ز آن پس خور و خواب را بر خود حرام كرد و جز شيون كردن و گريستن كاري نداشت پس از چند روز غلاماني كه خواسته و رمه و حشم ورقه را مي آوردند از راه رسيدند و بار افگندند و چون از رنج و المي كه بر مهترشان رسيده بود آگاه شدند دلداريش دادند و گفتند ما همه به فرمان توايم هر مراد كه داري بگو تا برآوريم. گفت از اين جا به يمن بازگرديد و آنچه آورده ايد ببريد كه مرا به كار نيست. غلامي و اسبي و تيغ و نيزه اي مرا بس باشد. غلامان آن همه خواسته و نعمت را بر اشتران بار كردند و رفتند. هلال و زنش از دست دادن آن همه ثروت بيكران غمين و از آنچه كرده بودند پشيمان شدند.  اما ندامت سود نداشت. سپس هلال بر ورقه آمد و گفت بيش از اين خود را دردمند و آشفته خاطر مخواه، به جاي گلشاه كه روي در نقاب خاك كشيده گلچهره اي خجسته ديدار و‌ آشوبگر همسر تومي كنم. ورقه جواب داد پس از مردن گلشاه زندگي بر من حرام است. اين بگفت و روي از وي برتابيد از روي ديگر در قبيله بني شيبه پريرو دختري بود كه از دستاني كه هلال در حق برادرزاده اش به كار برده بود آگاه بود. او از آه و زاري آن جوان ستم رسيده و دلاواره آتش به جانش درافتاد. نزد ورقه رفت با مهرباني به او گفت چرا بر درد خود شكيبا نمي شوي. بسي نمانده بود كه از ضعف و ناتواني جانت برآيد. ورقه بر او برآشفت . گفت: از من دور شو كه از اين پس نمي خواهم روي هيچ زني را ببينم. دختر گفت مگر نمي خواهي جاي گلشاه را به تو بگويم او نمرده است ورقه همين كه نام گلشاه را شنيد دل و ديده اش روشن شد. به او گفت آنچه بر زبان آوردي دگر بار بگو دختر همه آنچه را مي دانست از آمدن شاه شام به خواستگاري گلشاه، از آن فريبكاري زشت هلال گوسفندي را به جاي دختر در گور كرده بود از ناچار شدن گلشاه به رفتن شام به ورقه گفت و افزود اكنون دختر عمويت در شام در سراي شاه آن سرزمين است و عمويت به گلشاه گفته كه ورقه در غربت مرده است اگر حرف مرا باور 
نمي كني گور را بگشاي تا لاشه گوسفند را در آن ببيني.
ورقه با شنيدن اين سخنان در شگفت شد. بي درنگ بر سر گور رفت. آن را گشود لاشه گوسفند را ديد. يقين كرد كه عمويش سوگند و پيمانش را شكسته و او را فريب داده است. سراسيمه از سر گور: 
به نزديك عم آمد آن دل فگار 
بدو گفت اي عم ناباك دار 
بدادي نگار مرا تو به شوي 
بكردي جهان را پر از گفتگوي 
ز كار تو كردند آگه مرا 
نمودند زي آن صنم ره مرا 
بگفتند در تيره خاك نژند
نهادست عمت يكي گوسفند 
گور را گشادم و لاشه گوسفند را به چشم خود ديدم. از اين نابكاري كه كرده اي شرمت نمي آيد؟ چگونه دلت بار داد كه دختر دلبندت را به مال بفروشي و دودمانت را ننگين كني، به من گفتي پيش داييم بروم تا مرا به مال و خواسته توانگر كند، و چون بازگشتم دست دخترت را در دست من نهي. خالم به پاداش خدمتي شايان كه به او كردم آن قدر زر و سيم و كالاهاي گرانبها به من داد كه از آوردن همه آنها درماندم. او آرزو و دعا كرد كه من و گلشاه سالهاي بسيار كنار هم به شادماني زندگي كنيم. تو سوگند شكن از چه به من نيرنگ باختي؟ در طي اعصار و قرون چه كسي چنين جنايتكاري كرده؟ اي ناخردمند مرد، در روزشمار جواب خدا را چه خواهي داد. آن گاه لاشه گوسفند را كه از گور بيرون، و با خود آورده بود پيش پاي او افگند. سپس نزد زن عموي خود رفت او را نيز ملامتها كرد و در آخر گفت از خدا نترسيدي كه بر دخترت چنين ستم بزرگ كردي ورقه از آنچه دريافته بود و دانسته بود به هيچ كس سخن نگفت. بر اسب نشست و رو به راه شام نهاد. درآن روزگاران دزدان بر سر راه ها كمين مي كردند و مسافران و كاروانها را مي زدند. چون ورقه نزديك شهر شام رسيد چهل دزد به ناگاه از كمينگاه بيرون جستند. يكي از آنان كه خنجر به دست گرفته بود پيش آمد و به او گفت اگر مي خواهي زنده بماني اسب و هر آنچه داري به من بسپار و پياده برو. ورقه بر آن دزد نهيب زد و گفت گرچه شما چهل نفريد، اما به نزد من از كودكي كمتريد. اين گفت و بر آن چهل دزد حمله برد. به هر زخم تيغ يكي از آنان را به دو نيم كرد. پس از مدتي سي تن از آنان را كشت ده نفر ديگر گريختند خود نيز در اين پيكار خونين ده جاي تنش مجروح شد. او همچنان كه خون از اندامش مي چكيد به دروازه شهر رسيد. كنار چشمه اي از ناتواني از اسب به زير افتاد و بيهوش شد. اتفاق را شاه شام هنگامي كه از شكار بر مي گشت: 
چو از ره به نزديك چشمه رسيد
يكي مرد مجروح سرگشته ديد
جواني نكو قامت و خوبروي 
همه روي رنگ و همه موي بوي
ز سنبل دميده خطي گرد ماه
فگنده بر آن خاك زار و تباه
دل پادشاه بر آن جوان سوخت فرمان داد او را به قصرش ببرند. شاه را كنيزكي دلارام، كاردان و خردمند و هشيار بود. جوان دردمند را به دست او سپرد تا تيمار داريش كند. روز ديگر چون ورقه به هوش آمد و توان سخن گفتن يافت شاه به مهرباني از او پرسيد كيستي چه نام داري و از كجايي؟ ورقه چون به اميد ديدار دلبرش به شام سفر كرده بود مصلحت را نام خويش افشا نكرد گفت: اسمم نصر است و پسر احمدم كارم بازرگاني است. نزديك شهر چهل دزد آنچه را داشتم ربودند و تنم را چنين كه مي بيني مجروح كردند. شاه كه فرشته خو و پاك سرشت بود نزد گلشاه رفت، به او گفت امروز كه از شكار بر مي گشتم كنار چشمه جواني تمام خلقت ديدم كه بر اثر رويارو شدن با راهزنان و ستيز و آويز با آنان مجروح و بي هوش افتاده بود. او را به قصر آوردم و به دست يكي از كنيزكان سپردم. اگر به او مهرباني كنيم و تا وقتي زخمهايش بهبود يابد از او پذيرايي و پرستاري كنيم موجب رضاي خدا خواهد بود. 
بدو گفت گلشاه چونين كنم 
من اين كار را به خود به آيين كنم 
كجا بر غريبان رنج آزماي 
ببخشود بايد ز بهر خداي 
گلشاه از آن تيمارداري جوان مجروح با شاه همداستان شد كه وقتي ورقه از او جدا شد و به سفر رفت در دل با خدا نذر و عهد بست كه هر زمان غريبي مستمند و بيمار به او پناه آورد به تيماريش بكوشد. او كنيزي داشت نيكوكار و خيرخواه، او را مأمور كرد به خدمتگزاري غريب مجروح بپردازد. روز ديگر شاه نزد ورقه رفت و به او گفت 
همه اندوه از دل ستردم ترا 
بدين هر دو خادم سپردم ترا
دو فرخ پرستار نام آورند 
به خدمت ترا روز و شب درخورند
كنيزك ساعت به ساعت پيش ورقه مي رفت و هر حاجت كه داشت بر مي آورد. جوان به جانش دعا مي كرد و هميشه مي گفت خدا مراد كدبانويت را برآورد، و هر بار كه كنيزك به خدمت گلشاه مي رفت دعايي را كه جوان در حق او كرده بود به او مي گفت و گلشاه جوابش مي داد خدا دعايش را مستجاب كند. 
