:: چرا کچل ها عاقبت به خیر می شوند - بخش 2
نویسنده:
شهرام شفیعی
مترجم:
|
ارسال شده توسط: امیر حسین
[+]
منبع:
مجموعه داستان چرا کچل ها عاقبت به خیر می شوند
[+]
|
نسخه قابل چاپ
اشتراک گذاری:
|
شاگرد اوستا هنوز بغل حوض بود و دسته های فرغون را نگه داشته بود . باورش نشده بود که امشب باید کار کند . منتظر بود تا حرف اوستایش به حرف بابا بچربد و برگردند خانه شان . - اوستا جون! بهت گفتم که ... فردا از تهروون یه اتوبوس مهمون می رسه . تو آخه به این سقف نگاه کن . اگه ما همشهری ها دست همدیگر رو نگیریم ،پس کی بگیره ؟ شاگرد پایه های فرغون را گذاشت زمین ، رویش را کرد طرف تاریکی باغچه و گفت : - اگه ما حال همدیگه رو نگیریم، پس کی بگیره ؟ البته این را با آهنگ خواند . اوستا گفت : - من آقای خودم رو می شناسم ... چند بار جلوی مدرسه زیارتتون کردم ... یه بار هم سلام عرض کردم ، شما جواب عنایت فرمودین ... ما بی سوادیم ؛ ولی از این آدم های کلنگی نیستیم . بابا خوشحال شد و گفت : - بعله ،دیگه چی ازاین بهتر ؟ اوستا ماله اش را از توی گونی در آورد و گفت : - آقا معلم ،کار شما مثل این ماله می مونه . فکر بچه ها رو راست وریس می کنه . پاک و پاکیزه . بعد ماله را دوباره گذاشت سر جایش . - حالا چرا آقا ماله رو گذاشتی توی گونی ؟ - عرضشود که اگه بی ادبی نباشه ،می خواستم یه مطلبی رو خدمتتون عرض کنم . - بفرمائین - اگه اجازه بفرمایین ،ما بریم فردا صبح خدمت برسیم . بابا گفت : - ای بابا و دست انداخت که شوخی شوخی کت اوستا را از تنش در بیاورد . اوستا خودش را کشید عقب و گفت : - خودم در می یارم آقا جون . من روی تخت مرده شور خونه بخوابم و همچه روزی رو نبینم . من هلاک بشم و همچه جسارتی خدمت آقای خودم نکنم . بعد کت و لوار کهنه و نخ نمایش را از تنش در آورد . یه خورده هم به من نگاه کرد و یواش خندید . آخر زیر کت و شلوار ، لباس گچی و خاک و خلی اش ، تنش بود . - پاک و پاکیزه ! این را گفت و صاف رفت کت و شلوارش را به یک میخ که روی دیوار ایوان بود ، آویزان کرد . من توی عمرم این کت را ندیده بودم . اوستا یک آدم درشت و چهار شانه و بلند قد بود که کلفتی مچهایش عجیب بود . شاید به جای بند چرمی ساعت کمر بند می بست !گردنش هم عجیب سفید و کلفت بود و تنه اش را به یک کله گوچولوی بامزه وصل می کرد . بله ،کله اش کوچک بود و صدایش نازک . ریش سیاه و سفیدش را هم حنا گذاشته بود که حالا دوباره سفیدی ها از زیر حنا زده بود بیرون و داشت زبان درازی می کرد .وقتی اوستا راه می رفت ،شانه هایش به نوبت بالا و پایین می رفت . خیلی تو پر و قوی و چشمگیر . انگار داشتی راه رفتن یک پلنگ را از پشت تماشا می کردی . - عرض شود که من به اون پسر میگم که گچ و خاک رو خالی کنه اونجا . بشکه رو می ذارم توی اتاق و ماله رو می ذارم روش و یک پام رو می ذارم روی بشکه و یا علی می گم برم بالا ... ولی هر وقت شما عنایت کردین ، بفرمایین که من کار رو ول کنم و و فردا صبح بیام سه ساعته تحویلش بدم . پاک و پاکیزه . بابا مثل اینکه اصلا حرف اوستا را نشنیده باشد ، شاگرد را که هنوز توی حیات بود ،صدا زد . - آقا پسر ،گچ و خاک رو درست کن ... مگه نمی بینی اوستا لخت شده ؟ اوستا زیر نور مهتابی به شاگرد نگاه کرد و گفت : - شلخته کار نمی کنی ها ... پاک و پاکیزه ! شاگرد گفت : - چشم ،چشم ، چشم . این را هم با آهنگ گفت . بعد من چشمم افتاد به موهای اوستا که خیلی یکدست و خیلی پاک و پاکیزه . خیلی خرمایی رنگ بود و اصلا به صورت سرخش نمی آید .بعد بابا صدایم کرد . با همدیگر بشکه خالی را گذاشتیم زیر ریختگی سقف و اوستا رفت بالا . - اوستا قدت می رسه ؟ ... سقف ما خیلی بلنده . - خدا روزی ما رو اینجا حواله کرده ... لای گچ و خاک و آهک خل ... بی ادبی نباشه اینجا چه بویی می یاد ! - عین چاه مبال می مونه که به جای زمین توی سقف کنده باشن . - اختیار دارید آقا ،هر کثافتی که بوده ،با آب شسته و اومده تو .شیوا آمد توی مهمانخانه و سلام کرد . بعد سینی را داد دست من . چهار تا استکان چای توی سینی بود . آنشب چای خوردن چقدر مزه می داد ؛آن هم وقتی که یک آدم تازه آنجا بود که یک جورهایی حرف می زد ... پشت سرشیوا ،مادر هم آمد و سلام کرد . - سید حسن ،اون تیشه رو از توی گونی بیار بده من . مادرم به بابا گفت : - تیشه باسه چی ؟ ... مگه باید خراب هم بشه ؟ اوستا شنید، اما چیزی نگفت . از اون وقتی که رفته بود بالای بشکه ،کم حرف شده بود . یک خورده که گذشت ،گفت : - ببین سید حسن،اول اینجا رو با تیشه زخمی می کنم . خیلی کم و خیلی آروم . مثل اینکه بخوای روی سینه کسی خالکوبی کنم . این کار رو باید کرد تا آجر گچ و خاک رو نگه داره . برابر یه مادری که باید بچه رو چند ماهی توی شکمش نگه داره تا بچه جون بگیره و قرص بشه . ما دور و برمان را نگاه کردیم . سید حسن توی اتاق نبود . هنوز داشت توی حیاط سر و صدا می کرد . مادرم گفت : - امشب کارش تموم می شه ؟ معلوم نبود به اوستاست یا به بابا . - دست اوستا شفا می ده . حتماً تموم می شه . اوستای لای بند آجر ها را وارسی کرد و گفت : - خدمت آقا و خانم خودم عرض کنم من کاری می کنم که فعلا دردش بیفته ... ولی بعداً باید اساسی درست بشه . باید روی پشت بوم دوقاب بریزم ؛و گرنه دوباره می شه چاه بارون . دوباره کرم می زنه و درد می گیره . بعد هم یه دهن وا می کنه از اینجا تا اونجا . من و شیوا به هم نگاه کردیم و یواش خندیدیم و یهو اوستا خیره شد به ما و آرام کله اش را خاراند . ما هاج و واج مونده بودیم که چه خبر شده است . بابا گفت : - اوستا ،موهات خاکی نمی شه ؟ ... یا یهدستمال می بستی بهتر نبود ؟ اوستا یه خورده شلوار کارش رو کشید بالا و گفت : - شما خیال خودتون رو مکدر نکنین آقا ... وقتی رفتم خونه می شورم . پاک و پاکیزه . بعد داد زد : - سید حسن ! سید حسن با استامبولی گچ و خاک آمد و تو و سلام کرد . مادر به بابا گفت : - این چرا این رنگیه ؟ ... این که گچ نیست . مگه سفید نمی شه ؟ اوستا تیشه رو داد دست شاگرد و گفت : - سید حسن ... هیچ وقت یادت نره ، اول کچ و خاک یا کاهگل ،بعد گچ . بچه اول از خون مادر می خوره . بعد که اومد دنیا ،شیر سفید می خوره . سید حسن یک استکان چای برداشت و هورت کشید و به بابا گفت : - خدمت آقای خودم عرض کنم ، اگه زودتر هم دنبال من می فرستادید ، من می اومدم . اتفاقاً دو سه روزه بیکارم . من روز ها کار می کنم و شبا می خوابم . قاعده اش همینه . البته ما سواد نداریم ؛ ولی بچه که بودیم ،اوستامون با ماله زیاد توی سرمون زده . بابا یکم خجالت کشید و گفت : - یکی از آشناهام مرده بود . بچه که بودیم با هم بازی می کردیم . - آخی ،آخی ... - آره چهل سال بیشتر نداشت ،من به ختمش نرسیدم . هفتمش هم اشتباهی رفتم یه جای دیگه ، به خاطر همین کمر بستم که یک مدتی در خدمت بچه هاش باشم و هر کاری دارن ، انجام بدم . - آخی ،آخی ... ولی من همیشه به این سید حسن می گم که مرده ها نباید برای زنده ها باعث دردسر بشن . یک نمونش زن خود من . وقتی داشت عمرش رو می داد به شما ،گفت چهلم من که رد شد ،می ری زن می گیری ... مرده هم عاقلش خوبه آقا جون . بابا یه خورده به ریختگی سقف نگاه کرد و چیزی نگفت . اوستا گفت : - سید حسن ! سید حسن استامبولی را گرفت سر دست . شیوا یه خورده نخودی خندید و گفت : - موهاش کج شد . من اوستا را نگاه کردم . موهاش بفهمی نفهمی جابه جا شده بود . یک خرده سرش را خاراند گفت : - سید حسن !سید حسن حواست به کارت باشه . شیوا رفت کنار مادرم و یک چیزی در گوشش گفت . مادرم یک خرده جابجا شد تا بتواند خوب اوستا را ببیند . بعد به شیوا گفت : ساکت باش دختر ! من یواش گفتم : ـ وقتی سرش رو خاروند موهاش عقب و جلو رفتن . اوستا گفت : سید حسن ،یه خرده آواز بخون . شاگرد گفت : - اوستا خجالت می کشم . اوستا خجالت می کشم ! این را با آواز گفت : حجالت می کشم اوستا خجالت می کشم . بابا فهمیده که اوستا بو برده است . لب پایینی اش را برای من و شیوا و مادر گاز گرفت و برای اینکه رد گم کند. گفت : - اوستا حالا چرا زن نمی گیری ؟ اوستا یه ته گل از را از روی ماله کند و پرت کرد طرف سقف . بعد گفت : - هنوز پیدا نکرده ام هنوزروی بشکه ام . هنوز زیر پاهام تکون می خوره . همه زیر پاهاشون سفته ، ولی من هنوز روی بشکه هستم آقا جون . - زن تهروونی نمی خوای ؟ - خدت آقای خودم یه چیزی بگم و خیالش رو راحت کنم . پاک و پاکیزه . اگه یه زنی باشه مثل اون کت و شلواری که اون بیرون گذاشتم ،تا آخر عمر همراهم باشه و من رو بخواد ،راضی ام . مال هر جا که باشه ، فرقی نمی کنه . بعد دستش را گذاشت روی قلبش و گفت : - این مهمه ... این نباید مثل این سقف شما ریگ تو کفشش باشه ! این را که گفت ،یکهو بشکه زیر پاهاش تکان و خورد و نزدیک بود بیفتد پایین . یک خرده روی هوا بال بال زد و بالاخره خودش را نگه داشت . موهایش قشنگ جابجا شده بود و پیشانی سرخش زده بود بیرون . -بچه که بودم ،یه اوستا داشتم که می گفت : بچه !هیچوقت به کار فحش نده ،خیر نمی بینی ...