چنان بي خويشتن شد كه از بسياري اندوه و حسرت فريادي بلند كشيد. فريادش به گوش كيوان رسيد و آنان كه در آن سرا به خواب بودند همه بيدار شدند و كنيزان آن تازه روي، پروانه سان گرد وجودش جمع آمدند، و چون او را سودازده و مدهوش ديدند پيرهن بر تن درديدند 
يكي سنبل درود از داس انگشت
يكي گل را بنفشه كرد از مشت
ناهيد چون خداوندگار خويش را بدان حال ديد گريان 
همي گفتش كه احوال تو چون است 
كه از دردت دلم در موج خون است 
چون زلف خود چرا در بي قراري 
چو چشم خود چرا بيمار و زاري چنان بي خويشتن شد كه از بسياري اندوه و حسرت فريادي بلند كشيد. فريادش به گوش كيوان رسيد و آنان كه در آن سرا به خواب بودند همه بيدار شدند و كنيزان آن تازه روي، پروانه سان گرد وجودش جمع آمدند، و چون او را سودازده و مدهوش ديدند پيرهن بر تن درديدند 
يكي سنبل درود از داس انگشت
يكي گل را بنفشه كرد از مشت
ناهيد چون خداوندگار خويش را بدان حال ديد گريان 
همي گفتش كه احوال تو چون است 
كه از دردت دلم در موج خون است 
چون زلف خود چرا در بي قراري 
چو چشم خود چرا بيمار و زاري
در اين ميان شمس بانو مادر «مهر»‌ كه از سودازدگي دخترش آگاه شده بود به بالينش آمد و به مهرباني سر وي را بر زانويش نهاد. 
دمي ماليد بر بالينش جبين را 
به بستر برد «مهر»‌ نازنين را 
سپس گفت اگر همين دم غم خود به من نگويي گريبانم را چاك مي كنم. «مهر» چون نگراني و تشويش خاطر مادر را ديد در جوابش گفت: راست اين است كه شب هنگام تشنگي بر من غالب شد، چندان كه كنيزان را براي آوردن آب صدا كردم هيچ يك از ايشان بيدار نشد. ناچار خود برخاستم و هنوز جام آب را به لبم نزديك نكرده بودم كه عقربي پايم را گزيد. تحمل كردن نتوانستم و فرياد كشيدم. 
ناهيد گفت من افسوني مي دانم كه اگر به گوشت بخوانم در دم دردت تسكين مي يابد، و اگر اين افسون چاره گري نكرد خونم حلالت. «مهر» به پاداش اين خدمتگزاري گردن بندش را از گردن ياره اش را از بازو، گوشواره اش را از گوش، و انگشتريش را از انگشت جدا كرد و به ناهيد بخشيد. از آن پس صبحگاهان خرامان به گلزار رفت، و 
ز رخ افروخت آتش در دلِ گّل 
شكست از تاب طره شاخ سنبل 
به غنچه داد دلتنگي دهانش
به سوسن برد خاموشي زبانش
عذارش در دل گل آتش انگيخت
دو لعلش آبروي ارغوان ريخت
«مهر» در حالي كه شكيب و آرامش نمانده بود در آن باغ قدم مي زد و پس از مدتي با ناهيد زير سروي نشست و با او سخن از «ماه» مي گفت. 
در اين هنگام در گوشه شرقي آسمان ابري تيره نمايان شد. «مهر» از غايت دلتنگي خطاب به ابر گفت: اي سايبان سقف افلاك كه شادابي و خرمي زمين از ريزش باران تست، اي آن كه رنگيني چهره گل لاله و مشكيني جعد سنبل از هستي تست، اي آن كه چمن از تو صفا و طراوت مي يابد، و ارغون را سرخ رويي و ضميران را سبز مويي حاصل مي شود تو آني كه راه بر آسمان داري كليد رزق عالم در كف تست مگر دل به گيسوي يار بسته اي كه سيه فامي، تو كه راه بر آسمان داري بر فراز منزلگه «ماه» بگذر و مرا از حال وي خبر كن ترا چون گوهر نثار بيند به او بگو اين باران نيست اشك چشم مهر است و چون به غريو رعد گوش فرا دهد بگو اين فغان و خروش من است و چون برقت را بنگرد به گوشش بخوان كه اين شعله سوزان دل من مي باشد. «مهر» پس از اين كه از سوز درون اين رازها با ابر گفت به منزلگاه خويش بازگشت. 
