:: تماشای مسابقه
نویسنده:
آنتون تونیچ
مترجم:
محمود کیانوش
|
ارسال شده توسط: امیر حسین
[+]
منبع:
مجموعه داستان خنده نیشتر
[+]
|
نسخه قابل چاپ
اشتراک گذاری:
|
روزی بک بازرس به یکی از کلاس های دبیرستانی رفت . کلاس در آن ساعت درس ریاضیات داشت . بازرس به دبیر گفت « خواهش می کنم سه نفر از بهترین شاگردها را به ترتیب بفرستید پای تخته. می خواهم بیینم توانایی آنها در ریاضیات چقدر است .» شاگردی به پای تخته فرستاده شد . مسئله ای را که به او گفتند خیلی زود حل کرد و رفت سر جایش نشست . شاگرد دوم آمد . او هم مسئله را حل کرد و به جای خود برگشت . سومین شاگردی که به پای تخته آمد ، تا اندازه ای مضطرب به نظر می رسید . کچ را برداشت تا مسئله را حل کندکه بازرس متوجه قیافه او شد . این شاگرد همان شاگردی بود که در نوبت اول به پای تخته آمده بود . بازرس روی او اخم کرد و با لحنی سرزنش آمیز پرسید : « این کار یعنی چه ؟ پسر ، تو می خواهی به من حقه بزنی ؟ تو همین الان آمدی و یک مسئله حل کردی و رفتی ، مگر نه ؟» شاگرد با حالتی گناهکارانه لبخند زد و گفت : « خیلی معذرت می خواهم ، آقای بازرس ، آخر من به جای یک شاگرد دیگر آمده ام ...» بازرس خشمگین فریاد کرد « به جای یک شاگرد دیگر ؟ این اولین بار است که در مدت خدمتم با چنین وضع افتضاحی روبرو می شوم !« شاگرد با شرمساری سرش را پایین آورد . همه شاگردان با نگرای منتظر بودند که ببینند بازرس چه خواهد گفت . بازرس خشمگین پرسید :« به جای کدام شاگرد آمده ای ؟» « به جای بهترین دوستم ، آخر او به یک مسابقه فوتبال رفته است .» بازرس رویش را به طرف دبیر برگرداند و گفت :« خوب شما آقای دبیر ، چطور چنین اجازه ای می دهید ؟ خودتان می دانید که این شاگرد یک بار آمد پای تخته و یک مسئله حل کرد ... با وجود این همان طور با خیال راحت ایستاده اید و تماشا می کنید که ببینید این پسرک چطوری به من حقه می زند ! » دبیر به طور ناشیانه ای شروع کرد به توجیه وضع خودش و گفت :« خیلی ببخشید ، آقای بازرس . من شاگرد های این کلاس را نمی شناسم !» بازرس فریاد زد « این اصلا امکان ندارد که یک معلم شاگرد های کلاس خود را نشناسد ؟ » دبیر گفت : « من معلم این کلاس نیستم ...» بازرس گفت : « پس در این کلاس چه می کنید ؟ » « من به جای معلم خودشان خودشان آمده ام . آخر ایشان هم به همان مسابقه فوتبال رفته اند . » لبخندی آشکار چهره بازرس را روشن کرد . سرش را چسباند ، چند لحظه ای ساکت ماند ، بعد دستش را تکان داد و گفت : « خوب ، شما باید خدا شکر کنید که من به جای همکارم آقای دریانوف ، به بازرسی آمده ام . آخر ایشان هم به مسابقه فوتبال رفته اند . اگر خودشان برای بازرسی تشریف آورده بودند و شما به این سادگی نمی توانستید از این وضع خلاص شوید »
|
ارسال نظر: