دل غالب از شنيدن جواب تلخ و طعن آميز آن فتان آشوبگر تيره شد و گفت سزاي كسي كه پند دوستداران را نشنود جز بند نيست و آن كه را مرگ مقدر باشد به هيچ تدبير رهايي نمي تواند. آن گاه سر نيزه اش را به زمين كوبيد دست به تيغ برد و گفت اكنون كه مرا به شوهري نمي پذيري جز گور همسري نداري. سپس شمشيرش را بالاي سر گلشاه به گردش درآورد دختر به چابكي سرش را گرداند. غالب كه از هوشياري و چابكي گلشاه خيره مانده بود به تلافي به ضرب شمشير پاي اسب غالب را قلم كرد. پسر پيش از آن كه اسب به سر درآيد فرو جست شمشير و نيزه اش را بر زمين افگند و به دليري دختر را از زمين درربود. 
گلشاه نيز كمر حريف را گرفت و فشرد. اين دو به كشتي كوشيدند. غالب چنان قوي پنجه و زورمند بود كه كوه را به نيزه اش از جاي مي كند و به زور از دختر فزون تر بود كه گور را در مصاف شير تاب برابري نيست.  باري چون گلشاه اسير غالب شد به جوانان بني شيبه نهيب زد و گفت: 
مرا اندرين ياري كنيد 
به جنگ اندرون پايداري كنيد
مگر يار گم بوده باز آورم 
دل دشمنان زير گاز آورم
پدر گلشاه از اندوه گرفتار شدن دخترش بي تاب شد و فرياد كشيد: اي جوانان غيرتمند و دلاور بكوشيد تا بهترين دختران قبيله را رهايي بخشيد. جوانان قوم بني بني شيبه به شنيدن فرياد هلال به هم برآمدند و مردانه به دنبال كردن دشمن پرداختند. نبرد در ميان دو قبيله تا غروب خورشيد ادامه يافت. چون گلشاه به اسارت قبيله مخالف درآمد دل ورقه داغدار گرديد و به جوانان گفت مرگ از چنين زندگي كه زيباترين و پاكدامن ترين دختران قوم را به اسيري ببرند بهتر است. وي تحمل اين ننگ را نكرد. نيم شب سلاح جنگ برداشت و تنها به سوي قرارگاه دشمن حركت كرد چون بدانجا رسيد ديد كه در گوشه آن گيسوان مشك آساي گلشاه را به چوب خيمه بسته اند. اسير بي قرار از رنج اسارت و از آن ستم كه بر او رفته بود اشك مي باريد. پسر ربيع در حالي كه تيغش را كنارش نهاده بود به گلشاه مي گفت: پدر و برادرم در جنگ با قبيله تو جان باختند. اينها را بر خود آسان گرفتم بدين اميد كه تو دوستدارم شوي اما عشق مرا خوار گرفتي. من از ورقه به چه چيز كمترم چون مهربان من نمي شوي اكنون اين جام باده ام را كه كنارم نهاده است مي نوشم. به قهر با تو همبستر مي شوم از آن پس ورقه را اسير مي كنم و برابر چشمانت سرش را از قفا مي برم. گلشاه در حالي كه همچنان دلش پردرد بود و اشك مي باريد خاموش بود. در آن هنگام خيمه از ديگر كس خالي بود و غلامي كه بر درخيمه نگهباني مي كرد از بسياري خستگي توان جنبيدن نداشت. پسر ربيع پس از آن كه سخنان دلازار را به گلشاه گفت: جام شراب را سر كشيد و از جا برخاست؛ و 
به نزديك او رفت با خرمي 
بسيجيد از بهر نامردمي 
بدان روي تا مُهر بستاندش 
به ناپاكي آلوده گرداندش
چون آن جوان تيره دل بدكنش دست به سوي گلشاه دراز كرد ورقه را شكيب نماند عياروار چنان شمشيرش را بر او فرود كه به يك زخم سر از تنش جدا شد. 
