لحظه اي ديگر، احمدي جلوي بچه ها ايستاده بود. دفترش را باز كرد و شروع به خواندن كرد:«اگر من شهردار بودم چه مي كردم؟ البته همه ما دانش آموزان مي دانيم كه شهردار وظايف بسياري دارد، مثلاً...»
آقاي حسني با دقت هر آنچه را كه احمدي مي گفت در ورق سفيد مي نوشت،
سر همه در دفتر جمع بود كه آقاي محمدزاده معلم كلاس چهارم ب، وارد دفتر شده نشده، رو به آقاي مدير كرد و گفت: نمي دونم با اين عليپور چكار كنم! پسره يك پارچه آتيشه! پدر همه رو درآورده،‌اصلاً نذاشت يك كلمه درس بدم!  و رو به روي آقاي حسني نشست. آقاي حسني سرش را از روي ورقه هاي انشا بلند كرد:
ـ بذار يه چيزي بهت بگم! وقتي توي يك مجموعه هماهنگي نباشه، كار كردن محاله! تو هم براي اينكه خوب درس بدي بايد اين طور بچه ها رو، بدون تعارف، از كلاس بيرون كني.
احمد پور، معلم كلاس اول،‌با خنده گفت: «تازگيها كلمات قصار مي گي، آقاي حسني»
آقاي حسني سرش را به داخل ورقه برده و حرفي نزد. آقاي محمدزاده استكان چاي سرد شده اش را هورتي سر كشيد و بعد از مكثي گفت: «بابا، اون بيچاره اس! پدر كه نداره، مادرش هم با هزار زحمت كار مي كنه و اونو مي فرسته مدرسه! حالا هم از كلاس بيندازمش بيرون! اين درسته ها؟»
جوادي معلم كلاس چهارم الف، حرف او را ادامه داد: «به نظر من هم، با خوبها كار كردن زياد مهم نيست، معلم، اونه كه بدها را خوب كنه و باهاشون كار كنه، والا هر كسي مي تونه با خوبها كار كنه!»
آقاي حسني به تندي گفت:«من اصلاً با شما موافق نيستم، اين باعث مي شه آدم با خوبها و بدها، با هم كار كنه و اونوقت، كلاس و جامعه و همه چيز به هم مي ريزه!»
آقاي حسين زاده با خنده گفت: «زياد سخت نگير آقاي حسني، معلم بده كه كلاسو به هم مي ريزه، نه شاگرد بد!»
آقاي حسني با لحن طعنه آميز گفت: «حرف خودت كه نيست! از كدو راديو شنيدي؟ راديو....»
آقاي محمدزاده شتابزده حرفش را قطع كرد:
ـ حسني، ترو جون بچه ات ول كن! كم با بچه ها سر و كله مي زنيد، تو دفتر هم ول  نمي كنيد، اَه!
آقاي جوادي آرام گفت: اين چند روزي كه آقاي مرادي، فرماندار شده، اخلاق آقاي حسني عوض شده!»
آقاي حسني نگاه تندي به او كرد و خواست حرفي بزند كه آقاي مدير، استكان خالي را روي ميز گذاشت و براي آن كه بحث را منحرف كند، گفت: «من صد بار به اين آقاي ناظم گفتم، به رفيقش آقاي رضايي، بگه كه اين خيابان شني جلوي مدرسه را اسفالت كنه ولي فايده اي نداشت، حالا نمي دونم شهردار بعدي حرف مارو گوش مي كنه يا نه!»
آقاي حسيني، معلم كلاس سوم، هم اضافه كرد: «بابا اينجا كه خوبه! كوچه ما، والله به خدا،‌وقتي كه بارون مياد تا همين زانو آدم مي ره تو گل!»
به دنبالش آقاي حسن پور معلم كلاس دوم، گفت:«با با اينها كه چيزي نيست! ساختمان الان يك ساله كه نصفه كاره مونده. واسه اينكه مصالح بهم نميدن! چند بار به اين آقاي ناظم گفتم كه دم آقاي شهردار رو ببينه، چند بار هم خودم رفتم پيش شهردار، ولي نداد كه نداد، حالام با هزار بدبختي و مسافر كشي، دارم آزاد مي خرم جون تو!»
