بيست دقيقه اي از ساعت پنج گذشته بود كه زنگ در ساختمان را فشار دادم. از پله ها بالا رفتم، در طبقه سوم، ميزبان در آستانه يكي از درها، شماره دوازده، به استقابلم آمده بود. باور نمي كردم اين همان زني است كه چهره اش را از ياد برده بودم. چهره اش عجيب ْآشنا مي نمود. انگار در گذشته بارها او را ديده بودم. با صميميتي كه برايم نامنتظر بود، به من خوشامد گفت و مرا به اتاق پذيرايي راهنمايي كرد.
"همه اش فكر مي كردم كه راه را گم كرده باشيد." در جوابش گفتم كه از اتفاق نشاني سراستي بوده است و با احتياط روي يك مبل نشستم نفس راحتي كشيدم. مي دانست مدير ديرتر مي آيد و گفت: " من ترجيح مي دادم شماها را براي شام دعوت كنم. اما با اين وضع آشفته من در اينجا، پيش از رفتن...." نگذاشتم كه حرفش را تمام بشود و از او تشكر كردم. در فرصتي كه به آشپزخانه رفته بود، به دور و بر خودم نگاهي انداختم. آپارتمان كوچكي بود با ديوارهاي لخت سفيد و پنجره هاي دلباز و حال و هواي همه خانه هايي را داشت كه صاحبانشان ناگهان از آن دل مي كند و قصد رفتن دارد: قفسه هاي خالي كتاب و كارتن ها، ‌لايه اي غبار نامرئي كه روي همه اسباب ها و خرده ريزهاي جا به جا شده نشسته بود و آنها را جلا انداخته بود. بر ديوار رو به رويم، جاي دو تابلو بزرگ به چشم مي خورد كه آنها را پشت در بسته بندي كرده بودند. به نظر مي آمد كه مبل ها را صاحبخانه براي پذيرايي از ما موقتاً مرتب كرده است. روي ميز، در گلداني سفالين، يك دسته گل داووي زردرنگ گذاشته بود با خود فكر كردم كه اين خانه و اشياي آن در موقعيتي ديگر چه مكان خيال انگيزي مي توانست باشد ميزبان مي گفت كه خانه را با همه اثاث آن، حتي ظرف هاي آشپزخانه، به زوجي از آشنايانش اجاره داده است. با دو فنجان قهوه از آشپزخانه بازگشته بود مي گفت با اين كار خودش را از شر سر و كله زدن با سمسارها راحت كرده است . اما هنوز كارهايي مانده بود. خرده ريزهاي شخصي را بايست جمع و جور مي كرد يا دور مي ريخت كتاب ها نقاشي هايي بود كه نمي توانست از آنها دل بكند آنها را با خود مي برد. سيگاري آتش زد و گفت: "من هميشه از اسباب كشي متنفر بوده ام. حتي فكر كارهايي كه در اين مدت كرده ام يا بايد در اين يكي دو روز آخر بكنم، حالم را به هم مي زند. همين يك دليل كافي بود كه دراين سالها هيچ وقت به فكر رفتن نيفتم. حالا هم
نمي دانم....به نظرم همه چيز، موقتي است. رفتن به هر جا هم كه باشد موقتي است اما انگار كه ديگر چاره اي نيست." پاكت سيگار را روي ميز گذاشت و در برابر من نشست.
گفت: "خب حالا شما حرف بزنيد. شما بگوييد كه چه مي كنيد."