چون گلشاه ورقه را كنار خود ديد دلش از شادي شكفت اما اين دو دلداده در آن وقت مصلحت را لب از سخن گفتن فرو بستند تا لشكريان پسر ربيع بر حال و كار آنان آگاه نشوند. ورقه پس از اين كه محبوبش را از بند آزاد كرد به بيرون خيمه برد. هر دو بر اسب نشستند و به خيمه پدر گلشاه روي نهادند. هنوز خورشيد ندميده بود كه به قرارگاه قبيله خود رسيدند چهره غمزده هلال كه بسان خيري زرد شده بود از شادي ديدار دخترش چون گل نوشگفته سرخ و پر طراوت شد؛ و چون لشكريان ورقه از عياري و بازآمدن سردار خود آگاه گشتند به نشاط درآمدند شمعها افروختند و طبل شاديانه زدند. 
از روي ديگر سپاه بني ضبه از غريو و غوغاي شادمانه اي كه در قبيله بني شيبه برخاسته بود درشگفت شدند، و به خود گفتند مگر سپاهيان بسيار به ايشان پيوسته اند و چون بيم كردند مبادا جوانان بني شيبه بناگاه برايشان بتازند سوي خيمه غالب رفتند تا وي را از آنچه روي داده بود آگاه كنند. چون بدان جا رسيدند كف خيمه را غرق خون و غالب را كشته ديدند. 
با اين پيروزي بزرگ كه نصيب ورقه شده بود دلش از كشته شدن پدرش سخت غمگين بود. جراح رانش نيز همچنان وي را رنجه مي داشت، و چون از سپري شدن مدتي اين هر دو رنج كاسته شد هوس عروسي با گلشاه در سرش افتاد. اما چون همه زر و سيم و ديگر داراييش را دشمن به تاراج برده بود، و تهي دست مانده بود در دل 
همي گفت بي مال و بي خواسته 
چگونه شود كارم آراسته 
بترسم كه گلشاه را گر زعم 
بخواهم به كف آيدم درد و غم 
سر اندر نيارد به گفتار من 
نينديشد از ناله زار من 
كه بي خواسته دل نيايد طرب 
نه بي سيم هرگز رسد لب بر لب 
همچنان به خود مي گفت جوان اگر دستش از زر و سيم تهي باشد وگرچه به مردانگي و دليري از رستم درگذرد كسي به او نمي پردازد. درم دار همه جا و همه وقت عزيز است و بي سيم از بازار تهي دست باز مي گردد. ورقه غلامي داشت سعدنام. اين دو با هم و به جاي بارآمده بودند اين غلام به ورقه تعلق خاطر بسيار داشت، و چون دريافت كه دل خداوندگارش از نداري سخت به رنج است به او گفت من ترا بدين گونه دردمند و دل افسرده نمي توانم ديد و برآنم به هر تدبير ميسر باشد سيم و زر براي تو به دست بياورم و اگر به من اجازه ندهي با تيغ قلبم را مي شكافم. 
غلام چون ورقه را خاموش ديد سكوتش را نشان رضا دانست و دنبال اين كار رفت. از روي ديگر مقارن اين احوال آوازه زيبايي و دلارامي و فريبايي گلشاه چنان به قبايل نزديك و دور و دورتر رسيده بود كه از هر سو دسته دسته خواستگاران وصال او همه داراي دارايي و مال بسيار بودند به خدمت پدرش مي شتافتند. اين خبر به گوش ورقه رسيد، و
ز تيمار دل در برش گشت خون 
همي آمد از راه ديده برون
تنش گشته از مهر آن نامجوي
ز ناله چو نال و ز مويه چو موي
ز بس كز غم يار انديشه كرد
گل لعل او زرگري پيشه كرد
چون در كار خويش فرو ماند روزي پيش مادر گلشاه رفت، و به او گفت بر شوريده حالي من رحمت آور، و دخترت را جز من به ديگر كس شوهر مده؛ من و او دلبسته يكديگريم و اگر ما را از يكديگر جدا كني خون من بر گردنت خواهد ماند. تو مي داني كه من و او از يك گوهريم، سلام مرا به شوهرت كه عموي من است برسان و از سوي من به او بگو حق پدرم را نگهدار او در راه دوام و سرافرازي قبيله كشته شد، مرا به دامادي خود بپذير. گلشاه مال من است و آن كه ميان من و او جدايي افگند بي گمان پروردگار دادگر بر او نمي بخشايد. زن هلال دلش بر حال ورقه سوخت؛ و آنچه را كه برادرزاده اش بر او خوانده بود به وي گفت و افزود دل اين هر دو كه خاطرخواه يكديگرند همواره از بيم جدايي قرين درد و اندوه است، و شب و روز خواب ندارند. 
