بلبل، راحت در جائي كه اكنون وسيع شده بود پهن شد و زمزمه كرد:
ـ خشك است ، خشك.
درويش به بهروز نگاه كرد و سرش را فيلسوفانه و به مسخره تكان داد:
ـ هنوز به عوالم ما نرسيده است.
بهروز تصديق كرد و مادر برخاست و به آشپزخانه رفت.
باز اتوبوس ايستاد. خانم مهاجر، چادرش را بيشتر به خود پيچيد و مثل تك درخت غبارزده‌اي در پهناي كوير، سرش را اندكي خم كرد، گويي تنفس برايش مشكل شده بود.  مازيار ناليد و پاي دردمندش را با دست فشرد. در سكوتي كه بر همه سنگيني مي كرد، نگاه‌هاي آرزومند به آهستگي و تنبلي نسيم گرم بر شاخه‌هاي درخت صحرايي مي‌نشست و كاملاً احساس مي‌شد كه مي‌خواهد با نيروي خود درخت خشك را آهسته آهسته از جا تكان بدهد و به آشپزخانه بفرستد. اين بار سكوت را راديو شكست:
«ريودوژانيرو ـ يونايتدپرس. امروز خبر رسيد كه در مسابقه‌ي بزرگ فوتبال كه قرار بود بين تيم‌هاي برجسته‌ي امريكا و شوروي به عمل آيد وقفه اي روي داده است. اگر چه هنوز از حقيقت قضايا اطلاع صحيحي در دست نيست اما طبق اظهار مقامات محلي اين وقفه به علت آن است كه يكي از تيم‌ها از شناختن داور بين المللي خوداري كرده است...»
اتوبوس آرام آرام مثل زورقي كه روي امواج نرم دريا به پيش برود، به راه افتاد. از مدت‌ها پيش جبهه‌ها مشخص بود، ديگر جمع‌آوري قوا لزوم نداشت. بهروز و درويش خود را از سنگر گرم و تنبلي‌آورشان بالا كشيدند. درويش لبخند زد و گفت:
ـ وقتي ديدند شكست مي‌خورند فوراً از شناختن داور خودداري كردند. كاملاً معلوم است كه اين كار را تيم امريكا كرده است . براي اينكه...
بهروز مثنوي را كنار گذاشت و چون مدت‌ها سكوت كرده بود اول سرفه‌اي كرد و بعد سخنان درويش را تاًييد كرد:
ـ ... براي اينكه هميشه همينطور بوده است. امپر ياليسم يعني همين. نفت‌ها را كه مي بلعند، بازارها را كه در دست مي‌گيرند، ميدان فوتبال را هم مي خواهند قبضه كنند.
برادر بزرگتر و آقاي مهاجر به هم نگاه كردند و لبخند زدند: علاوه بر آنكه به ديوانگي آن دو مي‌خنديدند مي‌خواستند از پشتيباني و نيروي معنوي يكديگر اطمينان حاصل كنند. مازيار چشم‌هايش را بسته بود و حتي اندكي هم وضع خود را تغيير نداده بود، همچنان دراز كشيده و پاها را به رختخواب تكيه داده، اما «آه» آهسته از دهانش بيرون مي‌آمد. بلبل به خلاف ميل باطني‌اش گفت:
ـ آقاي مهاجر لطفاً صداي راديو را بلند كنيد تفسيرش را گوش كنيم.
خانم مهاجركه هواي توفاني را در رگبرگ هاي خوداحساس كرده بود برخاست وگفت: «من به آشپزخانه مي روم،كمك مادر» ودر اين حال نگاه مشكوكش از روي همه گذشت. گوينده‌ي راديو با حرارت غيرعادي و هيجان محسوس تقريباً فرياد مي‌كشيد:
ـ «تاثير اين واقعه در روابط بين المللي آشكار و واضح است. توپي كه قرار بود با آن بازي شود در حقيقت به مثابه وزنه‌اي بودكه مي‌توانست در كفه‌ي ترازوي سياست جهاني سنگيني خود را به نحو بارزي به اثبات برساند، و اگر چه هنوز معلوم نيست كه كدام كشور با خودداري از شناختن داور به بحران اوضاع كمك كرده است اما مي توان گفت كه روس ها بار ديگر نشان دادند...»
