آقا بالا مرد ساکت و بی آزاری است که دست های گنده ای هم دارد . این چیزی است که من در باره شوهر خاله ام می توانم بگویم . البته این را هم بگویم که سر این ادم همیشه به چیزی گرم است . مثلا می نشیند و به خط های دراز کف دستش نگاه می کند یا اینکه برای خودش یک چیز هایی می گوید که آدم زیاد سر در نمی آورد و خلاصه ، تا وقتی پا روی دمش نگذارند ، به کسی کار ندارد . 
آقا بالا خوشش می آید که زمستان ها دمپایی به پا یک گوشه ای را کنار دیوار های کوچه گیر بیاورد و بگیرد آنجا بنشیند . از آفتاب خوشش می آید یعنی دوست دارد زانو هایش را بغل کند و هیچ حرفی نزند و جوری باشد که آفتاب نگذارد درست چشم هایش را باز نگه دارد . فقط یک نفر هست که می تواند سر و صدای آقا بالا را در بیاورد . این بابا ، پیرمرد خوش خنده ای است که وقتی می خندد ، توی دهانش تاریک است و توی آن تاریکی ، یک دندان بیشتر پیدا نیست . آن هم جوری است که معلوم نیست مال فک بالاست یا پایین ، از بس که دراز است . خلاصه این پیرمرد بی دندان ، بعضی وقتها که آقا بالا را توی کوچه می بیند تاریکی دهانش را نشان می دهد و می گوید :
- باز آقای غول ، داره شپش هاش رو آفتاب می ده که بدنشون قوت بگیره .
آقا بالا هم می خندد و همانطور با چشم های جمع شده می گوید :
- چه کنیم ؟ از مال دنیا همین چهار تا و نصفی شپش به ما رسیده . البته شپش های ما پیر مرد نیستن که لازم باشه آدم تقویتشون بکنه .
این دو تا آدم زیاد سر به سر هم می گذارند . اگر چشمشان به ریخت همدیگه بیفتد ، حرف آب نکشیده ای نیست که رد و بدل نشود .
مثلا یک بارش را که الان یادم می آید را بگویم :
یک روز من و آقا بالا ، رو به روی حمام خزینه ، توی آفتاب نشسته بودیم و یک ساعتی می شد که لنگ های روی دیوار رو برانداز می کردیم . آقا بالا همینجور است ، بیکار که باشد ، می نشیند ، زل می زند به یک چیزی و برای خودش فکر و خیالات می بافد . یک روز می بینی رفته تو نخ مرغ و خروس هایی که همیشه خدا توی کوچه ها ویلان هستند . یک روز بغل لانه مورچه ها می نشیند و شمارش می کند که چند تا مورچه می رود توی لانه و چند تا می آید بیرون . شاید این کار را بکند . یک وقت هم می بینی حواسش به چیز های بی جان مثل دیوارو تیر چراغ برق و لنگ حمام و سایبان چوبی مغازه بقالی است . بیشتر وقت ها ساکت است ؛ ولی گاهی هم یه چیز هایی برای خودش پچ پچ می کند . 
آن روز هم بغل دستش نشسته بودم و دوست داشتم که دوباره یک فکر تازه ای به کله اش بزند و دست های گنده اش را بخاراند و بعد بگوید :
- بلند شو بریم دنبال یک کار جدید ! 
ولی انگار آنروز ولکن لنگ ها نبود و حال هیچ کاری را هم نداشت و کف دست هایش هم نمی خارید . سیخ نشسته بود و مثل گاری دستی «اسمال بقال» تکیه داده بود به دیوار و تکان نمی خورد . انگار خیال نداشت حالا حالا ها از آنجا بلند شود . دیگر قرمزی لنگ ها داشت حوصله ام را سر می برد . نگاه های چپ چپ مشتریهای حمام هم که گاهی پیدایشان می شد ، اذیت می کرد . بدیش این بود که آقا بالا حرف نمی زند . فقط آن روز یک ده بیست باری با خودش حرف زده بود . حرف که نه ، یه چیزی افتاده بود توی دهانش که همینجوری می گفت . یعنی مثل اینکه یک نفر این را بهش گفته بود و این حرف هم ناراحتش کرده بود . حالا داستان از چه قرار بود ، من نمی دانستم . فقط می دیدم که گاهی کله اش را تکان می دهد و پوزخند می زند و می گوید :
- په هه! کاچی بعض هیچی !...
آمدم بپرسم که کی بهش گفته «کاچی بعض هیچی» و روی چه حسابی این را گفته که یکهو دیدم که پیر مرده از پیچ کوچه باریکه پیداش شد . باز همان شلوار سیاهرنگ با همان پارچه لیز براق ، پایش بود . شلوار پیر مرد آنقدر گشاد است که بار اول آدم فکر می کند دامن پاش کرده . همین هم هست که هیکلش توی شلوار لق لق می زند . 