چون چند روز بدين حال گذشت و شكيبايي و صبر ورقه به پايان رسيد كنيزك را پيش خواند و به او گفت چيزي از تو مي پرسم به راستي جواب بگوي، آيا تو نام گلشاه را شنيده اي و از او خبر داري؟ كنيزك گفت گلشاه همسر شاه شام است در اين قصر زندگي مي كند و من خدمتگزار خاص او هستم. 
به شنيدن اين جواب اشك از ديدگان ورقه سرازير شد و به كنيزك گفت: مرا حاجتي است آرزويم اين است اين انگشتري را به او بدهي. 
كنيزك بگفتا كه اي تيره راي 
نداري همي هيچ شرم از خداي
كه مي بد سگالي بدين خاندان 
ز تو زشت تر من نديدم جوان 
سرور من شب و روز در فراق ورقه گريان است و جز اشك و آه همنفسي ندارد، دائم به او مي انديشد، و جز او به همه چيز و همه كس بيزار است. از تو مي پرسم: مي داني ورقه كيست و كجاست؟ و چون اين گفت به او سفارش كرد كه از اين پس درباره گلشاه سخن نگويد كه فتنه بر مي خيزد. 
ورقه به شنيدن خبر حضور گلشاه در آن قصر شادمان شد و به شكرانه سر به سجده نهاد و گفت خدايا به من صبر بده و عمويم را كه سوگند شكست و به من جفا راند مكافات كن. 
روز بعد دگر بار ورقه به كنيزك گفت براي خشنودي و رضاي خدا حاجتم را روا كن. كنيزك جواب داد: جز آنچه گفتي و خطاست هر چه گويي فرمانبردارم ورقه گفت خوراك عرب شير شتر و خرماست، من انگشتري را در جام شير مي اندازم وقتي خاتونت شير طلبيد آن جام را به دستش بده. 
كنيزك گفت اگر گلشاه بپرسد اين انگشتري چگونه در اين جام شير افتاده است چه بگويم؟ گفت به او بگو اين انگشتري بناگاه از انگشت آن جوان شوريده حال دردمند در اين جام رها شده زير انگشتش نيز مانند ديگر اعضايش سخت كاهيده شده است. اگر چنين كني من و گلشاه هر دو شادمان مي شويم. كنيزك از اين سخن در شگفت شد و گفت اي جوان تو او را از كجا مي شناسي و او با تو چه آشنايي دارد؟ از بد روزگار بترس كه بانويم دختري والامنش و پاكدامن و از چنين سبكسريها بيزار است و مي ترسم به جانت گزند برسد اما چون 
مي خواهم از من خشنود باشي آنچه گفتي مي كنم. آن گاه انگشتري را گرفت در جام شير افگند و با نگراني و دلواپسي به گلشاه داد پريچهر به ديدن انگشتري مهر ورقه بيش از هميشه در دلش جوشيدن گرفت و بي هوش افتاد كنيزك نگران حالش شد و بر رويش آب فشاند و چون به هوش آمد گفت اين انگشتري را چه كسي در جام شير جاي داده است؟ كنيزك جواب داد به يزدان يكتا سوگند اي پادشاه بانوان اين انگشتر از انگشت جوان مهمان جدا شده و در جام شير افتاده است. 