سيگار را بالاي دو انگشتش به گوشه دهان برد و لبخند زد. در جوابش گفتم"هيچ كار بخصوصي نمي كنم..." و به دنبال اين حرف فشرده و سرسري درباره كارهاي دفتر انتشاراتي با او صحبت كردم. گفت كه پيرمرد از من تعريف زيادي كرده است. بلافاصله در جوابلش گفتم كه پيرمرد عادت دارد درباره همه چيز غلو كند. با صداي بلند خنديد و گفت: " بله، من او را خوب مي شناسم. سال هاست كه مي شناسم. اما فكر نمي كنم درباره شما غلو كرده باشد. نه اصلاً اين طور نيست." هنگام صحبت، هراز گاهي نگاهش به يكي از اشياي اتاق مي افتاد و روي آن درنگ مي كرد. آيا بي اختيار به فكرهايي مي افتاد كه بايست تا پيش رفتن انجام مي داد و اين عادت او بود كه با اعتماد به نفس كامل نيم رخ زيبايش را با آن كوژ مختصر استخوان بيني نشان دهد؟ يك بار كه در اين حالت سر برگرداند و مرا نگاه كرد، به وضوح چشم هايش را مي ديدم كه به رنگ خاكستري بود و هم مي توانست طيفي از رنگ كبود تا آبي در شفافيت گوياي مردمك هايش بازتاباند با خود گفتم كه هرچه بوده از همين چشم ها بوده است. نگاهش روح داشت اجزاي ديگر صورت را مي شد به آساني ناديدده گرفت، حتي آن چند تار سفيد را كه در لا به لاي بافه اي از مو روي پيشاني كوچك و رنگ پريده اش كنار رفته بود. آن تارهاي سفيد مو را پنهان نكرده بود و من در آن لحظه تنها مي توانستم طرحي از صورتش را كه حالا آشكار و ملموس مي ديدم براي هميشه به خاطر بسپارم صورتش هيچ سن و سالي را نشان نمي داد. دست لرزانم به طرف فنجان روي ميز رفت و آخرين قهوه را نوشيدم. سرد و تلخ بود ميزيبان سرانجام سكوت را شكست. گفت: "رمان را خوانديد؟" و بي آنكه منتظر پاسخ من بماند از جا برخاست و به طرف ديگر اتاق رفت. صفحه اي را با دقت پاك كرد و آن را روي ان گرامافون گذاشت و لبخندزنان به طرف من بازگشت يك كوارتت سازهاي زهي بود و من به ياد آوردم كه مدت ها بود موسيقي گوش نكرده بودم.
گفتم: "بله خوانده ام ."
سيگار ديگري آتش زد. به من هم تعارف كرد و با اشتياق گفت:" خب مي دانم كه حتماً ترجمه من اشكالاتي دارد، اما رمان به نظر شما چطور بود؟"
جواب هايي را آماده داشتم، اما با تتمجتمج گفتم: "....من يك بار از اول تا آخر متن ترجمه را خوانده ام و حتي تكه هايي از آن را چند بار ...نويسنده اش را نمي شناسم." وانمود مي كرد كه سراپا گوش در برابرم نشسته است. ادامه دادم كه " حالاكه فكر مي كنم مي بينم كه توصيف عيني نويسنده از متن هاي داستان، يا بهتر است بگويم محيط داستان براي من كشش زيادي داشت..." دورخيزي براي يك بحث فاضلانه بود و لحظه اي احساس كردم كه در نقش اديب جواني ظاهر شده ام كه براي دختركي هم سن و سال داد سخن داده است. اما ناچار حرفم را دنبال گرفتم كه" مثلاً براي من توصيف شب هاي اقيانوس و آن نوشگاه كشتي با مشتري هاي عجيب و غريبش بسيار جالب بود. البته اين را مي تواند فقط سليقه شرقي باشد. راستش سال هاست، از زمان كودكي ام، كه من آرزوي سفر با يك كشتي را داشته ام... سواي اينها، شهر استانبول كه زمينه بخش مهمي از وقايع داستان است."
حرفم را قطع كرد و گفت: "آه بله، خود من هم اول بار كه رمان خواندم، همين احساس را داشتم."
گفتم:گ اين رمان مرا به ياد فيلمي مي اندازد. اسمش را يادم نيست. فناناپذير، مرگ ناپذير از الن رب گريه....ماجرهاي آن فيلم هم در استانبول مي گذشت. فيلم سياه و سفيد بسيار زيبايي بود."
چهره اش يك بار غرق در شگفتي و لبخند شد گفت" شما هم آن فيلم را ديده ايد؟"
ياد آوري آن فيلم موهبتي بود. مي توانستم تا آمدن پيرمرد به آن گريزي بزنم و از نظر داده درباره زمان ترجمه او طفره بروم. گفتم: "سال ها پيش، در يك انجمن فيلم دانشجويي ...با ديدن اين فيلم بود كه فهميدم شهر استانبول عجب شهر زيبايي است."