آقاي حسني، دستي به ورقه هاي انشا كشيد و آرام گفت:«بله درد خيلي زياده! ولي علتش همونه كه گفتم: ناهماهنگي! انشاءالله به زودي هماهنگي به وجود مي آد! ولي اول بايد به اونهايي رسيد كه تو خط آدمند و از آدم حمايت مي كنند! اين خيلي مهمه! با خوردن زنگ و آمدن آقاي ناظم همگي ساكت شدند.
ـ رضا مي گم چطوره يه مهموني بديم و فك و فاميلا رو دعوت كنيم! آقاي حسني چشمانش را باز كرد و پرسيد «ها! چي گفتي؟»
ـ مي گم چطوره يه شيريني كلي به فاميل بديم، آخه يه چيزهايي رو شنيده ان، دم به دم ميان اينجا و شيريني مي خوان!
آقاي حسني خميازه اي كشيد و گفت: «فعلاً كه چيزي نشده! ولي بد فكري نيست! بعد ديگه اين قدر كار رو سرمون مي ريزه كه ديگه وقت چنين كارهايي را نداريم»
و بعد از چند لحظه مكث ادامه داد:«راستي يادت باشه هر كس هر كسي رو دعوت نكنيم! فقط اونايي رو دعوت كن كه مطمئني تو خط آقاي مرادي و تو خط منند!»
مرضيه چشمانش را ريز كرد: ـ مثلاً كي ها رو دعوت نكنيم؟
ـ مثلاً برادر خودت،‌پدرت، برادر خودم...!
ـ آخه واسه چي؟ پس كي رو دعوت كنيم؟
ـ واسه اينكه مخالف ما هستند! مگه يادت نيست چقدر از فرماندار قبلي تعريف مي كردند! خوب، اگه اينها رو دعوت كنيم، فردا پس فردا به گوش آقاي فرماندار مي رسانند، اونوقت اون فكر مي كنه ما هم مخالف اونيم!
مرضيه سرش را بلاتكليفانه تكان داد:
ـ والله من نمي دونم! شايد حق با تو باشه، ولي آخه اونا كه ضد انقلاب نيستند! داداش خودت چندباره كه رفته جبهه، پدر من هم كه تو انجمن اسلامي....
آقاي حسني حرفش را قطع كرد:
ـ بابا حساب ضد انقلاب كه جداست! فعلاً درد ما، درد خودمونه! متوجهي؟ درد ما انقلابيها!
ما با جاذبه و دافعه مون بايد مشخص كنيم كه خطمون تو انقلابيها چيه؟ فهميدي؟
ـ پس بفرماييد اين وسط كي مي مونه! در ضمن دعوت هيچكس را هم قبول نكن، به كسي هم قول نده!
مرضيه از جايش بلند شد
ـ بفرما! خونه كسي كه نمي تونم برم! كسي رو هم كه نمي تونم دعوت كنم! پس بنده بنشينم تو خونه تا فسيل شم، ها!
آقاي حسني به آرامي گفت: «بنشين! چرا بلند شدي! من تا وقتيه كه حكم شهرداري را دست من بدن، بعداً انشاءالله يواش يواش مي فهميم كي ها تو خط ما هستند و باهاشون رفت و آمد مي كنيم!»
و با لحن آرامي و تسكين دهنده اي ادامه داد:«من مي دونم مشكله! ولي بايد تحمل كرد. كسي كه مي خواد كارهاي بزرگ كنه، بايد مشكلات بزرگ رو هم تحمل كنه!»

□□□

هنوز هيچكدام از معلمها از كلاس بيرون نيامده بودند، آقاي حسني اولين نفر بود كه وارد دفتر شد آقاي ناظم همينكه او را ديد از دفتر بيرون رفت؛ آقاي حسني كنار ميز آقاي مدير روي صندلي نشست. آقاي مدير نگاهش را از روي كاغذي كه مشغول خواندنش بود، برداشت و در حالي كه زير چشمي در را نگاه مي كرد، گفت: «پس چي شد اين حُكمت؟ آقاي مرادي مي گفت يكي دو روزه درست مي شه، الان دو ماهه كه گذشته»
آقاي حسني لبخندي زد و گفت: «شايد داره امتحانم مي كنه، مي خواد ببينه واقعاً تو خطش هستم يا نه!»