از روي ديگر اسد پادشاه روم چون از سفر و آوارگي «ماه» آگاه شد به خاطرش گذشت كه چرا وي بايد پس از مرگ پدرش پادشاهي يابد و دشمن او گردد. به خود گفت سرچشمه را به بيل توان بست اما چون پر شد از آن به پيل نتوان گذشت و چون آتش به جايي در گرفت دراول كشتنش دشوار نيست اما چون شعله سركشي كرد آسان فرو نمي توان نشاند. چون اين انديشه در دل وي نيرو گرفت به بهرام شاه نامه اي فرستاد. 
كه اي شاهنشه معموره خاك 
جنابت قبله سكان افلاك 
مرا رازي است پنهان بر ضميرت 
گشايم گر بيفتد دل پذيرت
همه مردم مي دانند كه ديوي بر اورنگ جمشيد تكيه زده و مرا همواره از اين واقعه خاطر مشوش است. بر اين نيت شده ام كه به كشور وي بتازم، تاج از سرش برگيرم، خزائنش را به تصرف خويش درآورم و آن را به تو سپارم تا مرا به دامادي خود بپذيري كه دريغ است «ماه» از «مهر» كام يابد و اگر تو در اين كار با من همدل و همداستان نشوي كشورت را به قهر زير و رو مي كنم و «مهر» را به اسيري مي گيرم. 
چون نامه اسد به بهرام شاه رسيد در جواب پس از نيايش خدا، به او چنين نوشت: به زور بازوي لشكر بسيار خود مناز، اگر تو پادشاهي من ديهقان ديه نشين نيستم و اگر به مقام و شكوه از تو برتر نباشم كمتر نيستم. 
سپهداري و مردي از سخن نيست 
كسي كو تيغ بندد تيغ زن نيست
همه كس جوياي سروري و مهتري است، اما بزرگي بي همت و بخت مندي نصيب كس 
نمي شود. هر كس از شعله آتش چراغش را مي افروزد. اما از اين كار بهره بعضي نور و قسمت برخي دود است. كرم شب تاب را در برابر خورشيد چه قدر است؟ پا از گليم خويش بيرون منه وگرنه از پشيماني اشكها باري، تو كه چون ددي خوي بد داري بايد همسرت نيز چون تو كژ طبع جانوري باشد. برو چون خود ناهنجار ياري بجوي كه صمغ را همسري مشك نشايد، و نور با ظلمت و پري با ديو جمع نمي شود. 
دگر باره بري گر «مهر» را نام 
بريزم خون ز خلقت چون مي از جام 
مرا شمشير مردي در ميان است 
نه شمشيري كه اسد را در زبان است 
گفتي كه مي خواهي افسر شاهي از سر ما برگيري، گويي كه او مردي بيگانه است و سزاوار ديهيم نيست اگر اندكي بينديشي در مي يابي او كه در ديار غربت تاج از سر پادشاهي بزرگ ربوده و بر كشور او چيره شده در خور پادشاهي است.