خلاصه ، پیرمرده داشت توی شلوارش لق لق می خورد و می آمد جلو . وقتی رسید بالای سر ما ، گفت : 
- آهای آقا غوله ، از صبح تا حالا چند نفر به خودشون کیسه کشیدن ؟ یه آماری بده ببینم!
آقا بالا یه نگاهی به من کرد که یعنی الان جوابش را می دهم . بعد گفت :
- من از تو یه سوالی دارم پیر مرد .
پیرمرد به جای اینکه به آقا بالا نگاه کند ، با همان چشم های نمدار به من نگاه کرد و گفت :
- بگو .
معلوم بود که هر دویشان می خواهند جلو من آن یکی را خیط کنند . 
آقا بالا گفت :
- تو چرا حق برادرهات رو خوردی ؟
پیر مرده می دانست که باز آقا بالا می خواهد لیچار بگوید و حرف حسابی توی چنته اش نیست . این بود که گفت :
- خوردم که خوردم ! نوش جونم که خوردم ! حالا بگو چی چی خوردم ؟
بعد از توی جیب کت درب و داغونش یک دانه توت خشک در آورد و انداخت توی تاریکی دهانش .
آقا بالا گفت :
- اول ببین چی داری میخوری بعد بگو نوش جونم ! شاید خدایی ناکرده ، زهر ماری - چیزی باشه . البته این بار زهر مار نیست . ولی از زهر مار بدتره . این بار حق داداشته که خوردی . این شلواری که به پات می بینم ، مال یک نفر تنها نیست . این رو حتما برای خودت و داداشات دوخته بودن که همه با هم تشریف ببرین توش . ولی تو برداشتی برای خودت . تا حالا اخوی هات رو ندیدم ، حتما از بی شلواری توی خونه موندن . 
پیر مرده یک خورده سر خوردن توت خشکه ملچ ملوچ کرد و بعد گفت :
- حالا یه سوالی من از شما دارم . این قدر که توی آفتاب نشستی ، مخت خشک شده یا هنوز نم داره ؟ من فکر می کنم دیگه خشک شده باشه ؛ چون تپاله هایی که توی ولایت ما به دیوار می چسبانند ، تا حالا خشک شده .
بعد از حرف خودش کلی کیف کرد . غش غش خندید و ریش های سفید و سیخ سیخش را خاراند . آقا بالا بلند شد ، دستش را گرفت و مجبورش کرد بیاید پهلویمان بنشیند. بعد بهش گفت :
- می گن آفتاب کلسیم داره ، بگیر اینجا بشین ، شاید به امید خدا دندونات سبز بشه .
پیرمرد هی فک پایینش را چپ و راست می کرد و صورتش خنده دار تر می شد و معلوم بود که یک دانه از آن توت خشکه ها چسبیده به سقش و کنده هم نمی شود و یک خورده توت خشکه ریخت کف دستهایمان و گفت :
- من چیزی نمی خورم که دندون لازم داشته باشه . دندون واسه تو لازمه که به اندازه خر بابا بزرگ من خوراک داری .
آقا بالا گفت :
- هر چی خاک اونه عمر تو باشه . البته خر رو می گم . در ضمن دندون برای تو لازم تره . پس فردا می خوای بری دوباره زن بگیری . اون وقت اگه دعواتون بشه با چی می خوای گازش بگیری ؟ 
البته این ها آن روز چیز های دیگری هم بار همدیگر کردند که من خوب یادم نمی آید . فقط یادم است که وقتی پیر مرده رفت ، باز آقا بالا نگاه کرد به دیوار های روبه رو و خیلی تلخ گفت :
-« هه هه ، کاچی بعض هیچ چی »
داشتم می گفتم که این آقا بالا شوهر خاله من است . ولی چیزی که فعلا می خواهم بگویم ، این است که این مرد از مال دنیا ، همان شپش های نا قابل را هم ندارد . ولی عوضش دو تا دست گنده دارد . یعنی دستهایش آنقدر بزرگ است که می تواند یک هندوانه بزرگ را یکدستی از روی زمین بردارد و بگذارد توی ترازو . حالا بقیه اش را بشنوید . - آقا بالا می تواند همین هندوانه را توی همان یک دستش بچرخاند و قشنگ این طرف و آن طرفش را وارسی کند که لک و پیس نداشته باشد. این کاری است که از من و شما بر نمی آید . چون که از لحاظ دست و پا ، ما جزو آدم های معمولی هستیم . ما فقط این بامبول را سر یک پرتقال یا یک سیب و طالبی فسقلی می توانیم در بیاوریم . حالا دیگر خودتان حسابش را بکنید که کف دست های آقا بالا چقدر بزرگ است . 