گفت: "من هم آن فيلم را ديده ام . در پاريس. استانبول را هم ديده ام و حالا سر راهم آنجا چند روزي مي مانم."
از جا بلند شد. به آشپزخانه رفت و بار ديگر با دو فنجان قهوه داغ و عطرناك به اتاق پذيرايي برگشت. گفت: "من در استانوبل جايتان را خالي مي كنم."
از او تشكر كردم و گفتم: "البته نمي دانم كه اگر آن فيلم را حالا ببينم چه احساسي خواهم داشت. بعضي فيلم ها هست كه نبايد دوباره ديد. بهتر است دست نخورده براي آدم باقي بماند."
همچنان كه به جايي در اتاق نگاه مي كرد، گفت: "با نظر شما كاملاً موافقم بعضي جاها و بعضي آدم ها را هم..."
گفتم: "بله، مثلاً همين شهر استانبول شايد حالا با بودن هموطنان آواره ما در آنجا چندان دلپذيري براي سير و سياحت نباشد، اما به هر حال يك بندر هميشه يك بندر است و بودن دريايي آزاد در فاصله چند قدمي هميشه به آدم قوت مي دهد."
خودم را به دست منطق پيش بيني ناپذير گفتگو داده بودم هر چه باداباد هوا تاريك شده بود. ميزبانم چراغ ها را روشن كرد و شال بنفش رنگي روي شانه هايش انداخت و گفت: "آه،مدتها بود كه دلم هواي يك گپ زدن حسابي را كرده بود. اين روزها هر چه شنيده ام همه اش مزخرفات سياسي بوده است و اينكه بالاخره كي همه چيز از هم مي پاشد..."
زنگ در به صدا در مي آيد و مدير با دسته اي گل رز وارد شد. بهترين لباس هايش را پوشيده بود. با پيش درآمدي از خنده هايش براي ميزبان توضيح داد كه: "....من آدم آداب داني نيستم. مدت ها در خيابان ها سرگردان بودم تا اينكه بالاخره تصميم خودم را گرفتم و اين دسته گل را خريدم. به عقلم نمي رسيد كه براي تو چه بايد بكنم. من پير شده ام و راستش ديگر تحمل وداع ندارم. فكر كردم كه اصلاً موضوع رفتنت را فراموش كنم."
ميزبان گل را در گلداني كه از آشپزخانه آورده جا داد و آنها را روي ميز تحرير كوچكي نزديك پنجره گذاشت.
مدير گفت: "اين طور كه پيداست بحث گرمي داشته ايد"
زن در جوابش گفت: "بله من و اين آقا متوجه شديم كه سليقه هايمان با هم خيلي جور است."
مدير نگاه ماتي به من انداخت و نشست. وقتي با من دست مي داد، متوجه شدم كه با احتياط دستم را فشار داده است. به شدت سر حال به نظر مي رسيد. جرعه اي از قهوه اش را نوشيد. پيپ را آتش زد و با يك صداي "هوم" فروخورده به نشانه رضايت كامل دود را از سينه بيرون داد. گفت" "اين آقا همين ديروز يكي از دوستان من را بكلي نااميد كرد:" ميزبان كنجكاوانه سر برگرداند و به من نگاهي انداخت. لبخند زد. پيرمرد گفت: "فكرش را بكن يك ادم تقريباً هم سن و سال من در اين دوران وانفسا به فكر ترجمه مي افتد. يك روز هم بلند مي شود و به دفتر ما مي آيد با يك دفتر از شعرهاي سمبوليست هاي فرانسوي يا، به قول اين آقايان، نمادگرايان...." پيرمرد به من اشاره كرد و قاه قاه خنديد. چشم هايش برق موذيانه اي مي زد و در ميان پيله هاي آويخته اش به صورت خط آبناك درآمده بود به من نگاه نمي كرد.