آخرش یه روز داشت به دیوار فحش می داد که از بالای داربست بیست متری افتاد پایین و به رحمت حق رفت . خدا رحمتش کنه . حالا من هم به کار ،بد گفتم ،این بلا سرم اومد . نزدیک بود در خدمت شما بخوریم زمین . بعد پشتش را کرد به ما و ترتیب صاف کردن کلاه گیس را داد . یکهو شیوا مثل اینها که جواب معمایی را پیدا می کنند، داد زد : - موهاش مال خودش نیست . بعد هم دستش را گذاشت روی دهنش و از اتاق زد بیرون . چشمهای بابا دوباره گرد شده بود . مادرم به بابا گفت : - آره ، دختره راست می گه . باید بری فردا موها تو کوتاه کنی . اوستا آن بالا مثل مریضی که از درد نعره بزند ، داد زد : - سید حسن ... بابا رفت نزدیک بشکه و گفت : - اوستا یوسف ، اگه من برایت یک زن خوب پیدا کنم ، اهلش هستی ؟ اوستا برگشت به بابا نگاه کرد و خیلی غمگین گفت : - کار دله آقا جون ...کار دل . - خوب کار دل باشه ...اوستا نیستی که هستی ... باشخصیت نیستی که هستی ... خوش صحبت نیستی که هستی ... راستی موهات رو مواظب باش گچی نشه . حیف این موها نیست ؟ مادرم به بابا نگاه کرد و سرش را تکان داد . یعنی خرابترش کردی . اوستا گفت : - چه حیفه ...خیلی حیف بود ! بعد هم به ماله اش نگاه کرد و گفت : - من دلم صافه ، عین این ماله . بابا گفت : - برمنکرش لعنت ... اوستا ، موهات رو هم که مثل جوونا بلند نگه داشتی ، معلومه دلت هنوز جوونه . اوستا گفت : - من زن جوون میخوام چیکار کنم ؟... فقط یکی باشه که وقتی رفتم خونه ، بگه خسته نباشی اوستا یوسف . اصلا یکی باشه بگه اوستا جورابات رو در آر بو می ده . این بار مادرم گفت : - آره اون آقایی هم که تو باغ سیب مرد،جوون بود . چهل سالش بود . باید این اوستا رو لز تنهایی درش بیاریم . باید یه زنی بگیریم که نذاره یه مو هم از سر اوستا کم بشه . این بار بابا چشم غره رفت . میخواست بگوید داری اوضاع را خرابتر می کنی ؛ ولی خودش خرابترش کرد . - اولا باغ سیب نبود . باغ انار بود . ثانیا اگر می خواست یه مو از سر اوستا کم بشه تا حالا شده بود . - حرف بابا که تمام شد ، من و بابا خوب رفتیم تو نخ اوستا که ببینیم شکش برطرف شده یا نه . اوستا یواش از بشکه آمد پایین و داد زد : - سید حسن ! بعد جلو آمد و کلاه گیس را از سرش برداشت کله اش مثل یک گوجه نارس - یک چیزی بین قرمز و صورتی - بود . - ملاحظه بفرمایید . بعد کله اش را آورد جلوی چشمای ما و گفت : - پاک و پاکیزه . خدا عاقبت آدم رو بخیر کنه . آقا دل ما مثل این کله صافه . - این چه کاری بود اوستا ؟ مگه ما چی گفتیم ؟ - فردا وقتی مهمونای شما تشریف می یارن ، شما مثل من شرمنده نمی شید . سقف شما رو گچ و خاک کردم . مو نداره ولی یک کلاه سرش گذاشتم . بابا گفت : -«اوستا تو قلبت صافه . امشب ما رو تنها نمی ذاری . دست ما رو تو حنا نمی ذاری . اوستا به شاگرده گفت : - سید حسن جمع کن بریم . تا من باشم دیگه اگه کسی شب اومد دنبالم ، قبول نکنم . شیوا دوباره آمد توی اتاق و اوستا را که با آن وضع دید ، جیغ زد . ـ اوستا،پس سفیدش نمی کنی ؟ -اگه جسارت نباشه امشب ماله رو بذارم توی گونی . قیافه مامان وبابا دوباره دوباره شبیه عکس دوره نامزدی شان شده بود . من داشتم به نور چراغ های خیابان نگاه می کردم که برگ درخت ها را خوشگل کرده بود . حالا می رفتیم اوستا را می آوردیم و من باز بیدار می ماندم و به حرف هایش گوش می دادم . مطمئن بودم که باز هم می آید . بستنی قیفی نامرئی ام هنوز تمام نشده بود.
|
ارسال نظر: