آقاي حسني هنوز خودش به داخل اتاق نيامده، صداي هيجان زده اش را به درون فرستاد:
ـ مرضيه جون! مرضيه جون! مژده بده!
مرضيه دم كني را روي ديگ پلوپز گذاشت و وارد هال شد و در حالي كه لبش را مي گزيد، از ته گلو آهسته گفت:«هيس! چه خبرته! بچه خوابيده»
آقاي حسني به داخل خانه آمد و همان طور كه خنده تمام صورتش را پر كرده بود، گفت: «بي خيالش! بذار بيدار شه!»
و با صدايي آهسته تر ادامه داد: «مي دوني چي شده!»
ـ نه چي شده؟
و در حالي كه لبانش به لبخندي نرم باز مي شد، ناباورانه ادامه داد: : گروه، پايه تشويقي گرفتي؟»
ـ نه بابا گروه پايه چيه!
ـ تو شركت تعاوني چيزي برنده شدي؟
ـ نه جانم! شركت تعاوني كدومه ! اون كه مال بدبخت بيچاره ها س!
مرضيه سرش را تكان داد:
ـ نيست كه ما خيلي خوشبختيم! حالا چي شده؟
در همين موقع صداي بچه بلند شد و مرضيه را به طرف اتاق بچه كشاند. آقاي حسني زير لب غريد:«اي بابا تو هم با اين بچه ات! هميشه خدا حال ما رو مي گيره!»
و كتش را روي جا رختي انداخت و به طرف اتاق بچه رفت. بچه در آغوش مرضيه آرام گرفته بود و با چشماني بسته شير مي خورد. آقاي حسني رو به روي آنها دو زانو نشست. مرضيه چشمانش را ريز كرد و پرسيد:«خوب رضا! نگفتي چي شده؟»
آقاي حسني ابروانش را بالا انداخت :«تا يه مژده گوني خوب ندي، نمي گم»
بچه آرام گرفته بود، مرضيه او را سرجايش خواباند و آرام گفت: «ما كه مي دونيم چيزي نشده فقط اين وسط، بچه بيخودي بيدار شد.»
و با بي حوصلگي ادامه داد «اصلاً به من چه، چي شده يا چي نشده! از صبح تا حالا دارم تو خونه، جون مي كنم، حالا آقا آمده از من بيست سؤالي مي پرسه! هر چي شده كه شده چكار كنم!»
و از اتاق خارج شد. آقاي حسني از جايش بلند شد و به دنبالش دويد.  «بفرما! حالا بايد دستي هم بديم! تو كه اين قدر نازك نارنجي نبودي! حالا گوش كن! آقاي مرادي فرماندار شده.» مرضيه ايستاد، سرش را به طرف او چرخاند و ناباورانه در حالي كه ابروانش را با تعجب در هم فرو برده بود گفت: «نه ....! ترو خدا ...! راست مي گي!...كي....!»
آقاي حسني فاتحانه خنديد:
ـ ديدي گفتم تعجب مي كني! ديروز بهش ابلاغ دادند! تو دفتر كه بوديم آقاي مدير گفت.
چهره مرضيه در هم رفت و با لحن تحقيرآميزي گفت: « مگه آدم قحطي بود كه رفتند يك معلم رو فرماندار كردند! حالا تو چرا اين قدر خوشحالي؟ شيريني روديگرون مي خورند، مزه مزه اش را تو مي كني!»
ـ د همينه ديگه! واسه همينه كه مي گم بايد مژده گوني بدي!
ـ چه ربطي داره! اصلاً به من چه؟ زنش بره مژدگوني بده!
ـ اتفاقاً خيلي هم ربط داره، آخه مي دوني، من و حميد، قبل از انقلاب با هم همكلاسي بوديم .
ـ حميد؟!
ـ آره بابا ديگه مرادي رو مي گم! بعد از انقلاب هم همكار شديم، اتفاقاً هر دو يك كلاس هم درس مي ديم، اون پنجم الف، من پنجم ب. تو دفتر هم همهش، تو بحثهاي سياسي و غير سياسي، من طرف اونو مي گرفتم و يواش يواش شديم هم خط.
مرضيه سرش را تكان داد:
ـ تو كه اهل بحث سياسي و اين جور چيزها نبودي!
ـ بابا جون من، آره و نه، كه ديگه اهل نمي خواد. اون هر وقت مي گفت: آره منم مي گفتم: آره اون هر وقت مي گفت: نه، منم مي گفتم نه!