آن گاه بهرام شاه نامه را به دست قاصد سپرد و به اسد فرستاد. اسد چون آن را خواند در خشم شد و به وزيرش دستور داد بي درنگ براي جنگ به بهرام شاه سپاه بيارايد. بس نگذشت كه لشكريان بسيار آماده نبرد شدند. از روي ديگر بهرام شاه به رهنمايي سعداكبر نامه اي را كه اسد نوشته بود براي ماه فرستاد. او پس از خواندن نامه بي درنگ لشكري عظيم آراست و از طربلوس رو به مينا نهاد. چون «ماه» نزديك مينا رسيد بهرام شاه به پيشبازش شتافت، و آن گاه كه به هم رسيدند يكديگر را در آغوش كشيدند. روز ديگر «ماه» زره بر تن راست كرده. به نيايش يزدان پرداخت، از سر صدق و ارادت خدا را ياد كرد و گفت: 
ضعيفان را تو بخشي زورمندي 
دهي افتادگان را سربلندي 
دليرم كن چنان از روي شمشير 
كه از رويم بگردد روي هر شير
به حق عاشقان درگه خويش
به حق مهربانان جگر ريش
به حق جان پاك صبح خيزان 
به حق آب چشم اشك ريزان 
به حق بي سر و پايان اين راه 
به حق ورد خوانان سحرگاه
به حق مهرورزان جگر سوز 
كه مهرم را ز مهر خود برافروز 
ز مهر آخر شبنم را روز گردان 
قمر را بر اسد پيروز گردان 
آن گاه رو به ميدان جنگ نهاد. چون دو سپاه به هم رسيدند و به هم درآويختند «ماه» به هر سو حمله مي برد از كشته پشته مي ساخت و راه را به روي خود مي گشود. اسد چون خود را در خطر ديد از ميدان جنگ گريخت. اما «ماه» او را به كمند گرفت، و دست و پايش را به هم بست و نزد شاه بهرام فرستاد. آنچه از لشكريان روم جان به در برده بودند يا گريختند يا اسير شدند. 
پس از پيروزي درخشان «ماه» و لشكريان ظفرمندش به مينا بازگشتند. روزي بهرامشاه قصد كشتن اسد كرد. چون نطع افگندند و سياف خنجر به دست بر سر او ايستاد «ماه» شفاعتگري كردو گفت دشمن زبون را همين بس كه داغي به پيشاني او نهند تا غلام داغدار شاه باشد. 
آن گاه به فرمان بهرام شاه مينا را آذين بستند. سپس در نهان سعد را نزد «ماه» فرستاد تا به حضور او درآيد. چون آمد گفت ارزو دارم كه در ساعت سعد دخترم را همسر تو كنم «ماه» شاد شد و 
چو ماه از اختر خود ديد ياري
دلش بازآمد از اختر شماري
به شادي كرد اشارت شاه بهرام 
كه آرايند شهر و كوچه و بام 
چو مفروش بر زمين ترتيب دادند 
به هر سو مجمر زرين نهادند 
شبي الحق چو روز نو بهاران 
منور چون رخ سيمين عذاران
چون همه اسباب بزم طرب آراسته شد نوازندگان ساز خود كردند يك ني، ديگري قانون يكي 
چنگ، يكي دف مي نواخت. 
دگر سو ساقيان سيم اندام 
فگنده جام را در نقره خام 
صفاي جام و رنگ باده ناب
به هم آميخته چون آتش و آب
در حجره اي دور از نامحرمان، مشاطه گران «مهر» را آرايش مي كردند. هر پيرانه كه به مهر مي بستند بر جلوه پيرايه افزوده تر مي شد. بر كرسي ديگر «ماه» در حالي افسر بر سر داشت نشسته بود. پس از آن مراسم عقد انجام يافت، مجلس بزم از آمدگان خالي شد «ماه» و «مهر» برتختي كه از پيش براي آن دو آماده شده بود به خلوت نشستند
پس آن گه كه برنهاده قند بر قند
ربوده از دو لعلش بوسه اي چند
چون اول گنج لعلش كرد تاراج 
به فرق خود كشيدش پاي چون عاج
به الماس قوي مانند حكاك 
همي كرد آن دُر ناسفته را چاك 
صبحدم ناهيد با افشاندن گلاب بر چهره آن دو را از خواب بيدار كرد بهرام شاه به دلنوازي «ماه»‌ را نزد خود خواند و كنار خويش بر تخت نشاند. عطارد آن دستور دل آگاه روشن بين پايين تخت نشست، و به جز خاصان در آن بزم كسي راه نداشت. بهرام شاه «ماه»‌ را گفت: 
بيا امشب ز گيتي كام گيريم 
لبالب سوي خاتم جام گيريم
همان دم در آن بزم مجلسانه آراستند. محفل از تابش نور شمع چون روز روشن بود. اهل طرب ساز برگرفتند و به نواختن پرداختند. در هر گوشه مجلس ساقيان سيم بر جام باده بر دست ايستاده بودند. 
طبقهاي زمردگون و گلفام 
پر از سيب و به انگور و بادام 
به دست ماهرويان سمن بوي 
خرامان اندر آن مجلس به هر سوي 
ز نور طلعت ماه دلفروز 
دل شب گشته چون رخساره روز 
چون شب سپري شد و خورشيد دميد بهرام شاه قصد شكار كرد. «ماه» نيز به او پيوست و آن دو با گروهي مرد سپاهي رو به صحرا نهادند. در آن روز چندان شكار افگندند كه صحرا از خون آنها رنگين شد. 
گراز از ترس خود افتان و خيزان 
شكال آسا در آن صحرا گريزان 
هژير از قوت بازو شده سست
پناه از خانه روباه مي جست 
در حالي كه «ماه» در افگندن صيد چندان دليري مي كرد ناگهان شيري شرزه از گوشه اي به سوي بهرام شاه جست و اسب او را در هم شكست. شاه از زين به زمين افتاد و تن به بلا سپرد. «ماه» به ديدن آن منظره به سوي شير جست و شمشيرش را چنان بر تن آن درنده فرود آورد كه دو پاره شد. آن گاه شاه را از زمين برداشت و گرد از جامه اش افشاند. همراهان هزار آفرين بر «ماه» خواندند. شاه به پاداش اين هنرنمايي چندان زر و گوهر بر پايش نثار كرد كه از اندازه شمار بيرون بود. 
سپس «ماه» به سراي خود رفت «مهر» مهربانش به ديدن وي به نشان دلنوازي از جا برخاست غبار از سر و رويش افشاند. و بوسه هاي گرم نثارش كرد. 
پس از چندي «ماه» از شاه اجازه خواست كه به ديار خود بازگردد، به او گفت: 
ز لطف شه رهي آن چشم دارد
كه سويم گوشه چشمي گمارد
عنايت را چو از حد كرد بيشم
روان سازد به سوي شهر خويشم
چو فرمانم دهد شاه جوان بخت 
به ديگر بار بوسم پايه تخت 
شاه چون اين سخن از ماه شنيد از رفتن وي اندوهگين گشت، اما رضاي خاطر او را سر تسليم فرود آورد. مُهر از خزينه برداشت و چندان لعل و ياقوت و الماس و فيروزه و زبرجد و زر به او داد كه از حد قياس بيرون بود. هزاران بنده چيني و ختايي كه هر يك به خوبي و دلفريبي طاق بود به او بخشيد. آن گاه «ماه» و «مهر» در كجاوه نشستند و به حركت درآمدند. شاه بهرام سه منزل آنان را بدرقه كرد. چون عروس و داماد نزديك شهر طرابلوس رسيدند و اهل شهر آگاه شدند 
زدند از شادماني شاديانه 
رباط و بربط و چنگ و چغاله 
دهل را هر طرف بر دوش كردند
ز آوازش فلك بي هوش كردند
دگر آوازه ناي و دف و عود 
ز اقصاي زمين تا آسمان بود
همش دولت همش دلدار در دست
به تخت كامراني باز بنشست
«ماه» كارهاي كشورش را به و زير دانان و هوشمندش عطارد سپرد. ر.زي يك بار گزارش امور را از او مي پرسيد و باقي اوقاتش را به مصاحبت «مهر» مي گذراند. 
به كف ساغر، نظر بر روي يارش
گذشتي هم بدين سان روزگارش
پس از مدتي بهار فرارسيد. چمن چون خط نگاران سرسبز، و هوا بسان رخسار ياران جانفزا شد، و از دست لاله جام باده نميافتاد. در چنان فصل خوش و دل انگيز «ماه» و «مهر» دامن كشان رو به گلزار مي نهادند، و در پي آنان گلعذاري چند بسان ناهيد مي خراميدند. 
