن تعريف كرد كه نزديك بود از شادي بميرم. فوراً او را بخشيدم. فكر كردم كه دوره سختي و محنت تمام شده است و منتظر بودم ببينم چه مي گويد. همه ساكت بودند و با وجود اين نمي خواستم از همان اول به نرمي رفتار كنم. جيغ زدم: سبزعلي! ظالم بي چشم و رو ، چه مي گويي؟ چه مي خواهي؟
ـ نكته مهم اينجاست. شما داستانتان را اين طور پايان داده ايد:
«...... آقاي اسبقي جواب داد برگشته ام، مرا ببخش! مي خواهم مرا كه ساليان دراز به تو عذاب داده ام ببخشي....پيرزن چپق او را كه در جيب يكي از پسرها بود درآورد و به او داد. آقاي اسبقي گفت: متشكرم، اكنون بار ديگر ترا تنها مي گذارم و مي روم، اما بدان كه دوره سختي ها گذشته است. به زودي بر خواهم گشت. آنگاه در ميان سكوت و بهت حاضران آقاي اسبقي آرام آرام برگشت و از همان راهي كه آمده بود بار ديگر به مقصد نامعلوم خود رفت.» اما من حتم دارم كه چنين نگفته است. شما چرا خواسته ايد اميدواري بيهوده در دل پيرزن داستان و خوانندگانتان به وجود آوريد؟ مسلم است كه سبزعلي به زودي برنخواهد گشت او سبزعلي نيست، او چيز ديگري است. اما ميليون ها نفر هستند كه زندگي مي كنند و عشق مي ورزند و كينه دارند و گرسنگي مي كشند. يا در ناز و نعمت غوطه ورند و خودشان هستند. مي دانند چرا خانواده شان را دوست مي دارند و چرا دوست نمي دارند. مي دانند چرا مي روند و چرا بر مي گردند. در ميانشان آدم هاي ابله و ديوانه و ظالم و خوش قلب و ساده لوح و آدم هايي كه هيچ خصوصيتي ندارند فراوان است. اما هيچ كدام مثل سبزعلي نيستند و سبزعلي هم مثل هيچ كدام نيست. او، دوست من، او آونگ است....اكنون مي خواهم بدانم واقعاً قهرمان داستانتان به زنش چه جواب داده است.
ـ آه، اما نويسنده بايد حوادث را آن طوري كه مي خواهد از كار در بياورد نه آن طور كه هست.
ـ بگذريم، زندگي از هر چيز قوي تر است.
ـ هيچ. پيرزن گفت: همه اشك مي ريختند. بر لب هاي مريم لبخند حزن آوري نقش بسته بود. در چشم هاي پسرهايم نور تازه اي مي درخشيد. خودم حس مي كردم كه ترك هاي دستم خوب مي شود و درد استخوانهايم رو به بهبود مي رود. رو به سبزعلي كردم و داد كشيدم: براي چه برگشته اي؟ بعد از بيست سال آزگار براي چه برگشته اي؟ نمي دانستم كه باز مي رود. نمي دانستم كه باز پسرهايم مجبور مي شوند سرشان را پايين بيندازند و به لب هاي مريم خنده بدبختي و نااميدي نقش مي بندد. نمي دانستم كه لحظه اي بعد ترك دستم بازتر مي شود و استخوان هايم تير مي كشد. آن وقت سبزعلي جواب داد.....
ـ بفرمائيد: آونگ جواب داد.......
ـ آه بله....به هر حال گفت: «آمده ام چپقم را ببرم. آن شب فراموش كرده بود بردارمش.»