برادر بزرگتر راديو را خاموش كرد و به بلبل كه در مقابل عمل انجام شده‌اي قرار گرفته بود گفت:
ـ بفرمائيد! از اين بهتر؟ روس‌ها به محض اينكه ديدند شكست مي‌خورند توپ را به هوا پرتاب كردند، بعد هم گفتند داور را قبول نداريم. پس همزيستي مسالمت‌آميز همين است؟
بلبل، سرگشته جواب داد:
ـ شما كه مي‌دانيد، شما مي‌دانيد كه من در سياست وارد نيستم، آدم بي‌طرفي هستم، چرا از من مي‌پرسيد؟
ـ نه، از شما نپرسيدم، از اين آقايان پرسيدم، از آقاي بهروز خان و جناب درويش پرسيدم. جوابتان چيست؟
آقاي مهاجر گفت:
ـ ملاحظه بفرماييد، اين موضوع حتا در دادگستري هم سابقه دارد. يعني كساني كه در حقوق وارد باشند مي‌فهمند كه امريكا طرفدار عدالت است، چرا؟ براي اينكه مي‌توانست به تنهايي بازي را ادامه بدهد اما نداد... چون دموكراسي اين طور حكم مي‌كند، براي اينكه... براي اينكه در فوتبال اگر طرف حاضر نشد، ادامه‌ي بازي خيانت به عدالت است.
بهروز مجهز شد: 
ـ خيلي خوب، من جواب شما را بدهم يا برادرم را؟ اين طور كه بحث نمي كنند... من تمركز افكارم را از دست مي دهم.
«شما» شكمش را لمس كرد و برادر بزرگتر كه شرارتش كم كم بيدار مي شد با صداي بلند گفت:
ـ جواب بنده را، جواب بنده را، آقاي اخوي! اين همه اردوگاه كار اجباري در شوروي چه مي‌كند؟ تا كسي جيك بزند مي‌برندش سيبري، يا تبعيدش مي‌كنند به كوههاي اورال. شكمشان كه سير نيست، كفش حسابي هم كه ندارند، مي‌ماند آزادي. آن هم كه ملاحظه مي‌فرماييد به چه وضعي در آمده است. 
بهروز خونسردي خود را باز يافت و با لحن آخوندي كه از طلبه‌ي تازه‌كاري امتحان مي‌كند پرسيد: 
ـ منبع اطلاعات شما چيست؟
مازيار آه بلندي كشيد و برادر بزرگتر كه صورتش سرخ شده بود و انگشتهايش را از خشم به صدا در مي‌آورد فريادكشيد:
ـ منبع اطلاعم؟ همه‌ي راديوهاي آزاد، همه‌ي روزنامه‌هاي ملي، عكس‌هاي حقيقي، فيلم‌هاي مستند...
ـ اين‌ها حساب نيست، قلم دست دشمن است، اين طور نيست؟
درويش معصومانه زمزمه كرد: 
ـ چرا، همينطور است، قلم دست دشمن است.
بلبل، كاملاً به خلاف ميلش، در سياست وارد شد:
ـ از من نشنيده بگيريد اما به عقيده‌ي من شما اشتباه مي‌كنيد. ممكن است در اين قضيه دست انگليس‌ها در كار باشد. 
آقاي مهاجر با علاقه سؤال كرد:
ـ چطور؟ يعني آنها بازي را عقب انداخته‌اند؟ 
ـ من نمي‌خواهم اظهار عقيده كنم، چون بي‌طرف هستم، فقط دنبال كار خودم مي‌روم، به كسي كاري ندارم، اما بعضي وقتها... يك جمله‌ي معروفي بود، تفرقه بينداز و...