گلشاه به خود گفت شايد اين جوان مجروح بلا رسيده ورقه است كه به اميد ديدار من به اين جا آمده است، به كنيزك گفت به او بگو از داخل كاخ به در قصر رود تا من از بالاي بام وي را ببينم. مي خواست يقين كند آن جوان ورقه است. كنيزك پيغام خاتونش را به او رساند و چون ورقه به در قصر رفت گلشاه به ديدنش بر بام شد پنهان بر او نظر كرد و چون ديد از دوري او تنش چون ني باريك و لرزان شده از غصه بر زمين افتاد ورقه چون روي دلاراي و قامت دلجوي او را ديد بي هوش شد. چون مدتي گذشت هر دو به هوش آمدند گلشاه از بالاي بام به زير آمد و ورقه به جاي خويش بازگشت. 
گلشاه به شادي ديدار دلدارش سر به سجده نهاد. شاه شام چون آن دو را زرد روي و سرگشته ديد از گلشاه پرسيد اين جوان كيست كه به ديدارت ناگهان چنين آشفته شد. گفت: اين ورقه پسر عموي من است كه دل و جانم در گرو مهر اوست. شاه پرسيد اگر با اين جوان عهد پيوند بسته بودي و در آرزوي ديدارت بدين جا آمده چرا نام خود را به من نگفت تا به سزا در حقش نيكي كنم، گلشاه گفت حشمت تو مانع شد. شاه گفت او را نزد خود نگهدار و خاطر نگهدارش باش. آن گاه آن دو را تنها گذاشت و خود بيرون شد. مدتي دزديده از روزني به آن عاشق و معشوق مي نگريست و بي حفاظي و نامردمي از هيچ يك نديد. روز ديگر چون آن دو تنها شدند شاه به مكر و فسون در گوشه اي نهان شد و از روزني پوشيده به تماشاي آن دو پرداخت. گلشاه و ورقه مدتي با هم سخن گفتند و جفاهايي را كه روزگار بر‌آنان كرده بود بر زبان آوردند. 
گهي گفت گلشاه كاي جان من 
گسسته، مبادا از تو نام من
ايا مهرجوي وفادار من 
جز از تو مبادا كسي يار من 
گهي ورقه گفتي كه اي حور زاد 
گرامي روانم فداي تو باد 
به تو باد فرخنده ايام من 
مبراد از مهر تو كام من 
و آن گاه بي آن كه گناهي كنند از هم جدا شدند. شاه چند شب مراقب ديدارشان بود و چون آنان را به راه خطا نديد از آن پس به كار و احوالشان نپرداخت. چون چندي بر اين روزگار گذشت ورقه از بيم آن كه كارش از بسيار ماندن در آن جا تباه شود به گلشاه گفت: 
بود نيز كس خوش نيامد كه من 
بوم با تو يك جاي اي سيمتن 
يكي روز يكي چند باشم دگر 
تن خويش را بازيابم مگر 
ورقه چند روز ديگر در آن جا ماند چون رنج جراحت از تنش دور شد به گلشاه گفت: اكنون مرا جز رفتن چاره نيست اما بدان اگر تنم چون بدن مور ضعيف و ناتوان گردد، و زنده مانم باز به ديدارت خواهم آمد. 
گلشاه شاه را از تصميم ورقه آگاه كرد. شاه گفت اين چه بيگانگي است كه او مي كند خانه من خانه او و مرادش مراد من است. سوگند به خداي دادگر كه از ماندنش دلگير نيستم. ورقه جواب در جواب نيكو گوييهاي شاه گفت: 
همه ساله ملك از تو آباد باد 
دلت جاودان از غم آزاد باد 
تو از فضل باقي نماني همي
بجز مهرباني نداني همي
وليكن همي رفت بايد مرا 
بدين جاي بودن نشايد مرا 
چون ورقه آماده رفتن شد گلشاه زاد و توشه او را فراهم ساخت و با وي گفت: وقتي تو از نظرم دور شوي دير نمي گذرد كه مرگ بر من مي تازد و مهرورزي و دوستداري ترا با خود به گور مي برم. آرزويم اين است كه چون از مرگم با خبر شوي زماني بر مزارم بنشيني و بر كشته وفاي خود بينديشي. 