و ادامه داد: «صبر كن كار تموم بشه! تو شوراي ادارات پدر رئيس آموزش و پرورش رو در
مي آرم، اين چه وضع معلمهاست! آقاي ناظم كه وضعش معلومه، معلمهاي ديگه هم كه همشون تو يه خط ديگه ن! اصلاً تو آموزش و پرورش يك فكر و يك خط حاكم نيست! با اين وضع نمي دونم چطوري داره كارها پيش مي ره! واقعاً كه شما داريد از خود گذشتگي مي كنيد، ولي اين از خود گذشتگي به ضرر مردم تموم مي شه!»
آقاي مدير سرش را تكان داد:
ـ خوب ديگه چه مي شه كرد! ولي شما هم يه كم كوتاه بياييد،‌مثل سابق با معلمها صحبت كنيد. راهنماييشون كنيد، به هر حال همكاريد، دوستيد.
آقاي حنسي حرفش را قطع كرد:
ـ نمي تونم آقاي مدير! نمي تونم! فكر من با فكرشون نمي خونه! تازگيها احساس مي كنم كه ديگه نمي تونم تحملشون كنم!»
آقاي مدير خواست حرفي بزند كه آقاي محمدزاده همراه آقاي ناظم وارد دفتر شدند!
چند لحظه بعد، همه معلمها مشغول نوشيدن چاي و گفتگو با هم بودند. آقاي حسني در گوشه دفتر تنها نشسته بود و چايش را مزه مزه مي كرد و در گوشه ديگر نيز آقاي ناظم به استكان چاي تيره و پر رنگش خيره شده بود، لحظه اي بعد صداي زنگ، همه معلمها را از جايشان پراند.

□□□

وارد خانه كه شد، كتش را در گوشه اتاق پرت كرد و با صدايي بلند گفت:« كار ما حكم كبوتري رو داره كه به زور تو قفس انداختنش. نمي دونم كي از اين قفس و مدرسه راحت مي شم!»
و پشت به پشتي داد و چشمانش را بست. با صداي بلند آقاي حسني، ناگهان صداي گريه بچه بلند شد. آقاي حسني با صداي بلند فرياد زد «مرضيه مرضيه! صداي اين بچه رو خفه كن! آه! يك ذره آسايش نداريم! تو مدرسه آدمهاي اون طوري، تو خونه هم وق وق بچه! مرضيه از آشپزخانه بيرون آمد و به طرف اتاق بچه رفت و همان طور كه بچه را در آغوش گرفته بود، از اتاق بيرون آمد و در حالي كه اخمهايش را در هم فرو برده بود، با صدايي تند گفت:«چه خبره! هنوز نيامده شروع كردي»
ـ بابا خفه كن صداي بچه رو ديگه! ببين چه مي خواد؟ كثيف كرده، گشنه شه، چشه!
ـ مگه من بيكارم كه هي دم و ساعت به بچه ات برسم هي غذا بده! هي بشورش! هي غذا بده! هي بشورش! خسته شدم والله!
آقاي حسني از جايش بلند شد:
ـ چته بابا! چته! امروز چرا اين طوري شدي؟ جيغ و داد بچه كم بود حالا بايد سر و صداي تو رو هم تحمل كنم! مرضيه با ناراحتي بچه را در آغوشش فشار داد و جيغش را بلند كرد.
ـ مي خواستي چي بشه دو ماه آزگاره تو خونه حبسم كردي،‌نه كسي مي آد اينجا، نه خونه كسي مي ريم! آسه بيا آسه برو كه گربه شاخت نزنه، نخواستيم اون شهرداريتو، همين الان مي خوام برم خونه بابام اينها امشب هم مي خواهم دعوتشون كنم واسه شام!
آقاي حسني بلند شد و با عصبانيت فرياد كشيد: «تو اصلاً درك نداري! از اولش هم نداشتي!»
