در يكي از رستورانهاي بالا شهر، براي من كار پيدا شد. دوستم كه دايي اش صاحب اين رستوران بود اين كار را برام پيدا كرد. با دايي دوستم فقط دو دقيقه صحبت كردم. مرد خوش مشرب و سرحالي بود. بي آن كه زيادي لفتش بدهد، دستم را گرفت و برد ميزهايي را كه بايد به شان مي رسيدم نشانم داد و گفت شروع كن.. من متصدي هشت تا ميز بودم. اونيفورم مخصوص كار را كه گارسون قبلي مي پوشيد تنم كردم، روي ميزها را با اين كه تميز بود تميز كردم. صندليها را با كه مرتب سر جاي خودشان بود مرتب كردم و به مدير داخلي رستوران، كه بالاي سرم ايستاده بود و نگاهم مي كرد و مرد بد اخمي بود. گوش دادم كه مي گفت:  گارسون قبلي را براي اين بيرون كرده بودند كه مرد بد اخمي بود. مشتريها را آنطور كه بايد تحويل نمي گرفت و چند بار ظرف غذا را برگردانده بود و بدتر از همه، از مشتريها انعام مي خواست ـ خب بعضيها خودشان مي دادند، اما او آنقدر پر رو بود كه از آنهايي هم كه نمي دادند بزور مي گرفت ـ و از مشتريها زيادي پول مي گرفت و پول اضافي را به جيب مي زد و دزد بود.
من خنديدم و گفتم اتفاقاً آدم خيلي خوبي هستم و اصلاً اهل اين حرفها نيستم و ان شاءالله اين را ثابت خواهم كرد. مدير داخلي يك دسته برگ صورتحساب به م داد. ليست غذاها را هم، كه به ديوار بود. نشانم داد و گفت «تا ببينيم»
اول از همه، يك پيره مرد سفيد موي سرخ روي كوتاه قد وارد شد. من تعظيم كردم و به قسمت خودم راهنماييش كردم. گارسونهاي ديگر حواسشان نبود و هنوز خودشان را آماده نكرده بودند پيره مرد را كه مي بردم سر ميز ديدم چپ چپ به من نگاه مي كردند و چشم غره مي رفتند. انگار با خودشان مي گفتند ببين پسره، هنوز از گرد راه نرسيده، چه لقمه ي چرب و نرمي را از چنگمان درآورد. پيره مرد معلوم بود خيلي از من خوشش آمده بود. معلوم بود قبلاً هم اينجا مي آمده چون خيلي راحت بود و فقط به من با تعجب نگاه مي كرد. نشست سرويس بردم. سنگ تمام گذاشتم. پيره مرد از اينهمه ظرافت و سليقه ي من ماتش برده بود. اصلاً انتظار نداشت از همان نگاه اول انگار كه چيزفوق العاده اي در ناصيه ي من ديده بود و فهميده بود كه آدم حسابي هستم و از زمين تا آسمان با گارسونهاي ديگر فرق دارم.
سرويس چيدن كه تمام شد، براش سوپ مخصوص بردم. كمكش كردم پيشبندش را به سينه اش سنجاق كند و با متانت و در حالي كه سرم را خم كرده بودم و با صداي گرم و مهرباني كه خودم نمي دانستم از كجا در مي آمد، پرسيدم « غذا چي ميل مي فرماييد؟»
نگاهش روي من ثابت مانده بود و قاشق اول سوپش را كه داشت به دهان مي برد نيمه ي راه نگه داشته بود و ذوق زده گفت: «شما تازه آمديد؟»
گفتم: بله قربان پولدار بود ـ معلوم بود. همين آرامشي كه داشت، همين كه دستش را با قاشق سوپ ميان زمين و هوا به اين راحتي نگه داشته بود بي آن كه يك قطره هم بريزد، و از لپهاي گل انداخته اش، معلوم بود كه پولدار بود. نوك دسته ي قاسق را به دست گرفته بود و توي دهانش كه برد، دهانش اصلاً تكان نخورد. معلوم نبود چطور باز شد و چطور قاشق رفت توش و درآمد، چون لبهاش هيچ تكاني نمي خورد و فقط قاشق مي رفت تو و مي آمد بيرون. تا اين كه گفت: «شيشليك.»