شاه از گريه زاري آن دو در لحظه وداع گريان شد و گفت: اين گناه بر من است كه دو دلداده را از هم جدا كرده ام. آن گاه دست ورقه را فشرد و گفت اگر بخواهي و بپسندي گلشاه را طلاق مي دهم تا همسر تو شود و اگر نخواهي همين جا بمان تا هميشه در كنارش باشي. ورقه در پاسخ گفت تو مردمي و مهرباني تمام كردي، و از پروردگار مي طلبم پيوسته شادكام بماني، و از اين پس من خود را به ديدار گلشاه خرسند مي دارم. 
آن گاه پيرهنش را از تن جدا كرد و به يادگار به گلشاه داد و بر اسب نشست و رفت، گلشاه از رفتنش گريان گشت. بر بام شد و از آن بالا چندان بر وي نظر دوخت كه ناپديد گشت. 
چون ورقه دلشده مسافتي پيش رفت به طبيبي دانا و تجربت آموخته رسيد. در اين هنگام به ناگاه ياد گلشاه چنان بي تابش كرد كه از اسب به زير افتاد و بي هوش شد. چون پس از مدتي به هوش آمد طبيب از او پرسيد ترا چه افتاد كه چنين ناتوان شدي. ورقه جواب داد بسياري رنج و درد مرا بدين حال افگند. طبيب گفت غم و درد هر چه گران باشد نمي تواند جواني را ناگهان چنين از پا دراندازد. بي گمان دل به مهر ماهرويي بسته اي و دوري مهجوري او ترا چنين نژند و ناتوان كرده است. 
ورقه چون طبيب را مهربان خويش ديد آهي سرد از سينه برآورد و گفت اي طبيب دانا، چه نيكو دريافتي، درد عشق مرا چنين شوريده حال و پريشان كرده است؛ به درمانم بكوش. طبيب گفت راست اين است كه 
دلي كز غم عاشقي گشت سست 
به تدبير و حيلت نگردد درست 
گر از درد خواهي روان رسته كرد 
به نزديك آن شوكت او بسته كرد 
ورقه با شنيدن اين جواب نااميد كننده چنان دل آزرده گشت كه از آن جا پيش رفتن نتوانست. بر خاك افتاد و به ياد گلشاه: 
بناليد و گفت اي دلارام من 
ز مهرت سيه گشت ايام من 
دل خسته را اي گرانمايه دُر 
سوي خاك بردم ز مهر تو پُر 
به پايان شد اين درد و پالود رنج 
پس پُشت كردم سراي سپنج 
رواني كه در محنت افتاده بود 
به آن بازدارم كه او داده بود 
مرا برد زين گيتي اي دوست مهر 
ز تو دور بادا بلاي سپهر 
كنون كز تو كم گشت نام رهي 
بزي شادمان اي سرو سهي 
ورقه را بيش از اين در برابر دوري يار نيروي پايداري و درنگ نماند. آهي سرد و پر درد از سينه برآورد و جان داد. غلامش چون او را مرده ديد گريان گشت و به خود گفت چگونه تنها او را به خاك بسپارم. دراين ميان دو سوار از راه رسيدند. غلام راه بر ايشان بست و گفت مرا ياري كنيد كه اين جوان ناكام كشته عشق را به خاك كنم. آن هر سه جسد ورقه را به خاك سپردند، و چون دو سوار آهنگ رفتن كردند غلام از ايشان پرسيد منزلگه شما كجاست گفتند مقام كنار قصر گلشاه است. غلام گفت چون شما بدان جا رسيديد: 
بگويي با عاشق سوگوار 
مخسب ار ترا هست تيمار يار 
كجا ورقه شد زين سپنجي سراي 
بدين درد مزدت دهادا خداي