آقاي مهاجر حرف او را تكميل كرد: 
ـ آه، بله... بينداز و حكومت كن. خيلي به دلم چسبيد. حتماً آنها انگولك كرده‌اند. 
بهروز، بي آنكه توجه كند، با همان خونسردي به حرفش ادامه داد:
ـ شما بهتر است به حقايق عيني توجه داشته باشيد: ملاحظه بفرماييد كه اقتصاد ما سالم نيست، ارزمان خارج مي‌شود، جوان‌هاي ما را هوليود فاسد مي‌كند، مغازه‌هامان پر از اسباب‌بازي‌هاي امريكايي است. امپرياليست‌ها ديگر از اين بهتر چه مي خواهند؟ دخترها آدامس مي‌جوند و پسرها با كاپوت دنبالشان مي‌افتند...
برادر بزرگتر دست راستش را تهديدكنان به جلو برد و با دست چپ آستين بهروز را گرفت و بلندتر داد كشيد:
ـ به جهنم! به جهنم! به كوري چشم امثال شما كه براي خارجي‌ها كار مي‌كنيد و ازشان پول مي‌گيريد! همين خوب است، لااقل امنيت داريم، چند جور آزادي داريم، حرفمان را مي‌توانيم بزنيم، آقا بالاسر نداريم، مأمور مخفي گوشه و كنار مواظبمان نيست. اما در شوروي؟ سلماني كارآگاه است، شوفر كارآگاه است، مقاطعه‌كار و روزنامه‌چي كارآگاه است، دلاك كارآگاه است، فاحشه كارآگاه است، حتا رئيس پليس هم كارآگاه است.
بهروز كه از سنگيني و حتمي‌الوقوع بودن ضربه‌هاي برادر بزرگتر باخبر بود و در عين حال مي‌دانست كه نشان دادن ضعف، آتش جنگ گرم را تيزتر خواهد كرد كوشيد كه خود را از دست او نجات بدهد، به نوبه‌ي خود صدايش را بلند كرد:
ـ اينطور نيست! اين طور نيست! اينها افتراست، دروغ است. تو حق داري از منافع خودت دفاع كني، اين كاري است كه سرمايه‌داران در همه جاي دنيا مي‌كنند، اما من به خاطر انسانيت دفاع مي‌كنم، نه براي خارجي ها.
ضربه‌ي اول شتاب آلود و مبهم وارد آمد، اما قبل از آنكه دومين ضربه‌ي دردآور بر سر بهروز فرود بيايد، بلبل كه ظاهراً خود را از هر كوششي عاجز مي‌ديد ناگهان به آواز خواندن پرداخت و آقاي مهاجر ضمن آنكه به نظارت در امر آتش‌بس پرداخته بود و با دست‌هايش دو برادر را از هم جدا مي‌كرد بريده بريده گفت: 
ـ خيلي خوب، استغفرالله! اينها همه به كنار. دست كم ما همه مسلمانيم. آنها مي‌گويند خدا نيست، استغفرالله! دين ترياك است، باز هم استغفرالله! آخوندها و كشيش‌ها را توي ماشين باري سوار مي‌كنند و به دريا مي‌ريزند، استغفرالله! اينها شوخي ندارد، اينها شوخي ندارد.
آقاي مهاجر مي‌دانست كه با خوردن عرق موافقت كرده است و اكنون تعجب مي‌كرد كه چرا احساسات مذهبي‌اش هردم رقيق‌تر مي شود و اشك آرام آرام از چشم‌هايش مي ريزد.
ـ آن وقت اگر بر ما مسلط شوند... اگر مسلط شوند حضرت معصومه را خراب مي كنند، امامزاده داود را به آب مي‌بندند، حضرت رضا را به توپ مي‌بندند، مگر نكردند؟ مگر نيستند؟ آن وقت مگر... مگر شما مسلمان نيستيد؟
همه، با اينكه نمي‌دانستند واقعاً چه هستند، سرشان را تكان دادند. تنها درويش زمزمه كرد:
ـ ما ماترياليست خداپرست هستيم.