و باز، قاشق را پر كرد. قاشق درست تا آنجا پر بود كه بايد ـ كه اگر دستش مي لرزيد، سوپ توي قاشق موج مي خورد، ولي نمي ريخت و ديگر به من نگاه نكرد، اما سرش را تكان داد كه يعني «عجب» و «پس اينطور» و «موفق باشي»‌ـ و من با تعظيم دور شدم، پس پسكي و به آشپزخانه دستور دادم و همان نزديك در، خبردار ايستادم و يك نگاهم به پيره مرد بود، كه اگر اشاره كرد بشتابم و يك نگاهم به در، كه اگر مشتري ديگر آمد بقاپم.
غذا كه آماده شد، با شكوه هر چه تمامتر، بردم سر ميز و آرام آرام، بي آن كه ظرفها را بهم بزنم و سر و صدا را بيندازم. براي ظرف شيشليك جا با زكردم و گذاشتمش وسط ميز و سوپ مخصوص را كه ديگر نمي خورد برداشتم، شيشليك را گذاشتم نزديكتر، باز همه ي چيزهاي روي ميز را نسبت به جاي ظرف غذا مرتب كردم و حالا وقتش بود كه بپرسم چيز ديگري ميل ندارد و پرسيدم ـ آرام كه ثابت كنم گارسون خيلي ملاحظه كاري هستم. و سوپ مخصوص را كه ديگر نمي خورد برداشتم، شيشليك را گذاشتم نزديكتر، باز همه ي چيزهاي روي ميز را نسبت به جاي ظرف غذا مرتب كردم و حالا وقتش بود كه بپرسم چيز ديگري ميل ندارد و پرسيدم ـ آرام كه ثابت كنم گارسون خيلي ملاحظه كاري هستم.
گفت اگر چيزي خواست، خبرم مي كند و تا داشتم مي رفتم دستش را با چنگالي كه به دست داشت، بلند كرد و اشاره كرد سرم را ببرم جلو، بردم پرسيد «اسمت چيه؟» گفتم. پرسيد «مال كجايي؟» گفتم. ديگر چيزي نپرسيد، فقط گفت:«آفرين» كه معلوم نبود منظورش چي بود. شايد مي خواست بگويد آفرين كه در بهار جواني، آمده اي سركار ـ عوض اين كه توي خيابانها ول بگردي، آمده اي سركار و عاطل و باطل نماني. شايد مي خواست از اين حرفها كه پيره مردها مي زنند بزند و همه ي اين حرفها را با يك آفرين مي گفت. چه مي دانست كه اگر زور پيسي نبود، حاضر بودم تا ابد توي خيابانها ول بگردم و عين خيالم نباشد. حيف از بهار جواني نبود كه سركار تلف بشود؟
باز، رفتم دم در. پشت به ديوار، خبردار، ايستادم و يك چشمم به پيره مرد بود، يك چشمم به در، و دل توي دلم نبود. فكر كردم ديگر بهتر از اين نمي شود. چشم پيره مرد را همين اول كار حسابي گرفته بودم. يك مشتري پر و پا قرص براي قسمت خودم پيدا كرده بودم. توي اين فكر بودم كه چقدر مي توانم از او انعام بگيرم. من كه اصلاً به روي خودم نمي آوردم. نبايد هم به روي خودم مي آوردم. او خودش حتماً مي داد. چون معلوم بود كه از پذيرايي من خوشش آمده بود، و تازه، اگر هم امروز نمي داد، مي دانستم كه فردا توي چنگم بود و فردا هم مي توانستم انتظار داشته باشم كه يك انعام حسابي از او بگيرم. و تازه خود صورتحساب؟ مگر پيره مرد مي توانست عدد پرداخت را درست بخواند؟ از سر ميز پيره مرد تا ميز حساب،‌دم در، درست ده قدم فاصله بود توي اين فاصله مي شد پول اضافي را، اگر پيره مرد مي داد گذاشت توي جيب. يا بقيه ي پول را، اگر پولي كه مي داد بقيه هم داشت. كمتر به ش پس داد. نه ديگر داشتم زيادي تند مي رفتم. خيالاتي شده بودم. امروز تازه روز اول بود. تازه، من يك آدم درستكار و امين بودم. يا دست كم، فعلاً قرار بود كه درستكار و امين باشم. تازه، اگر چشم پيره مرد هم مثل دست و دهانش درست كار مي كرد، كار من زار بود. يادم آمد كه چطور قاشق را مي برد توي دهانش، بي آن كه دستش يك لحظه دهانش را گم كند و مي آورد بيرون، بي آن كه يك ذره سوپ توي قاشقش باقي مانده باشد. به خودم لرزيدم. ديدم دستي دستي دارم شانسي را كه به م رو آورده است از دس مي دهم. من بايد با پيره مرد امين باشم و رضايتش را جلب كنم. بايد همانطور كه تا اين لحظه، از اين لحظه به بعد هم هواي او را داشته باشم، تا او هم هواي من را داشته باشد. شايد بعدها اين پيره مرد آنقدر با من اخت مي شد و رفيق مي شد كه يك كار بهتر از اين برام پيدا مي كرد. اما از طرفي، من نبايد زياد به او نزديك مي شدم. دست كم جلوي گارسونها نبايد نشان مي دادم كه با او دوستم. چون آنها شايد حسودي شان مي شد و ميانه شان با من بد مي شد. مثلاً اگر تعارف مي كرد كه سر ميزش بنشينم ـ نه. به هيچ وجه نبايد قبول مي كردم. چون مدير داخلي ناراحت مي شد و چون اين كار براي گارسون خيلي زياد بود. من فقط بايد او را توي چنگم مي داشتم و سفت هم مي داشتم كه در نرود.
دم در، خبردار ايستاده بودم و توي اين فكرها بودم و اصلاً حواسم نبود كه چندتا مشتري وارد شدند و گارسونهاي ديگر آنها را قاپيدند و بردند. اول دمغ شدم، اما بعد ديدم چه عيبي داشت كه قسمت من خالي بود، چون من پيره مرد را داشتم و اين خودش خيلي بود. چند نفر خودشان آمدند سر يكي از ميزهاي قسمت من. سرويس بردم. به آشپزخانه دستور غذا دادم و دوباره رفتم دم در، سر جاي سابقم ايستادم. و همانوقت ديدم پيره مرد اشاره مي كرد، صورتحساب مي خواست پيشبندش را باز مي كرد، كه يك قطره غذا به ش نچكيده بود و تميز تميز بود. حسابش را داشتم.
مي شد صدو سي پنج تومان. اما چون مي خواستم همه چي طبيعي جلوه كند، دسته ي صورتحسابها را از توي جيبم درآوردم و روي برگ اول، قيمتها را حساب كردم و تنقلات و سرويس را هم اضافه كردم. و كاغذ را گذاشتم توي بشقاب تميز و بشقاب تميز را گذاشتم جلوي پيره مرد.
كجكي نگاهي انداخت به صورتحساب. يكدسته اسكناس نوي تا شده و مرتب توي كيف پولي بود كه از توي جيب بغلش بيرون كشيد. اسكناسها همه سبز، بنفش و چندتا قهوه اي لاي بنفشها، كه دوتاش را جدا كرد و گذاشت روي بشقاب ـ دو تا صد تومني. خم شدم، اسكناسها را با صورتحساب برداشتم و بردم سر ميز حساب. مدير داخلي پشت ماشين حساب مي نشست. كاغذ را گذاشت توي ماشين و بقيه ي پول را داد. داشتم بر مي گشتم سر ميز پيره مرد، كه از ميز ديگر، مشتريهايي كه دستور غذا داده بودند صدام كردند. منتظر غذا بودند. اشاره كردم الان ميام، و داشتم بقيه ي پول را مي گذاشتم روي بشقاب جلوي پيره مرد، كه نگاهم كردم ديدم بيست و پنج تومن بود. گفتم مي بخشيد. مثل اين كه اشتباه شده.» و برگشتم مدير داخلي زل زده بود داشت نگاهم مي كرد. همانطور نگاهم كرد تا ايستادم دم ميز حساب. گفتم«مثل اين كه اشتباه شده.» بلند گفته بودم ـ هر دو بار، صدام بلندتر از حد معمول بود. مدير داخلي گفت: «نه هيچ هم اشتباه نشده.» باز، برگشتم سر ميز پيره مرد. توي راه با خودم حساب كردم: دويست تومن منهاي صد و سي و پنج تومن، مساوي با شصت و پنج تومن. بالاي سر پيره مرد ايستاده بودم، پول دستم بود و هي با خودم حساب مي كردم ـ چون حسابم از بچگي بد بود و هيچوقت به حسابم مطمئن نبودم. اما چند بار سي و پنج را از صد كم كردم، شصت و پنج را از صد كم كردم، سي و پنج و شصت و پنج را با هم جمع كردم، صد و سي و پنج را با شصت و پنج و شصت و پنج را با صد و سي و پنج جمع كردم و ديدم نه ـ اشتباه نمي كنم. پيره مرد نگاهم مي كرد و منتظر بود بقيه ي پولش را بگذارم توي بشقاب. اما باز گفتم «فكر مي كنم ـ يعني مطمئنم ـ اشتباه شده.» و باز برگشتم سر ميز حساب. مدير داخلي گفت «چته؟» گفتم «مطئنم اشتباه شده.» خودكاري را كه روي ميزش بود برداشتم و پشت دسته ي صورتحسابها كه دستم بود نوشتم 65=135-200 و نشانش دادم كه درست منها كرده ام و راستي راستي اشتباه شده.
مدير داخلي سرش را گرداند و به مشتريهاي منتظر نگاهي انداخت كه نگاهم مي كردند و به پيره مرد، كه حوصله اش سر رفته بود و نگاهم مي كرد و اشاره مي كرد، و باز به من زل زد و حالا همه داشتند نگاهم مي كردند. گارسونها هم. دوتا بيست تومني داد دستم. بقيه ي پول شد شصت و پنج تومن. و آنوقت، آهسته، كه فقط من بشنوم،‌گفت: «حالا درست شد، فضول باشي؟»
زبانم بند آمده بود. نتوانستم بگويم بله. تاره فهميدم كه چه اشتباه بزرگي كرده ام. من اشتباه كرده بودم. حتا نتوانستم بگويم اشتباه از من بود. وقتي كه داشتم مي رفتم سر ميز پيره مرد،‌ديدم هنوز همه دارند نگاهم مي كنند. مشتريها،‌گارسونها و خود پيره مرد. دستم مي لرزيد. پولها را گذاشتم روي بشقاب. نه سرم خم مي شد، نه تنم . مثل چوب شده بودم. يكقدم رفتم عقب و شق و رق ايستادم. حتا نتوانستم بگويم «بسلامت.» مي دانستم كه ديگر فايده اي نداشت. از نگاههاي مدير داخلي و گارسونها و مشتريها همه چي را، فهميده بودم. پيره مرد يك پنج تومني توي بشقاب جا گذاشت. مدير داخلي از پشت ميز پا شد. به ش تعظيم كرد و بسلامت گفت: يكي از گارسونها در برايش باز كرد كه برود بيرون. و من سرجاي خود مانده بودم. حتا دستم پيش نمي رفت كه پنج تومني را بردارد. مدير داخلي به همان گارسون كه در را براي پيره مرد باز كرده بود اشاره كرد كه غذاي مشتريهاي قسمت من را، كه آماده شده بود ببرد. بعد آمد پيش من، پنج تومني را از توي بشقاب برداشت، گذاشت كف دستم و گفت هر چه زودتر اونيفورم گارسون قبلي را درآورم و زحمت را كم كنم و يادم باشد كه از اين به بعد در كارهايي كه به من مربوط نيست دخالت نكنم.
فردا، رفتم پيش دوستم كه عين ماجرا را براش تعريف كنم، حتي مهلت نداد دهانم را باز كنم. گفت «دست خوش! تو كه پاك آبروي ما را بردي! تو دزد بودي و ما خبر نداشتيم؟ لااقل مي خواستي صبر كني عرقت بچاد. از همون روز اول؟»