سواران چون هنگام شام به شهر رسيدند بر در قصر گلشاه رفتند و پيغام غلام بگفتند، گلشاه به شنيدن خبر مرگ ورقه خورشيد. بسان ديوانگان فرياد برآورد كه آن عاشق دلسوخته را كجا و چسان يافتيد و چگونه به خاك سپرديد. آن دو چون آنچه روي داده بود بازگفتند گلشاه 
سبك معجر از سرش بيرون فگند 
به ناخن درآورد مشكين كمند
بگفتا به زاري دريغا دريغ 
كه خورشيد من رفت در تيره ميغ 
گلشاه از اندوه مرگ دلدارش سه شبانه روز نخفت و نخورد. شاه شام چون بر حالش آگاه شد به دلداريش پرداخت،‌گلشاه به او گفت مرا بر سر گور آن شهيد عشق ببر تا خاكش را ببوسم، ببويم و در آغوش بگيرم. شاه مرادش را برآورد. او را به مزار يارش برد كه دوست كنار دوست بودن آرزوست. چون گلشاه بدان جا رسيد از زندگي و جان خود سير شد جامه بر تن چاك كرد بر خاك غلتيد و
به نوحه ز بيجاده بگشاد بند
بكند از سر آن سرو سيمين كمند
گه از ديده بر لاله بر ژاله راند
گه از زلف بر خاك عنبر فشاند 
بشد گور را در برآورد تنگ 
نهاد از برش عارض لاله رنگ 
همي گفت اي مايه راستي
چه تدبير بود آن كه آراستي
چنين با تو كي بود پيمان من 
كه نايي دگر باره مهمان من 
همي گفتي اين: چون رسم باز جاي 
كنم تازه گه گه به روي تو راي 
كنونت چه افتاد در سينه راه 
به خاك اندرون ساختي جايگاه
اگر زد گره در كار تو 
كنون آمدم من به ديدار تو 
همي تا به خاك اندرون با تو جفت 
نگردم نخواهم غم دل نهفت 
چه برخوردن است از جواني مرا 
چه بايد كنون زندگاني مرا 
كنون بي تو اي جان و جانان من 
جهان جهان گشت زندان من
كنون چون تو در عهد من جان پاك 
بدادي، شدي ناگهان زير خاك 
من اندر وفاي تو جان را دهم 
بيايم رخت بر رخت بر نهم 
گلشاه بدين گونه مويه مي كرد، هر كس از راه مي رسيد و او را بدان سان نوحه گر و گريان مي ديد بر بي نصيبي و دردمندي و اشكباريش مي گريست. گلشاه بناگاه روي بر مزار ورقه نهاد آهي پردرد برآورد و گفت دلداده وفادارم نگرانم مباش كه به سوي تو آمدم. همان دم روح از بدن آن زيباي ناكام به آسمان پر كشيد و بدنش سرد شد شاه شام بر مرگش. 
همي كرد نوحه همي راند خون 
ز ديده بر آن روح لاله گون 
همي گفت اي دلبر دلرباي 
شدي ناگهان خسته دل زين سراي 
مرا در غم و هجر بگذاشتي 
دل از مهر يكباره برداشتي
كجا جويمت اي مه مهربان 
چه گويم كجا رفتي اي دلستان 
دريغ آن قد و قامت و روي و موي
دريغ آن شد و آمد گفتگوي 
دريغ آن همه مهرباني تو 
دريغ آن نشاط و جواني تو 
تو رفتي من اندر غمت جاودان 
بماندم كنون اي مه مهربان 
گمانم چنين بود اي نوبهار 
كه با تو بمانم بسي روزگار 
اجل ناگهان آمد اي جان من 
ربودت دل آزرده از خان من
كنون آمدي نزد او شادمان 
رسيدي به كام دل اي مهربان 
شاه بدين سان مدتي دراز بر مرگ گلشاه نوحه گري كرد و اشك باريد. سپس به همراهان گفت چون نگار من رفت اين شيون و گريه چه سود دارد. آن گاه به دست خود تن پاك آن دختر بي كام را به خاك و بر سر آن عمارتي عالي كرد. وزان پس آن جايگاه زيارتگه دلدادگان شد.