و برادر بزرگتر كه اكنون تمام زشتي و بدي كارش را احساس مي كرد بغض كرد و چوب كبريتي را كه لاي دندان‌هايش فشار مي‌داد شكست و چون مي‌ترسيد كه خوردن عرق (كاري كه آنقدر دوست مي‌داشت) به تعويق بيفتد سرش را بلند كرد و با قيافه‌اي پوزش‌خواه نگاهش به ديوار دوخت. آقاي مهاجر گفت:
ـ خيلي خوب، بچه‌ها... اگر اجازه مي‌دهيد، اگر اجازه مي‌دهيد شما را...
وقتي برادر بزرگتر بطري‌هاي عرق و پاكت پرتغال را به سرعت و چابكي از پشت كمد بيرون آورد به همه نگاه كرد و عبوسانه لبخند زد: آنها هم بغض كرده بودند.
در لحظاتي كه ليوان هاي بزرگ از عرق پر مي شد و با احتياط و شتاب (كه كاملاً بي مورد بود) ناگهان خالي مي‌شد و حتا قبل از آن،‌كه آتش گفتگو گرم بود، مسعود در آشپزخانه به طرح نقشه هاي قهرماني براي فرار از خانه اشتغال داشت. براي اين كار لازم بود كليه‌ي راه هايي كه مي‌توانست مورد استفاده قرار بگيرد به طريق هندسي روي كاغذ رسم شود و ساعت دقيق فرار و طرز مقابله با حوادث احتمالي به دقت تعيين گردد.
خانم مهاجر كه ناگهان همه‌ي زندگي خود را بيهوده و اطرافيانش را مردمي كسالت آور و شوهرش را پيرمرد تبهكار توبه‌شكني ديده بود به درگاه تكيه داده بود وخاموش، با لب‌هاي خشك وچشم‌هاي نمناك، به تاريكي نگاه مي‌كرد و بي‌اراده مادر را كه مثل پيچكي به دورش مي‌خزيد از خود مي‌راند. مادر گفت:
ـ خوب، چه مي‌شود كرد؟ آخر جوانند، بهتر از اين است كه بروند بيرون بخورند.
خانم مهاجر بي آنكه تكان بخورد و يا سرش را برگرداند جواب داد: 
ـ جوانند؟ ولي شوهر من كه پير است، پنجاه شصت سال دارد، او چرا؟ مگر به درگاه خدا توبه نكرده بود؟ مي‌دانم چرا بچه‌دار نمي شوم... براي همين است. او فقط مي‌خواهد مرا گول بزند. روزه مي‌گيرد، نماز مي‌خواند، زيارت مي رود، همه‌اش براي اينكه مرا گول بزند. يك ذره اعتقاد ندارد، اگر داشت...
ـ اما هنوز دير نشده است... خيلي‌ها بعد از سي چهل سال كه اين طرف و آن طرف گشتند يك دفعه آبستن مي‌شوند. شما مگر چند سال داريد؟ ماشاءالله جوانيد، هنوز بايد اميد داشته باشيد.
ـ ... اگر داشت من آبستن مي‌شدم. بدتر از اينها: من خيلي خوب مي‌فهمم كه اصلاً دلش بچه نمي‌خواهد. همه حرف‌هايش ظاهري است. چطور ممكن است؟ برايش فرق نمي‌كند، برايش... فرق نمي‌كند...
مادر به مسعود نگاه كرد. مسعود همچنان روي هاون سنگي بزرگ آشپزخانه نشسته بود يا، صادقانه تر، در آن فرو رفته بود و ظاهراً به نظر مي‌رسيد كه بيرون آمدنش آسان نخواهد بود. در اين لحظه مسعود در خيابان تاريك و درازي قدم مي‌زد و زوزه‌ي سگ‌ها را مي‌شنيد، اما قبل از آنكه بتواند به موقع خودش را نجات بدهد به پاسباني برخورد كه مي‌خواست او را به كلانتري جلب كند. مجسمه‌ي خانم مهاجر كه هنوز به درگاه چسبيده بود شايد همان احساسي را داشت كه مردان بدبخت تاريخي، در ميدان‌هاي فراموش شده و دورافتاده‌ي شهرها، در آرزوي روز پرده‌برداري دارند. مادر كه از سرما خوردن دوست خود بيم داشت، چادر او را كه نزديك بود بيفتد باز بر سرش كشيد. خانم مهاجر تشكر كرد و مسعود دنبال پاسبان به راه افتاد. مادر گفت:

ـ شما فكر مي‌كنيد اگر بچه داشتيد خيلي راحت بوديد؟ خودتان مي‌بينيد كه من چه مي‌كشم. يك دقيقه با هم نمي‌سازند. از روزي كه اين خانه را ساخته‌اند بدتر شده‌اند، روز به روز بدتر مي‌شوند، نمي دانم چرا. مگر من چه گناهي كرده بودم كه حالا بايد كفاره‌اش را پس بدهم؟ سال‌هاست، سال‌هاست همينطور... اگر پدرشان زنده بود...
ـ اما فكرش را بكنيد، باز هم سرتان گرم است. درست است كه يك دقيقه راحتي نداريد اما... آخ! راستي شما چقدر مهربان هستيد. هر چند كه حالا ديگر مهربان هم نباشيد براي من فرقي نمي‌كند، ولي... خوب، ما هر جا رفتيم مثل شما نديدم. صاحبخانه اينطور باشد، دست و دلش باز باشد، با مستأجرها مثل برادر، اهل رفت و آمد، اصلاً گير نمي‌آيد. من متعجبم، چرا، چرا شما اين كارها را مي‌كنيد؟
ولي خيلي زودتر از آنچه پيش بيني مي‌شد تعارفات آرام گرفت و احساسات گرم مادرانه اي كه ناگهان در دل خانم مهاجر پديد آمده بود جاي خود را به همان خشكي و كينه توزي سابق داد. درست است كه در اين خانه همه با هم چنان دوست بودند كه تصور مي‌رفت اعضاي خانواده‌اي دور هم جمع شده‌اند، اما مازيار البته جوان مرموزي بود و نمي‌خواست ديگران را به اطاقش راه بدهد و تمام اين قرائن نشان مي داد كه كاسه اي زير نيم كاسه اش هست. خيلي خوب، ملاحظه بفرمائيد، اين اتاق اوست، رو به روي آشپزخانه است، پشت شيشه‌اش را كاغذ سياه چسبانده است. معني اين كار چيست؟ بعد هميشه در اتاقش را قفل مي‌كند. چرا؟ و مي‌دانيد، آن شب هيچكس در خانه نبود، شب تاريكي بود، من در اتاقم نشسته بودم و خياطي مي‌كردم، زير لب براي خودم آواز مي‌خواندم. آقا هنوز نيامده بود و دلم شور مي‌زد. نمي‌دانم چرا وسواس گرفته بودم كه آقا ممكن است با ماشين تصادف كند. خيلي مي‌ترسيدم، چون اگر او... من تنها مي‌ماندم. بلند شدم و راديو را روشن كردم. حوصله‌ام سر رفت، باز رفتم سر خياطي. به ياد پدرم افتاده بودم. چقدر سال پيش بود؟ مادرم را اصلاً به ياد نمي‌آوردم چون وقتي كوچك بودم مرده بود. برادرهايم هر كدام به گوشه‌اي رفته بودند. خواهرهايم شوهر كردند و خدا به هر كدامشان سه چهار تا بچه داده بود. اما من از هيچكدام خبر نداشتم. هيچكس برايم كاغذ نمي‌نويسد. بعد يادم آمد كه آن روز آقا آمده بود با من عروسي كند. همان روز هم سرش مو نداشت، اما از حالا لاغرتر بود. شب عروسي دهنش بوي عرق مي داد. پدر من حجه الاسلام بود، با همه چيز موافق بود غير از اين يكي. بعد شبي كه پدرم مرد يادم آمد. توي تابوت به من مي خنديد. سر قبرش چقدر گريه كردم، چقدر زاري كردم. يك دفعه شنيدم صداي پا مي آيد: مازيار بود. با يك زن خيلي خوشگل، خيلي جوان تر از من، آهسته رفتند بالا، من ديدم، من ديدم.