هلال رها نكرد كه زنش باقي پيام ورقه را بگزارد؛ بر او آشفت و گفت: سخن بي هوده مگو؛ تو خود مي بيني كه هر روز چند تن از جوانان قبيله هاي مختلف كه همه مالدار و مغتم اند به خواستگاري گلشاه مي آيند همه آنان صاحب گله هاي گوسفند و اسب داراي كيسه هاي پر از زر و سيم مي باشند و مي توانند همه اسباب آسايش دخترم را فراهم كنند، و چندين غلام و كنيز به خدمتش بگمارند. من مي دانم كه ورقه جواني آراسته و دلير و بي باك است، اما افسوس كه جز باد چيزي به دستش نيست. اگر او مي توانست موجبات آسايش گلشاه را فراهم آورد البته من كس ديگر را به جاي او نمي گرفتم. اما دريغ! 
چون ورقه جواب عمويش آگاه شد روز روشن در نظرش تيره گشت. آنگاه از سر ناچاري دگر بار به مادر گلشاه متوسل شد و به عجز و نياز گفت: مادر مهرجويم تو خوب مي داني كه من نيز چون خواستگاران ديگر دخترت خدواند دارايي زياد و گله هاي گوسفند و اسب بودم، اما روزگار بر من ستم كرد، آنچه داشتم به تاراج رفت و چندان از اين سخنان گفت كه دل زن هلال بر او سوخت. باز پيش شوهرش رفت و گفت: اگر اين دو از هم جدا افتند جان هر دو به باد مي رود. مگر يادت رفته وقتي دخترمان را به اسيري گرفتند ورقه جان بر كف دست نهاد و به عياري او را از اسارت رهاند. هلال گفت من مي دانم از همه كس به من نزديك تر و مهربانتر است. همچنين مي دانم هنگامي كه دشمنان گلشاه را ربودند اگر همت و جرأت ورقه نبود كار همه ما زار بود، اما انكار نمي توان كرد كه اكنون دست او از مال دنيا تهي است، و هيچ كس به هيچ تدبير نمي تواند بي داشتن دارايي به راحتي زندگي كند. از سوي من به او بگو داييت پادشاه يمن فرزند ندارد، بزرگ مردي است بخشنده و مهربان و بستگان و خويشاوندانش را به غايت دوست مي دارد و اگر نزد وي برود وي را از زر و سيم و انواع نعمتها بي نياز مي كند. 
مادر گلشاه به شنيدن اين سخنان شاد شد؛ پيش ورقه بازگشت و آنچه ميان او و شوهرش رفته بود به او گفت. دل ورقه رضا شد و همان ساعت نزد گلشاه رفت و به او گفت اي ماهروي وفادارم سرنوشت من اين است كه مدتي از تو جدا باشم اما اين دوري هر گز نمي تواند ياد ترا از دلم بيرون كند. آرزو دارم تو نيز همواره بر سر پيمان باشي و مرا از خاطر نبري و اگر جز اين باشد مرا جايگهي بهتر از گور نيست. گلشاه به شنيدن اين سخن غمين شد، گريست و در جوابش با سوز و درد 
چنين گفت: كاي نزهت جان من
زنامت مبادا جدا نام من
به مهرم دل و جانت پيوسته باد 
به بند وفا جان من بسته باد
ميان من و تو جدايي مباد
ز چرخ فلك بي وفايي مباد 
آن گاه برا اين كه بنمايد به قول و پيمان خود استوار است دست ورقه را گرفت، و به جان خود سوگند ياد كرد كه عهدش را نمي شكند و گفت: 
كه بي روي تو گر بُوَم شادكام 
وگر گيرم از هيچ كس جز تو كام
وگر باژگونه شود چرخ پير 
به دست بدانديش مانم اسير 
كنم مسكن خويشتن تيره خاك 
از آن پس كجا گشته باشم هلاك 
آن گاه گلشاه به ورقه گفت پيش پدر و مادرم برو و از هر دو بخواه قسم ياد كنند كه جز تو كسي را به دامادي نپذيرند. ورقه چنين كرد. و پس از اين كه هلال و همسرش سوگندان ياد كردند آماده سفر شد. به هنگام بدرود گلشاه از دور شدن يار گريست مويه كرد و با سر انگشتش گيسوان مشكبويش را كند. سر سوي آسمان كردو به زاري گفت پروردگارا تو خود آگاهي كه صبر و طاقت بسيار ندارم. آن گاه رخسار ورقه را بوسيد و در لحظه وداع يك انگشتري و پاره اي زره به يادگار به او داد. ورقه راهي سفر شد و گلشاه مسافتي وي را بدرقه كرد جوان در راه سفر چنان پريشان خيال و افسره خاطر شده بود كه هر كس از او مي پرسيد به كجا مي رود جواب نمي داد و مردم مي پنداشتند كه او كر و گنگ مادرزاد است. 
نزديك شهر يمن به كارواني رسيد و از سالار كاروان خبر شاه ولايت را پرسيد جواب شنيد كه امير بحرين و امير عدنان بناگاه بر مندر شاه يمن حمله برده او و جمله بزرگانش را به اسارت گرفته اند و شهر را غارت كرده اند. پرسيد آيا هنگام شب مي توان داخل شهر شد جواب داد به شهر دشوار نيست. ورقه شب هنگام وارد يمن شد و پنهان از نظر ديگران به سراي تنها وزيري كه اسير نشده بود رفت. وزير كه از نزديكان و خويشاوندانش بود به گرمي و مهرباني او را پذيرفت، احوال گلشاه را پرسيد و به او گفت اي جوان دلير، تو بي هنگام بدين جا رسيده اي پادشاه غالباً از تو سخن مي گفت و هميشه آرزومند ديدارت بود دريغ كه وقتي آمدي كه او گرفتار دشمن شده است. 
ورقه در جواب آن وزير پاك نهاد نيكوخواه گفت: از بد روزگار هرگز نبايد دلشكسته و نااميد شد كه پايان شب سيه سپيد است، اگر تو هزار سوار دلير به فرمان من بگذاري باشد كه دشمن را به زانو درآورم. وزير بدين بشارت شادمان شد و روز بعد هزار سوار رزمخواه و دلير در اختيار ورقه نهاد. وي همان روز به قصد شكستن امير عدن و امير بحرين لشكر بيرون كشيد. سپاهيان آسان از خندق پرآبي كه آن دو امير بر سر راه كنده بودند گذشتند و چون نزديك قرارگاه دشمن رسيدند طبل جنگ را به صدا در آوردند. دو امير از نمايان شدن آن سپاه عظيم در شگفت شدند به يكديگر گفتند پادشاه يمن و وزيران و درباريانش جملگي اسير ما هستند اينان را چه افتاده كه در برابر سپاه عظيم ما قد علم كرده اند؟ چگونه مي توانند بدون پادشاه خود به جنگ آغازند شايد كه پادشاهي بر خود اختيار كرده اند. امير عدن گفت: اين گمان به حقيقت نزديك تر است. آن شيرمرد ابلق سوار را بنگر چنان بر اسب نشسته كه از سهمش جهان در خروش آمده است نمي دانم نام اين پهلوان چيست؟ و به چه اميد به جنگ با ما قيام كرده است پادشاه بحرين گفت من نيز در عجبم. آنان در گفتگو بودند كه ورقه با شمشير آخته به سپاه دشمن حمله برد. خود را معرفي كردو گفت اگر به فرمان من درآييد خطاي شما را مي بخشم اما اگر سر از راي من بتابيد از ضرب تيغ خونريزم رهايي نمي يابيد. در اين اثنا جواني كوه پيكر به مقابله او آمد ورقه آسان با نيزه دو پهلويش را به هم دوخت. چون ديگري آمد او را از بالاي زين برگرفت لختي دور سرش گرداند و چنان بر زمين كوبيد كه جانش برآمد. شصت و سه تن را بدين سان كشت. از آن پس هيچ كس به ميدان نيامد. در آن وقت ورقه با شمشير و خنجر و نيزه و گرز بر آن سپاه حمله برد، لشكريانش نيز به ياريش شتافتند چون سپاهيان دشمن پشت به ميدان كردند ورقه بر قرارگاه آنان راه يافت عدن و امير بحرين را كشت و جمله اسيران را آزاد كرد. آن گاه سپاهيان پيروزمند به تاراج پرداختند و آنچه آن دو بد كنش از غارت يمن به دست آورده بودند پس گرفتند و پيروزمند به يمن بازگشتند. منذر به پاداش چندان سيم و زر و رمه گوسفند و اسب و چيزهاي ديگر به ورقه بخشيد كه از حد شمار بيرون بود. 