پيرمرد در جاي خودش لم داد و گفت : "من و اين جوان مدت هاست كه با هم سر كلمات تازه كه خودمانيم، اغلب هم من درآوردي و نامفهوم است جر و بحث داريم." آهي كشيد و ادامه داد : "خب شايد من پير شده ام و محافظه كار، اما من هم به هر حال معتقدم كه زبان ما تغييرات زيادي كرده است و اين را هم مي دانم كه اصولاً ترجمه شعر امري است محال!"
گفتم: "اين حكمي كلي است استثناهايي هم دارد"
مدير گفت: بله، بله، و به نظر من كار مترجم هم درست پيدا كردن همان استثناهاست." لحظه اي سكوت كرد. به پيپ خاموش با صدا پك مي زد. خطاب به ميزبان گفت: "اما براي من جالب اين بود كه آدم بخصوص در اين روزها به فكر ترجمه شعر افتاده بود. شعرها را دادم به اين آقا بخواند و نظر بدهد. آن وقت مي داني چه نظر داد؟ پيش من و گفت " فلاني، قضيه اصحاب كهف را شنيده اي؟" پيرمرد دوباره قاه قاه خنده اش را سر داد.
ميزبان گفت: "به نظر من، اين طور برخوردهاي صريح با يك كار خلاقه خيلي هم خوب است." آنچنان با سادگي و اطمينان اين حرف را بر زبان آورده بود كه من دلم يكباره فرو ريخت پيرمرد بلافاصله حرف او را دنبال گرفت كه: "قبول دارم. حرف كاملاً درستي است. آن دوست ما البته آدم با فرهنگ و كتابخوانده اي است، اين درست، اما در جريان كار نبوده است. مهم اين است كه آدم در جريان كار باشد. من در هر حال با نظر اين جناب ويراستار موافقم. براي آن آدم كاري نمي شد كرد. آن شعرها غير قابل چاپ بود و براي من كه يك ناشرم...."
احساس كردم كه رجز خواني هاي حرفه اي پيرمرد شروع شده است. در لحظه اي مناسب به بهانه تورق كتاب هايي كه كف اتاق پذيرايي روي هم تلنبار شده بود، از جا برخاستم. كتاب ها درست همانجايي بود كه آدم انتظار داشت در آن خانه پيدا كند. زمان شعر، چند متن كهن هرفاني خوانده و ناخوانده و كتاب هاي نفيس نقاشي. چندتايي كتاب راهنماي گلكاري در آپارتمان هم بود و يك جروه كوچك خودآموز يوگا براي پرورش روح و جسم با عكس هاي رنگي. آن شب قرار شد كه مدير، كتاب هاي نقاشي را بفروشد و پولش را به هر طريقي كه صلاح مي داند براي ميزبان حواله كند. به تماشاي آنها مشغول شدم. ميزبان از جا برخاست و صفحه ديگري را باز هم يك كوارتت سازي هاي زهي، روي گرامافون. به خواهش من بود. با صداي بلند خطاب به پيرمرد گفت: "مي بيني كه ما با هم چقدر هم سليقه هستيم؟" و لحظه اي در برابر گل ها رز ايستاد. سرش را خم كرد و آنها را بوئيد و گفت: "من عاشق عطر رز هستم. هم هست و هم نيست" پيرمرد را بايست با خاطرات گذشته اش تنها
مي گذاشتم. بار ديگر كه زن كنار او نشست، پيرمرد به پدري مي مانست كه با دختر جوانش گفتگوي خودماني و سربسته اي دارد."
روي ميز تحرير سياه رنگ تنها يك كيف چرمي زنانه بود با بسته اي كليد و ته سيگارهاي كه توي جا سيگاري له شده بودند. سرم بي اختيار خم شد تا من هم آن گل هاي رز پيرمرد را بو كرده باشم و در آن حال نگاهم به نقاشي هايي افتاد كه در قاب هاي كوچك چوبي بر ديوار نصب شده بود. كارهايي با آبرنگ از طبيعت بود. صداي ميزبان را شنيدم كه گفت:" به آن نقاشي ها نگاه نكنيد. مال خيلي وقت پيش است. هنوز فرصت نكرده ام آنها را بردارم"آنجا يك عكس دسته جمعي هم بود. آرايش موها و لباس ها نشان مي داد كه دست كم بيست سالي پيش گرفته است . چهره آن زن را در ميان چهره هاي ديگر شناختم. با خود فكر كردم كه او چه تجسم كاملي بوده است از همه آن زيبايي روشنفكرانه اي كه در بيست و پنج سالگي آدم مي توانست براي خود تخيل كند: دختركي با گونه هاي استخواني و موهاي كوتاه كه بلوز گشاد چهارخانه اي را روي شلوار جين انداخته بود و ناگهان براي همه خيال پردازي هاي معصومانه خودم در آن سال ها دلم گرفت. در قاب ديگري، تك چهره سياه و سفيد مردي ديده مي شد كه در كمال زيبايي مردانه حالت قرباني ساده و فراموش شده اي را داشت.