مسعود پيش خود استدلال مي كرد:
ـ ... نه تنها به كارهاي عاديم نمي رسم، بلكه تمام استعدادم از ميان مي رود. اما وقتي براي خودم آزاد بودم... چقدر خوب است، چقدر خواستني است. آدم صبح از خواب بلند شود، دست و رويش را بشويد، حالا صبحانه نيست به جهنم، چاي به درد مي خورد؟ عوضش كار مي كند، مسئله حل مي كند، بعد مي رود سركارش. اول دبيرستان، بعد دانشكده و بعد هم مركز تحقيقات علمي. آنجا همه‌ي وسايل آماده است، از طرف دولت. تئوري ها را عمل مي كند، ظهر يك ساندويچ كوچك مي خورد كه نه وقت بخواهد و نه پول زياد، باز بعدازظهر كار، شب كار خارج براي ادامه‌ي زندگي... ديگر من به هيچكس احتياج نخواهم داشت، به ميل خودم زندگي مي كنم، در يك جاي ساكت... ساكت... ساكت و تنها، با خيال راحت به همه چيز نگاه مي كنم. اول از درخت سيب شروع مي كنم. درست است كه نيوتون يك بار آن را ديد و تئوري خود را كشف كرد، اما بعيد نيست من چيز تازه‌اي بفهمم. مثلاً... الان كه روي هاون نشسته‌ام دقيقه به دقيقه بيشتر در آن فرو مي روم، چرا؟ حتماً قانوني در كار است، حتماً يك موضوع فيزيكي در ميان است. اما با اين شلوغي، با اين پدرسوخته ها، با اين ديوانه ها چطور مي توانم آن را قانون را اختراع كنم؟ پس تصميم گرفتم. محرز شد. از فرصت استفاده... بي سر و صدا... در تاريكي فرار...
در اتاق ناگهان باز شد و روشنايي تندي كه از آن بيرون افتاد با روشني آشپزخانه در هم آميخت و همراه با سر و صداي درهم و برهمي سه نفر بيرون آمدند. چشم هاي خانم مهاجر برق زد و تنش لرزيد. مادر با شتاب او را به درون آشپزخانه كشيد. خانم مهاجر گفت:
ـ آه! مست كرده، درست مثل آن شب... تا حالا دوباره اينطور شده، من از چشم هايش فهميدم.
مادر بيم زده او را نگاه كرد و در آشپزخانه را بست:
ـ اينطور بهتر است، ما را نبينند بهتر است.
خانم مهاجر يك دفعه نيرويش را از دست داد و مثل آواري فرو ريخت. مادر كه او را با اعجاب نگاه مي كرد حس كرد كه در برابر خود موجودي را مي بيند كه به اندازه‌ي خودش ضعيف است. موجودي كه براي او تاكنون پناهگاه محكمي بود اكنون رو به ضعف مي رود. يك لحظه دور و برش را نگاه كرد و باز احساس كرد كه در درون خودش نيز چيزي كم مي شود. پيدا بود كه او نه تنها از اين آگاهي قوت نيافته است، بلكه بيش از پيش به ضعف خود اطمينان مي يابد. مسعود دندان هايش را سخت به هم فشرد.