يكي را سرو سيمين در چميدن 
يكي گل از لب گلزار چيدن
يكي را شاخ سنبل در بناگوش
يكي را جعد مشكين بر سر دوش 
يكي در سايه شمشاد در خواب
يكي هر سو روان چون چشمه آب 
گلستان زين سهي قدان چون حور 
شده چون روضه فردوس پرنور
شده ناهيد زيبا ارغنون ساز
هزاران مرغ خوشخوان كرده آواز
شرابش همچو آب زندگاني 
هوايش خوش چو ايام جواني
«ماه» چنان غرق شادي وسرور و محو ديدار «مهر» شده بود كه از خود بي خبر مانده بود. ناگهان به ياد پدرش شاه بدخشان افتاد. چون از گلزار به شهر بازگشت چنان از دوري پدر و ماد ردل آزرده و بي تاب شد كه لبان گلگونش تبخاله زد و گونه لعل فامش زعفراني شد. قضا در همام روز خبر مرگ پدر را شنيد و چنان ضعف بر او چيره شد كه تنش به سستي گراييد. در آن حال عطارد را نزد خود خواند و به او گفت: سفارش من به تو اين است كه چون درگذشتم «مهر» را به حرمت و اعزاز تمام به پدرش شاه بهرام برساني و 
گل ما را سپاري چون به گلشن 
نسيم آسا رسي بر تربت من
ز رويت مرقد من برفروزي
به بالينم بسان شمع سوزي
همين كه وصيت ماه به آخر رسيد و جان سپرد و روان پاكش به جهان جاودان پيوست عطارد خاصان را خبر كرد. همه سوگوار شدند، تنش را شستند، به بُرد يماني پيچيدند و به خاك كردند. عطارد از اين غم بزرگ چون ابر بهاران اشك باريد. سعداكبر گاهي سنگ بر سر و گاهي سر بر سنگ مي زد، از خون رنگ ياقوت مي گرفت. چندان به روي خود سيلي زد كه رخسار دلفروز و گلرنگش چون بنفشه نيلي شد. ناهيد چون چنگ خروشيد و موي از سر كند، مويه كرد، گريست و به زاري گفت: 
دريغ آن نوبهار تازه گلزار 
دريغ آن سرو سرسبز سمن بار
دريغ آن بخشش وجود و فتوت 
دريغ آن خلق و آن لطف و مروت
هر رگ ناهيد بسان قانون از مرگ خداوندش به فرياد آمده بود. او گيسوان بافته خود را به نشان ماتم گشود و پريشان كرد. از قضاي آسماني و بخت بد شكايتها كرد و گفت: 
چه بد كردم ترا اي بخت ناشاد 
كه بر شمعم گشودي روزن باد 
مرا پر داغ كردي سينه چو ماغ
ترا در سينه باد از اختران داغ
«مهر» نيز بر سر مزار دلدار از دست رفته اش مويه ها كرد، رويش را به ناخن تراشيد و گفت: 
كه در خاك اي پري رخسار چوني 
تو ماهي در ميان غار چوني
عذار نازكت كان بود چون روح
شدي از سايه زلف تو مجروح
چه سان است اين زمان افتاده در گل
ز جور آسمان مجروح چون دل 
«مهر» چندان بر مرگ وفادار خود گريست و ناله و زاري كرد كه بر سر مزار دلدارش جان داد. ناهيد و عطارد و سعداكبر نيز در همان روز از اندوه مرگ آن دو عاشق جوان و وفادار جان سپردند، و 
بسا سيمين تنان آن جا بمردند 
به راه عشقبازي جان سپردند
دوستداران و شيفتگان «ماه» و «مهر» گرداگرد آرامگاه آن بيدلان باغي بزرگ و دلگشا به وجود آوردند و آن را باغ دلدادگان نام نهادند.