راستش من نمی خواهم نقل دستهای آقا بالا را برای شما بگویم . این زیاد عیبی ندارد که آدم بنشیند نقل دایی یا شوهر خاله یا عمویش را برای کسی بگوید . ولی دیگر برای مردم خیلی زور دارد که بخواهند نقل دست های شوهر خاله کسی را بشنوند . منتهی اشکال کار این است که دست های آقا بالا خیلی بزرگند و جای زیادی می گیرند . طوری که اگر شما بخواهید در باره دمپاییهای این آدم حرف بزنید ، باز هم سر و کله دستها پیدا می شود . 
عادتی هم که آقا بالا دارد ، این است که هر وقت ویرش می گیرد یک کاری انجام بدهد دلش می خواهد که حتماً ان کار را انجام بدهد منظورم این است که دلش می خواهد حتماً و حتماً و هر جوری شده ، آن کار را انجام بدهد. البته این چیزی نیست که من به شما بگویم . و سرتان را درد بیاورم . ولی داستان یک بقیه ای هم دارد و بقیه اش این است که هر وقت آقا بالا ویرش بگیرد یک کاری را انجام بدهد ، شروع می کند به خاراندن کف دستهایش . اینجاست که باز سر و کله این دستها آفتابی می شود . 
می گویند دست های آقا بالا از اول اینقدر بزرگ نبوده ، یعنی می خواهم بگویم که دستهای آقا بالا از همان اول بزرگ بوده ، منتهی زیاد به چشم نمی آمده ، این یک چیز طبیعی است . وقتی آدمی بعضی جاهایش بزرگ باشد ، زیاد به چشم نمی آید . مگر اینکه گوش یا دماغش باشد . مردم کم کم به آن هم عادت می کنند . ولی تو این چند سالی که من یادم هست دستهای آقابالا هی بزرگ تر و بزرگ تر شده است .
حالا این یادم می آید که یکبار با هم نشسته بودیم و داشتیم یک بادبادک را که توی هوا بود تماشا می کردیم . یکهو پر پیر مرده را آتش زدند و معلوم نشد از کدام یک از کوچه ها پیچید توی کوچه آقا بالا اینها و بعدش آمد کنار ما . یک خرده به بادباد که نگاه کرد و گفت : 
- توی آسمون دنبال چی می گردی آقا بالا ؟ بیا توی زمین ! روزی تو، توی همین زمینه !  
آقا بالا گفت :
- از کجا می دونی ، شاید روزی ما توی آسمون باشه .
پیرمرد یه خرده نخودی خندید و گفت :
- آخه توی آسمون که علف سبز نمی شه . 
بعد سرش رو انداخت پایین و رفت پی کارش . هیچ وقت معلوم نبود این پیر مرد کجا می رود و از کجا می آید . 
آقا بالا باز به بادبادک نگاه کرد و گفت :
- توی آسمون علف سبز نمی شه ، هه!
بعد آن روز حدود سه هزار و هفتصد بار هروقت که فرصت کرد گفت :
- توی آسمون علف سبز نمی شه .
معلوم بود که حالش حسابی گرفته شده .
فردایش آقا بالا افتاد به خاراندن کف دست ها . خاراندنش هم یک جوری بود که تمام تنه اش به تکان تکان می افتاد . انگار داشت یک کفش گنده را واکس می زد یا این که داشت کف دیگی را با ماسه می سایید . یک همچه چیز هایی بود . ما هم فهمیده بودیم که حالا می خواهد یک کار تازه ای بکند و مثلا یک شبه پولدار شود . بعد هم فهمیدیم که آقا بالا می خواهد توی زمین دنبال روی اش بگردد. چون که ویرش گرفته بود برود سیب زمینی بفروشد . خلاصه بلند شدیم ، هر چه پول این طرف و آن طرف بود جمع کردیم و توی میدانچه با گونیهای سیب زمینی که خریدیم ، یک تپه درست کردیم . آقابالا می گفت سیب زمینی یکی دو روز دیگر گران می شود و کلی گیرمان می آید . شبها آتش می کردیم و می نشستیم زل می زدیم به چوب هایی که چرق چرق می سوختند . بعضیی وقت ها هم پیر مرد می آمد یک چیزی بارمان می کرد و می رفت . البته گاهی وقت ها هم می رفت برای مردم از سیب زمینی ها ی ما تعریف می کرد که بیایند بخرند . ولی آقا بالا می گفت نه کمکش را می خواهم نه جفنگ گویی اش را . با این حال وقتی پیرمرده می آمد ، چند تا سیب زمینی کوچولو می انداختیم توی آتش و کباب می کردیم و می دادیم بخورد . 
پیر مرده هم موقع خوردن هلف هلف می کرد و می گفت :
- غصه نخورید . می دونم که اینها مثل دختر کچل روی دستتون مونده ، ولی خودم هر شب می آیم سیب زمینی خوری و براتون تمومش می کنم .
این پیرمرد اینجوری است . هیچ وقت نمی خواهد بفهمد که بعضی وقت ها آدم تحمل شوخی را ندارد . به خاطر همین آقا بالا افتاد به اینکه هی بگوید ، «دختر کچل، دختر کچل» . من یک زجری کشیدم تا این از دهنش افتاد . ولی سیب زمینی ها تمام نشد . بعضی وقت ها آقا بالا می رفت با یک گاری یک دوری می زد . مرا هم می فرستاد بالای تپه سیب زمینی ها . تپه خودمان بود و می توانستیم هر وقت که خواستیم فتحش کنیم . بعد که بر می گشت ، می پرسید که چقدر فروخته ام و چقدر نفروخته ام . البته سیب زمینی خیلی ارزان شده بود و با آن قیمتی که برای ما تمام شده بود ، کسی تا یک فرسخی مان هم نمی آید . تا آنجا که یادم هست فقط یک بار یک پسره آمد و گفت : یک سیب زمینی می خواهم . من اول فکر کردم می گوید یک کیلو می خواهم . اما یک دانه بیشتر نمی خواست و می گفت معلم علومشان آزمایش داده و سیب زمینی را برای آزمایش نشاسته و این جور چیزا می خواهم .
من اول خوشحال شدم . ولی بعد حساب کردم ، دیدم اگر تمام بچه های آب منگل هم آزمایش علوم داشته باشند ، باز سیب زمینی های ما تمام نمی شود . این بود که داستان را به آقا بالا نگفتم . می ترسیدم یک چند روزی بگوید« آزمایش سیب زمینی ، آزمایش سیب زمینی ».
حالا خودتان خوب فهمیدید که چرا دست های آقا بالا این قدر گنده است و ما این را از اول نمی دانستیم . حتی پدرو مادرش هم از اول نمی دانستند . پس بگذارید این را هم بگویم که چه جوری معلوم شد اراده شوهر خاله هه به خارش کف دستها ربط دارد . این بر می گردد به آن وقت ها که این آدم هنوز شوهر خاله من نبوده ، یعنی وقتی که هنوز دهنش بوی شیر می داده و کسی بهش زن نمی داده . توی همین دوران بی زنی ، یک روز شوهر خاله آینده ما از مدرسه می آید خانه و به مادرش می گوید « من دیگه نمی رم مدرسه! قراره برم دنبال یه کاری » .
آن جور که تعریف می کنند ، شوهر خاله هه ، همین را می گوید و ودیگر هیچ حرفی در باره ول کردن مدرسه نمی زند . اما یک هفت هشت روزی هر وقت بیکار می شود ، بنا می کند به خاراندن کف دستهایش . مادرش به خاطر همین نگران می شود . البته نگران خارشش می شود ، نه نگران مدرسه و این چیز ها . چون که بیچاره نمی دانسته این خارش از کجا آب می خورد . بعد خلاصه ترس برش می دارد که نکند بچه مرضی گرفته باشد، یا جانوری چیزی به جانش افتاده باشد . چند روزی می گذرد و تازه حالی شان می شود که یک هفته است آقا به یک کلید ساز بند کرده که بیا کلید سازی یاد من بده . من این شغل را دوست دارم . دست آخر هم یک روز کلید ساز بر می گردد ، می گوید : 
- می خوای سر از قفل و کلید در بیاوری که بری سراغ دزدی ؟ برو بابا ! من شاگرد نمی خوام! اگه شاگرد خوب بود عزرائیل یکی باسه خودش می گرفت که بتونه بعضی وقت ها استراحت کنه .
بعدش آقا بالا دست های گنده اش را می کند توی جیب هایش تا یک عمرآنها را با خودش این طرف و آن طرف ببرد و گاهی کفشان را بخاراند و گاهی هم از یک چیزی حالش گرفته شود و یک چیزی هم بیفتد توی دهنش که هفت هشت هزار بار تکرارش کند .
این داستان دست های گنده شوهر خاله من است ، که الان هم دارد با پیر مرده حرف می زند . خدا می داند چی دارند به همدیگر می گویند و خدا می داند آقا بالا می خواهد تا شب چی برای خودش بلغور کند .