از روي ديگر گلشاه پس از رفتن ورقه روز به روز كاهيده تر و نزارتر مي شد خور و خواب نداشت و پيوسته بي قرار و نالان بود. مقارن اين احوال شاه شام كه آوازه زيبايي و دلفريبي او را شنيده بود با زر و سيم بسيار و نعمت فراوان به خواستگاري گلشاه آمد و چون به قرارگاه هلال رسيد بند از سر بدره هاي زر گشود و گوسفند و اشتر بسيار كشت بارهايي را كه در آنها چيزهاي خوب بود باز كرد و به هر يك از بزرگان قبيله بني شيبه چيزهايي گرانبها داد. 
هلال پدر گلشاه پنداشت كه آن محتشم به بازرگاني آمده است. روز ديگر پادشاه شام نزديك جايي كه منزلگاه گلشاه بود سراپرده زد اتفاق را يك بار كه گلشاه از خيمه بيرون آمد و پادشاه 
بديد آن چو گلبرگ رخسار او 
همان دو عتعيق شكربار او 
بتي ديد پرناب و زيب و كشي 
همه سر به سر دلكشي و خوشي
همه جعد او حلقه همچون زره
همه زلف او بندبند و گره
نديده او را گشته بد بي قرار 
چو ديدش به دل عاشقي گشت زار 
و چون از هلال احوال خوبروي را پرسيد گفت: اين گلشاه دختر من است. شاه شام پرده از راز دل خود برداشت و گفت اگر او را جفت من گرداني چندان كه بخواهي زر و سيم و هر چيزگرانبهاي ديگر نثار قدمش مي كنم هلال گفت اين دختر نامزد ورقه برادرزاده ام مي باشد و قسم خورده ام كه او را به ديگر كس ندهم. پادشاه گفت: ميان اقوام عرب دختراني هستند كه به زيبايي بي همانندند از آنان زني براي ورقه بخواه. هلال گفت پيمان شكني گناهي عظيم است و آن سوگند نپايد و درختي خرم را بيفگند كم زندگاني شود. 