در ميان صداي نرم و پر طنين ويولن هاي، جسته و گريخته حرف هاي پيرمرد را مي شنيدم كه مي گفت :" ....با همه اينها من نااميد نيستم" او هيچ وقت نااميد نبود. آدم هايي مثل او انگار صد سالي را خوش و دانسته زندگي مي كردند مي گفت: "درست در يك چنين اوضاع و احوالي است كه چهره هاي تازه اي از راه مي رسند نويسنده هاي تازه، مترجم ها و ناشران تازه نفس....چه اشكالي دارد، بگذار اين جوان ها ما را از ميدان بيرون كنند..." بار ديگر كه سر ميز نشستم، پيرمرد ديگر آن قدرها هم اميدوار نبود. مي گفت: " چه مي دانم، بيشتر به يك مسابقه نفس مي ماند، همه نفس هايمان را توي سينه حبس كرده ايم. آن وقت، يكي زودتر يكي ديرتر نفسش مي بُرد. فقط همين. به هيچ كس هم نمي شود خرده اي گرفت. اما براي آدمي مثل من، رفتن از اينجا يعني شروع يك زندگي تازه كه خيلي دير است." زن گفت: "خود من هم هيچ وقت فكرش را نمي كردم كه روز مجبور شوم براي هميشه از اينجا بروم. اما اينجا روز به روز آدم تنهاتر مي شود. سال پيش مادرم مرد. برادرهايم هيچ كدام اينجا نيستند و دوستان نزديكم هم همه رفته اند. حتي كساني را كه آدم سال تا سال نمي بيند، فقط، اسمي هستند توي دفترچه تلفن يا روي زنگ در همسايه كه هر روز نگاهت به آن
مي افتد. آن وقت يك روز بالاخره مجبور مي شوي آن اسم را از توي دفترچه تلفن خط بزني يا مي بيني كه آن اسم آشنا از روي زنگ در پاك شده....يك قطره است، اما انگار به اقيانوسي از تنهايي مي ريزد." و به دنبال اين حرف از جا برخاست و در حالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت، گفت: "اما ديگر حرفش را را هم نزنيم. شرايط به اندازه كافي غم انگيز است." سه فنجان قهوه روي ميز گذاشت. آخرين فنجان هاي قهوه بود كه مي نوشيديم پاكت سيگارم تمام شده بود. براي تغيير ذائقه، پيپ پيرمرد را گرفته بودم و مي كشيدم. ميزبان گفت: "حالا بگوييد و دلم مي خواهد صريح بگوييد كتابي را كه من ترجمه كرده ام چطور است؟ قابل چاپ هست؟ چيز به درد بخوري هست؟ پيرمرد سرش را پايين انداخته بود. مي دانستم كه با شنيدن اين حرف نفسش را در سينه حبس كرده است. در جواب سؤالي كه از من شده بود، تنها گفتم: "عالي است، خانم . عالي است!" پيرمرد آشكارا نفس راحتي كشيد چشم هايش برق مي زد و دوباره به حرف افتاده بود.
هنگام خداحافظي، ميزبان براي بدرقه ما از پله ها پايين آمده بود. در نور چراغ هاي شورلت كهنه پيرمرد عقب عقب مي رفت، زن تنهايي را مي ديدم كه در انتهاي كوچه اي مشجر جلو در ساختمان ايستاده بود. سگي از پشت ديوار خانه اي پارس مي كرد. پيرمرد خيابان فرعي را با سرعت پشت سر گذاشت و در بزرگراهي پيچيد كه از ميان تپه هاي تاريك به طرف شهر مي رفت. مرا تا خانه مي رساند. شعري را زير لب با خود زمزمه مي كرد و من كلماتي از آن را مي شنيدم. باد خنك شب پاييز از پنجره باز ماشين توي صورتم مي خورد.
گاهي روزها هست كه نه تنها چشم ها كه ذهن تيز با آدم راه نمي آيد. از همان ساعات اول صبح خواب آلود است، پراكنده است. دوباره پشت ميز نشستم. آن پوشه زردرنگ روي ميز بود. مدادها را از پيش تراشيده بودم. با خود گفتم كه تنها مگر با كار كردن روي متن دشوار جامعه شناسي است كه مي توانم ذهنم را جمع و جور كنم. اما تلاش بيهوده اي بود. سيگار ديگري روشن كردم. مي دانستم كه زياده روي است است. شب پيش نزديكي هاي صبح در خواب كلماتي را به ياد آورده بودم كه مزون و سيال در كنار هم مي نشست و شكل مصراع شعري را به خود مي گرفت. چشم هايي كه همچون زنجره اي خود را به رنگ پيرامونشان در مي آوردند...در بيداري چه تشبيه پوك و دور از ذهني بود.
پسرك پادو آمد و گفت: "آقاي... تلفن كرد و گفت تا بعدازظهر نمي آيد."
نيم ساعتي از ظهر گذشته، مثل هميشه به كافه هواگيم رفتم.
سرجاي خود كنار پنجره نشستم هواگيم لعنتي هم چند شاخه گل داودي زرد را در ليواني آب روي پيشخان گذاشته بود. دانشجوهاي سابق هنرهاي تزئيني پيش از من غذايشان را شروع كرده بودند. قيافه هايشان روز به روز چركمرده و ژوليده تر مي شد. يكي از آنها همان كه ريش بزي خرمايي رنگي داشت، به رفيقش گفت: "جداً بگويم، دوست عزيز كه امروز حالم عجيب عالي است."
و رفيقش به او جواب داد: "حق داريد، دوست عزيز، واقعاً كه حالي دارد...." من لقمه غذا از گلويم پايين نمي رفت. بي طعم بود و انگار پس از يك بيماري طولاني لب به غذا مي زذم. در آفتاب بعدازظهر پاييز كه از پشت شيشه ها به درون كافه مي تابيد، در صندلي خود فرو رفته بودم. انگار هر لحظه امكان داشت كه آن زن از پشت شيشه ها بگذرد و مرا تنها در حالي كه لقمه غذايي را به دهان فرو برده بودم (و چه حركت لغوي مي نمود!) غافلگير كند.
ساعتي در خيابان پرسه زدم و بار ديگر كه به دفتر بازگشتم و پشت ميز نشستم، به خود تلقين كردم كه گاهي كار كردن عين فراموشي است. اما متن جامعه شناسي با جمله هاي دراز و پيچ در پيچش يك صفحه هم جلو نمي رفت. در همان صفحات اول اعتمادم را به مترجم آن از دست داده بودم و ناچار هر جمله را با متن اصلي مقابله مي كردم. از سر و صداي توي راهرو متوجه شدم كه مدير آمده است. مثل هميشه به پسرك پادو امر و نهي مي كرد.
پيرمرد برخلاف رسم و عادتي كه ميان ما بود، با من دست داد. به پسرك گفت كه چاي بياورد. و رو به من كرد و گفت:«تا اين آدم كار ياد بگيرد، جان من به لب مي رسد.» با هم به دفتر او رفتيم.
بي هيچ مقدمه اي موضوع ترجمه آن زن را پيش كشيدم. پيرمرد پيپش را آتش زد و دود را با سرفه اي از سينه بيرون داد و پرسيد، "آهاه ....اسم كتاب چي بود؟"
"بازي هاي دوگانه"
از جا بلند شد و كنار پنجره رفت. بيرون را نگاه مي كرد، آن چنان كه انگار عبور آشنايي را از عرض خيابان زير نظر گرفته بود از استكاني چاي كه پسرك آورده بود، جرعه اي نوشيدم و با ترديد گفتم : "فكر نمي كنم قابل چاپ باشد جاهايي دارد كه....."