ـ خوب كه چي؟
«بذار قال قضيه رو بكنم! ببين مرضيه جون، آقاي استاندار چون خطش با خط فرماندار اينجا نمي خوند، از خيلي وقتها دنبال يكي مي گشت كه فرماندار رو عوض كنه، تازگيها، آقاي مرادي رو بهش معرفي كردند، اونم قبول كرد، اين طور كه شنيدم آقاي مرادي هم از شهردار اينجا دلخوشي نداره! آقاي مدير مي گفت: البته به نقل از آقاي ناظم كه تو خط شهرداره، كه هنوز پيش هم ننشسته اند، با هم قهرند. چون كه مي دوني كه، خط شهردار با خط فرماندار يعني آقاي مرادي اصلاً نمي خونه» مرضيه خواست حرفي بزند كه آقاي حسني با دست جلوي او را گرفت:
ـ صبر كن! صبر كن! تا تموم كنم! اين طور كه بوش مي آد آقاي مرادي منو واسه شهرداري كانديد كرده!
ناگهان خنده به صورت مرضيه دويد؛ چشمانش ريز و دهانش باز شد، ناباورانه پرسيد: «خودش بهت گفت؟»
ـ خودش كه نه! مگه الان مي شه ديدش! ديروز كه اومده بود پيش آقاي مدير خداحافظي كنه، بهش گفته بود. آقاي مدير هم، امروز البته غير مستقيم، پيش همه معلمها، بهم گفت.
دهان مرضيه بازتر شد:
ـ پيش همه! اونا چي گفتند؟
ـ هيچي! چي مي خواستن بگن! ولي احساس كردم كه رفتارشون با من تغيير كرده؛ هر وقت وارد دفتر مي شدم همه از جاشون بلند مي شدند و جاشونو به من تعارف مي كردند. خلاصه، مرضيه جون، شوهرت داره مي ره اون بالا بالاها، قدرشو بدون، بهش برس.
مرضيه، در حالي كه از شادي قلبش به طپش افتاده بود با خنده گفت:«خوبه! خوبه! آقاي شهردار! ماها از اين شانسها نداريم!»
آقاي حسني دستهايش را روي شانه او گذاشت:
ـ فردا شب مي خوام حميد اينها رو براي شام دعوت كنم، تو فكر غذا باش.
مرضيه چراغ را خاموش كرد و ديگ پلو را روي زمين گذاشت و به نرمي گفت:
ـ تو هم واسه ما همش كار درست مي كني، اون يكي فرماندار مي شه. شامشو، ما بايد بديم! كار دنيا بر عكسه والله!
آقاي حسني، همان طور كه از آشپرخانه خارج مي شد، با خنده گفت: «زن شهردار شدن، اين چيزها رو هم داره!»
و بعد از مكثي ادامه داد: «راستي بچه رو هم ببر خونه مادرت؛ والا اگر اينجا باشه آبروي ما رو مي بره!

□□□

سفره را كه جمع كردند، آقاي مرادي به آرامي و متانت، همان طور كه سرش پايين بود، گفت: «دست شما درد نكنه، ما عادت به اين جور غذاها نداريم. ولي انشاءالله يك روز جبران خواهيم كرد.»
مرضيه در حالي كه انگشتانش را با دستپاچگي در هم فرو برده بود و مي فشرد، گفت: «خواهش مي كنم! قابل شما رو نداشت! به هر حال بايد ببخشيد! با حقوق معلمي بهتر از اين نميشه نمي شه پذيرايي كرد، به هر حال بايد ببخشيد!»
و با اشاره آقاي حسني، از اتاق خارج شد و بساط ميوه و چاي را پهن كرد و وقتي كه قصد داشت از اتاق خارج شود، آقاي مرادي به آرامي گفت :«لطفاً شما هم تشريف داشته باشيد، چون مسئله، يك مسئله اجتماعي و خانوادگي است، به خانم بنده هم بگوييد بيايد اينجا!»
پس از اينكه همه جمع شدند آقاي مرادي رو كرد به آقاي حسني و گفت: «ببينيد آقا رضا! من مي خواهم يك نكته را بگويم، ولي اول قصد دارم يكسري به مقدمات را خدمت شما عرض كنم، بعد نتيجه گيري كنم.»
آقاي حسني زير لب زمزمه كرد :«بفرماييد»
و احساس كرد كه قضيه، بايد قضيه شهردار شدن او باشد و مثلاً متقاعد كردن او!