پادشاه چون ديد كه سخنش در هلال نمي گيرد در صدد چاره گري برآمد. او را با پير زالي محتال گمراه كننده تر از شيطان بود آشنا شد وي را به مال فرمانبر خودش كرد و به او گفت بي خبر هلال پيش زنش برو و از سوي من به او بگو كه اگر دخترش را به زني من بدهد او را از زر و سيم و گوهرو هر گونه چيزي بي نياز مي كنم، و براي نماياندن دارايي خود و جلب خاطر و خشنودي مادر گلشاه يك كيسه زر و درجي سيمين آراسته به گوهرهاي گرانبها براي وي فرستاد. زال افسونگر از توانگري و زيبايي پادشاه شام سخنها كرد و گفت: 
جواني است با زور و با مال و رخت
نخواهي كه گردي بد و نيك بخت؟ 
توانگر شوي مهر بسته كني 
دل از مهر ورقه گسسته كني 
اگر او را ببيني دلت مايل او مي شود. در اين صورت بي هيچ رنجي صاحب گنج و مال فراوان مي شوي آن گاه آنچه را شاه شام براي او فرستاده بود تقديم كرد. زن هلال به ديدن آن تحفه هاي لايق دلش نرم شد و مهر امير شام به دل پرورد؛ خاطر از دوستداري ورقه پرداخت، كه
درم مرد را سر به گردون كشد
درم كوه را سوي هامون كشد
درم شير را سوي بند آورد
درم پيل را در كمند آورد
سپس به زال گفت: اي گرانمايه مادر، هر چه زودتر نزد شاه شام برو، و از سوي من به او بگو تا من زنده ام به فرمان توام و سر به آسمان مي سايم كه تو دامادم باشي. زال محتال نزد شاه شام رفت، و آنچه از جفت هلال شنيده بود به او باز گفت و شاه به مژدگاني مال بسيار به آن عجوزه بخشيد. از روي ديگر مادر گلشاه پيش شوهر رفت و گفت اگر خواهان مال و جاه هستي مهر ورقه را از دلت بيرون كن، و جاي او شاه شام را به دامادي بپذير كه از او دولتمندتر كسي نيست. و چون هلال از پيمان شكني سر باز زد زنش بر او آشفت و به تروشرويي و تلخي گفت اگر جز آنچه گفتم بكني از تو جدا مي شوم. تو بمان و ورقه. 
از سوي ديگر ورقه و گلشاه از آن گفتگو كه ميان شاه شام و هلال و زنش رفته بود خبر نداشتند. ورقه به دليري بخت مندي مال و رمه بسيار به دست آورد و چند برابر آنچه عمويش از او خواسته بود فراهم كرد. او شد و آسوده خاطر از يمن راهي قبيله اش شد. 
مقارن اين حال شاه شام بزم نامزدي را بر پا كرد و هلال چون از شكستن پيمان نگران و ترسان بود به شاه گفت مبادا راز اين پيوند آشكار شود كه ورقه و بستگانم به من نفرين مي كنند و ناسزا مي گويند. 
از روي ديگر گلشاه از اين كار آگاه شد خروشيد و چندان فغان و شيون كرد و گريست كه بي هوش شد و چون پس از مدتي به هوش آمد با سر انگشتانش چهره گلفامش را خراشيد و مويش را كند. آن گاه سر سوي آسمان كرد و به زاري گفت: پرودگارا آنچه تو كني داد است نه بيداد و بندگان را ياري شكوه نيست اما از تو مي خواهم كساني را كه ميان من و رقه جدايي افگنده اند و سوگند شكسته اند به سزا مكافات كني. 
پس از اين راز و نياز چون دلش آرام نگرفت زار زار گريست و كنارش را از مژه دريا كنار كرد. چون مادر ناله و زاري و اشكباري گلشاه را ديد بر او برآشفت و گفت: اي مايه ننگ و عار عرب، ورقه مرده و تو هوز در فراقش مي گرييي و دل از دوستي و مهر و پيوندش نمي كني او در غربت جان سپرده و هرگز باز نمي گردد. 
گلشاه چون اين خبر شنيد گريان به گوشه خيمه پناه برد و خود را به تقدير سپرد. به خود گفت دريغا كه ورقه ناكام من در غربت مرد و من ناچارم به جايي روم كه هيچ آشنايي ندارم. و 
ز ورقه نيافتم از اين پس خبر
نيابد ز من نيز ورقه اثر 
دريغا درختم نيامد به بر 
شدم نااميد از نهال و ثمر 
باري، پس از اين كه هلال جهيزي گرانمايه و گونه گون گوهر براي گلشاه آماده كرد به شاه اجازه داد كه او را به قبيله خود ببرد. گلشاه از بسياري غم و درد كه در دل داشت بدان جهيز و تجمل كه همراهش كرده بودند نگاه و اعتنا نكرد. او كه به دلش گذشته بود دلدارش زنده است به وقت رفتن يكي از غلامانش را كه محرم و راز دارش بود پنهان نزد خود خواند و يك انگشتر با يك زره به او داد و گفت بايد به يمن سفر كني ورقه را بيابي و اين انگشتر و زره را به او برساني و 
بگو كز تو اين بُد مرا يادگار
بُد اين يادگارت مرا غمگسار 
گرم كرد بايد ز گيتي بسيچ 
نداند كسي مرگ را چاره هيچ 
شدم هيچ كامدم زين جهان 
اگر بد بُدم رست خلق از بدان 
اما حديث پيوند اجباري مرا به او مگوي كه اگر از اين خبر طاقت سوز آگاه گردد جگرش خون و از ديده بيرون مي شود. غلام همان شب راهي يمن شد. 