"خب، آنجاها را حذف كن، جرح و تعديلش كن...."
"اشكال فقط آنجاها نيست. خود رمان يك رمان جاسوسي ـ عشقي بازاري است"
پيرمرد سرش را برگرداند و گفت: "پس بايگاني اش مي كنيم:" شايد تعجب و سؤال را در صورتم خوانده بود كه به طرف من آمد و بي آنكه در چشم هايم نگاه كند، به حرفش ادامه داد: "مهم فقط يك كار نيست. كار آدم ها تك تك ممكن است اشتباهاتي داشته باشد، ناقص باشد. اما آدم ها وقتي كه در جريان كار قرار بگيرند، خود به خود اشتباهاتشان را تصحيح
مي كنند مهم كل اين جريان است و اينكه بايد تداوم داشته باشد. ما نبايد آن دوست مشتركمان را نااميد مي كرديم تنها در اين صورت است كه او به فكر ادامه كار مي افتد بگذار فكر كند كه ترجمه اش را چاپ مي كنيم."
"اما آخر...."
"اما آخر چي؟"
"اگر روزي برگشت يا نامه نوشت و سراغ كتابش را گرفت، آن و قت چي؟"
پيرمرد بالاي سر من ايستاد. دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت: "خوشم مي آيد. از اين روحيه تو خوشم مي آيد كه دست آخر همه چيز آن قدر برايت جدي است. اما يادت باشد كه توي اين حرفه هر حرفي آدم مي زند كه لزوماَ نبايد به آن عمل كند...."
احساس كردم كه هنوز چيزهايي هست كه از اين پيرمرد لعنتي بايد ياد بگيرم.
سرم را كه از روي متن جامعه شناسي برداشتم، ديگر غروب شده بود از دفتر بيرون رفتم. حوصله سر زدن به فضلي را نداشتم و حوصله رفتن به خانه را هم نداشتم. از روي جوي خشك و لجن گرفته پياده رو پريدم و قدم بر آسفالت خيايان گذاشتم. به پشت سر كه نگاهي انداختم، فضلي را نه در يك كتابفروشي در وسط شهر كه انگار دكه اي با تنها چراغ روشن بر كناره بياباني تاريك و درندشت تنها گذاشته بودم. ته رنگ سرخ مرده اي در آسمان غروب ديدده مي شد، اما پياره رو ها، تك درخت هاي خشك و سوخته و ديوارها و شعارها در تاريكي دود آلودي فرو رفته بودند. ماشين ها پر صدا و با چراغ هاي روشن از جلو پايم مي گذشتند. آنجا ايستاده بودم و نمي توانستم قدم از قدم بردارم. آن زن فردا در تاريك و روشن هوا براي پرواز به فرودگاه مي رفت. در استانبول چند روزي توقف داشت. شب پيش، در آخرين لحظه گفته بود كه از آنجا كارت پستالي را به نشاني كتابفروشي براي من مي فرستد. من روزهاي ديگري را روي آن متن جامعه شناسي كار مي كردم. ظهرهاي ديگري را در كافه هواگيم ناهار مي خوردم و عصرهاي ديگري را سراغ فضلي مي رفتم و با هم گپ مي زديم و گاهي در خيابان هاي سوت و كور شهر تا خانه قدم مي زدم. به ياد آوردم كه زماني در جايي خوانده بودم نادان كسي كه بخواهد رؤياهاي يك دوره عمر را به دوره ديگر ببرد و با خود گفتم كه پس نادان تر كسي است كه بخواهد رؤياهاي زمانه اي را به زمانه ديگر ببرد. احساس كردم كه روح خبيث پيرمرد، در من حلول كرده است. به راه افتادم و همچنان كه نفس تنگ شده ام را از سينه بيرون مي دادم بي اختيار بر زبانم آمد كه آه، اي بعيدالعهد.....اينها ديگر خود كلمات كهنه و متروك پيرمرد بود.