آقاي مرادي شروع به صحبت كرد: «ما مي دانيم كه در يك مجموعه، تمام عناصر بايد داراي يك تفاهم و هماهنگي باشند تا بتوانند در يك جهت و يك مسير...»
آقاي حسني در ميان كلمات و جملات آقاي مرادي غوطه خورد و به دنبال كلمه شهردار و نام خودش مي گشت، ولي نمي يافت.
آقاي مرادي با دست اشكالي را در فضا ترسيم مي كرد و كلماتي را مي گفت كه آقاي حسني زياد مشتاق شنيدن آن نبود. به زنش نگاه كرد كه چشمانش را ريزه كرده به آقاي مرادي خيره شده بود. زن آقاي مرادي هم مشغول پوست كندن سيب بود، كه ناگهان اسم خودش، او را به خود آورد:
ـ تا اينجا كه با من موافقيد آقا رضا!
آقاي حسني سرش را شتابزده تكان داد:
ـ بله! بله! كاملاً شما درست مي فرماييد.!
آقاي مرادي سرش را تكان داد:
ـ پس وقتي توي يك شهر، دو طرز تفكر حاكم باشد، معلوم است كه نمي توان براي مردم كار كرد. وقتي كه من و آقاي شهردار هم فكر نيستيم، اين وسط چوبش را مردم مي خورند! با اين هم موافقيد؟
آقاي حسني كه ديگر حواسش كاملاً به حرفهاي آقاي مرادي بود، سرش را تكان داد:
بله! بله كاملاً!
ـ خوب پس اين وسط يا من بايد از ميدان بروم كنار، يا آقاي شهردار. با كنار رفتن حقير متأسفانه آقاي استاندار موافقت نمي كنند، اين وسط مي ماند آقاي شهردار، البته كنار گذاشتن آقاي شهردار؛ دست من نيست؛ من فقط بايد پيشنهاد كنم و من هم به آقاي استاندار گفتم. ايشان هم موافقت كردند. فقط اين ميان، نام كسي را كه بايد شهردار آينده اين شهر شود، مانده است. آقاي حسني، احساس كرد از هيجان تمام بدنش مي لرزد. كف دست عرق كرده اش را به زانوانش ماليد، آقاي مرادي ادامه داد: «من قصد دارم شما را به لحاظ هم فكري كه در محيط كارمان با هم داشتيم به آقاي استاندار معرفي كنم. با توجه به مسائلي كه مطرح كردم كه خودتان بهتر از من مي دانيد، من فكر مي كنم بايد دست به دست هم بدهيم و به اين مردم خدمت كنيم! درست نيست اين قدر به فكر خودمان باشيم. بايد از اين پيله اي كه دور خودمان تنيده ايم بيرون بياييم!»
آقاي حسني، ديگر در عرش سير مي كرد، شهردار شدن او ديگر حتمي شده بود. نگاهي به زنش كرد كه سرش را پايين انداخته و داشت لبانش را از شادي مي جويد.
ـ خوب خودتان چه مي گوييد، آقا رضا؟
آقاي حسني با فروتني بسيار، در حالي كه سرش را پايين انداخته بود، گفت: «والله من خودمو لايق نمي دانم، مسئوليت خيلي بزرگيه، در ثاني تجربه اي هم در اين كار ندارم، ولي فكر مي كنم آقاي...» مكثي كرد و نگاهي به زنش كرد كه اخم كرده و او را مي نگريست، احساس مي كرد فروتني زياد، دارد كار دستش مي دهد و ادامه داد «والله چه مي دونم!»
ـ نه، نه از اين حرفها نزنيد! شما به درد كارهاي بزرگ مي خوريد! من هم فكر مي كردم تا آخر عمر بايد معلم بمانم، ولي آقاي استاندار مرا از اين تصور بيرون آورد. من با توجه به شناختي كه از شما پيدا كردم، بخصوص از وقتي همكار شديم، تو بحثهايي كه با ديگران داشتيم، متوجه همفكري و هماهنگي شما با خودم شدم و مطمئن باشيد كه من كسي را بدون فكر انتخاب نمي كنم، راجع به تجربه هم غصه نخوريد، ما كار را بايد در ميدان عمل ياد بگيريم، اين براي آدمهاي متعهد، يك اصل است!