شاه شام و گلشاه نيمه شب از جايگاه قبيله بني شيبه راه شام پيش گرفتند گلشاه گريان بود نه به روي كسي نگاه مي كرد و نه با كسي سخن مي گفت و هر زمان شوهرش از او دلجويي مي كرد بر وي بانگ مي زد و مي آشفت. وقتي به شام رسيدند شبي شاه بر آن شد با او به خلوت نشيند. به منظور رام و آرام كردنش مشتي گوهر شاهوار بر او نثار كرد و خواست دستش را به گردنش اندازد و در آغوشش بكشد. گلشاه دشنه اي را كه با خود داشت بركشيد و گفت اگر مرا تنها نگذاري خود را با اين دشنه مي كشم. شاه دشنه را از دستش گرفت و گفت: مگر تو همسر و جفت من نيستي. چرا چندي جفا مي كني؟ گلشاه گفت: اي پادشاه همه چيز تراست، جواني، صاحب جاهي، جواهر و دارايي بسيار داري، اما من جز به ورقه دل نمي سپارم و جفت كسي نمي شوم، و
هر آن كس به خلوت كند راي من
نبيند به جز در لحد جاي من
شاه گفت: تو در عاشقي سخت پيماني، و چون به جز ورقه هيچ كس را همسر و هم بر خود نمي خواهي من خود را به ديدار تو خرسند مي دارم تا به همان مهر و نشان كه هستي بماني.
از روي ديگر چون گلشاه و شاه به شام رفتند هلال سر گوسفندي را بريد آن را به كرباس پيچيد، و او و همسرش فغان برداشتند كه گلشاه بناگاه مرد. همه اهل قبيله به شنيدن اين خبر شيون كردند و گريبان چاك زدند. پدر گلشاه گوري كند، گوسفند كشته را در آن نهاد و به خاك پوشاند. 
چون فرستاده گلشاه به يمن رسيد و پيغام او را به ورقه رساند و انگشتري و زره را بدو داد او به تندي همه زر و سيم و خواسته هايش را بار شتران كرد و راهي قبيله شد. وزيران و نديمان و بزرگان پادشاه سه منزل او را بدرقه كردند. همين كه به جايگاه قبيله رسيد عمش به ريا و حيلت گري او را در آغوش كشيد، به فريب خويش را غمين نمود و چون ورقه احوال گلشاه را پرسيد به دروغ گفت: اي جان عمو، هيچكس دفع قضاي بد نمي تواند بكند. تقدير چنين بود كه دخترم در جواني بميرد. اشكباري و روي خراشيدن وشيون كردن همه بيهوده است، و با قضا كارزار نمي توان كرد پروردگار حكيم جاني كه بدو داده بود باز گرفت. 
ورقه به شنيدن اين خبر جانكاه بي هوش شد. رنگ از رخش رفت. چند بار به هوش آمد و پس از دمي چند بار دگر بي هوش شد. چون اندكي به خويشتن آمد خاك بر سر افشاند و فرياد كشيد: اي مردمان قوم بر حال زار و دردمندي من بگرييد. پس آن گاه عموي ديو خويش وي را به سر آن كور برد و چون ورقه نمي دانست كه در آن گور چه خاك اندر است گريه بسيار كرد. 
همي گفت ايا بر سر سروماه 
نهفته شدي زير خاك سياه 
ايا آفتاب درخشان دريغ 
كه پنهان شدي زير تاريك ميغ 
ايا تازه گلبرگ خوش بوي من 
شدي شاد نابوده از روي من 
بماليد رخسار بر روي گور 
بباريد از ديدگاه آب شور