خانمش بلافاصله ادامه داد:«من يادم مي آيد، اون موقعها كه حميد معلم بود، چقدر از آقاي حسني تعريف مي كرد كه توي بحثها همش پشت اونو مي گيره، خوب اين نشون ميده كه وقتي تو مسائل فكري، هماهنگي باشه، حتماً توي كار هم هماهنگي هست ديگه!»
آقاي حسني سكوت كرده بود، مي ترسيد فروتني كند و كار خراب شود كه مرضيه به كمكش آمد.
ـ راستش خبر، خيلي غير مترقبه بود! اجازه بديد آقا رضا در موردش فكر كنه بعد بهتون اطلاع بده!
آقاي مرادي از جايش بلند شد:
ـ به هر حال من همين را هم به فال نيك مي گيرم، من اسم آقاي حسني را براي شهرداري به استاندار، رد مي كنم؛ خوب ديگر ما رفع زحمت مي كنيم.
ـ چرا به اين زودي؟ تشريف داشته باشيد، تازه سر شبه !
ـ نه ديگه! بايد بريم! صبح زود يك جلسه، توي فرمانداري داريم، بعد هم يك سخنراني براي رؤساي ادارات برام گذاشته اند.
و رو به آقاي حسني:
ـ آدم يواش يواش بايد خودش را براي كارهاي بزرگ و مسئوليتهاي بزرگتر آماده كنه، درسته آقا رضا؟ آقاي حسني، محجوبانه خنديد و سرش را پايين انداخت و بعد همراه آقاي مرادي و همسرش تا بيرون حياط رفت.
وقتي برگشت، خودش را روي زمين ولو كرد و به پشتي تكيه داد، مرضيه همان طور كه ظرفهاي ميوه را جمع مي كرد، با خنده گفت:
 چطوري آقاي شهردار؟
آقاي حسني چيزي نگفت؛ همانطور بي حركت دراز كشيده، چشمانش را بسته بود. مرضيه ادامه داد: «زنش رو ديدي چه باردو بورتي راه انداخته بود و چي جوري لفظ قلم صحبت مي كرد! »
آقاي حسني چشمانش را باز كرد و زمزمه كرد: «آدم گاهي احساس مي كنه كه ديگرون اونو بهتر از خودش مي شناسن!»

□□□

سر و صداي بچه ها، سالن مدرسه را پر كرده بود، آقاي حسني بدون توجه به سر و صدا، به آرامي وارد سالن شد و به دفتر نزديك شد. در دفتر را كه باز كرد، مستخدم را ديد؛ بدون اينكه وارد دفتر شود، با دست او را صدا كرد، كه ناگهان صدايي از داخل دفتر به گوشش رسيد:
ـ آقاي حسني هنوز نيامده؟
ـ نه فكر كنم رفته باشه فرمانداري! طرف نمي تونه يك كلاسو اداره كنه، پنجم الف رو هم بهش داديم، حالا هم شهرو دارن بهش مي دن، مسخره است!
آقاي حسني پولي به مستخدم داد و سفارش خريد سيگار را به او داد و وارد دفتر شد. آقاي مدير از جا بلند شد ولي آقاي ناظم همان طور سر جايش نشسته بود.
ـ چطوري آقاي حسني؟ پيدات نيست! بچه هات كلاسو رو سرشون گرفتند!
ـ قربونت سرم شلوغه! ميام باهات صحبت مي كنم!
و از دفتر خارج شد. از ناظم دلخور شده بود كه چرا با او احوالپرسي نكرد. وارد كلاس كه شد با صداي بر پاي مبصر همه بلند شدند و سر و صدا فرو نشست سرش را تكان داد، همه نشستند. نگاهي به اسامي شلوغهاي كلاس انداخت و بعد از مكثي طولاني، با لحني تند گفت:«همشون از كلاس برن بيرون!»
بعد از رفتن بچه ها از كلاس، روي صندلي اش نشست و زمزمه كرد: «وقتي توي يك مجموعه هماهنگي نباشه مگه ميشه كار كرد! تا وقتي كه اين ناظم تو اين مدرسه هست، از كار خبري نيست! حاليش مي كنم!» دستي به صورتش كشيد و بعد ورق سفيدي را جلويش گذاشت و رويش نوشت:
«وظايف يك شهردار»
و سپس با صدايي بلند گفت:«همه انشاهاشونو نوشتند؟»
كلاس يك صدا شد:
ـ بله!
ـ احمدي بياد انشاشو بخونه!