و با صدايي آهسته تر ادامه داد :آخه چرا نمي خواي بفهمي! الان وقت فاميل بازي نيست! ما الان بايد بگرديم ببينيم كي ها تو خط ما هستند، و الا كلامون پس معركه است!»
بچه همين طور يكسره وق مي زد. مرضيه بدون اعتنا به گريه او فرياد زد «تو اصلاً چه مي دوني خط چيه! تو نمازت رو به زور مي خوندي حالا واسه ما خطي شدي! تو برادر جبهه رفته ات رو قبول نداري! شهرداري سرت رو بخوره با اين خط بازي! اصلاً من مي رم خونه بابام تا تكليف ما با اين خط بازي تو روشن بشه!»
و به طرف جا رختي رفت، چادر سياهش را سرش كرد و بچه را كه از شدت گريه سياه شده بود در آغوش فشرد و از در خارج شد. آقاي حسني داد كشيد: «هر جا كه مي خواي برو! وقتي تو خونه تفاهم نباشه اصلاً اون خونه، خونه نيست!»
ولي پاسخي نشنيد. مرضيه رفته بود ناگهان وارفت فكر نمي كرد به اين راحتي بين او و همسرش مسئله اي به وجو بيايد. چه شد؟ خودش هم نفهميد . پشتش را به ديوار داد؛ ناي ايستادن نداشت.

□□□

بچه ها كلاس را روي سرشان گرفته بودند. يكي دو تايشان را آقاي حسني از كلاس بيرون كرده بود، ولي سكوت چند لحظه اي، شلوغي بسياري را به دنبال داشت. آقاي حسني حوصله هيچ كاري را نداشت. قرار بود كه براي بچه ها املاء بگويد، ولي فكر كرد كه با املا گفتن يا نگفتن او كه مسئله اي حل نمي شود، نمي دانست اين حكم لعنتي كي به دستش مي رسد و خيالش را راحت مي كند. زنگ بعد هم بچه ها ورزش داشتند و او مي توانست حسابي با آقاي مدير گپ بزند و در مورد آينده برنامه ريزي كند. در همين فكرها بود كه زنگ خورد و او زودتر از بچه ها به دفتر پناه برد.
آقاي حسني با قاطعيت گفت: «خودم بيرونشان كرده بودم، شلوغ كرده بودند!»
آقاي مدير گفت: «فكر نمي كنيد بچه به نرمي و محبت هم احيتاج دارند؟»
آقاي حسني نگاهي به آقاي مدير كرد و روي صندلي، دور از ميز مدير نشست.
همه معلمها كه جمع شدند، آقاي ناظم از جايش بلند شد و به سمت ميز آقاي مدير آمد. پس از گفتگويي در گوشي با او، بلند شروع به صحبت كرد:
ـ اجازه بديد خبر مهمي را به اطلاع همكاران عزيز برسانم كه مطمئن هستم همه همكاران بخصوص آقاي حسني از شنيدن آن بسيار خوشحال خواهند شد.
قلب آقاي حسني شروع به طپيدن كرد با دستپاچگي استكان چايش را سركشيد. كف دست و پيشانيش عرق كرده بود. احساس كرد؛ ديگر تمام شد، رسيد. دو ماه و خرده اي، تمام فكرش را به خود مشغول كرده بود؛ ليستي از كارهايي را كه مي بايست انجام مي داد فراهم كرده بود. خودش مي دانست كه به هر صورت، از وقتي كه سعي كرد خط فرماندار را در زندگي اجتماعي و حتي خصوصيش دخالت دهد، كار او بي نتيجه نخواهد ماند. زنش هم وقتي بفهمد كه كارش تمام شده، خودش به خانه باز مي گردد، در اين يك هفته اي كه به خانه پدرش رفته بود، چقدر بر او سخت گذشته و چقدر دلش براي همسر و بچه اش تنگ شده بود! به ناظم نگاه كرد؛ لبخندي در گوشه لبش خودنمايي مي كرد، ولي ديگر دير شده بود، حتماً خودش خوب مي دانست كه كارش تمام است و حالا دارد به زور برايش لبخند مي زند. و خود را قاصد اين خبر خوش كرده است كه يعني مي بخشيد!
آقاي ناظم ادامه داد:
ـ طبق خبري كه آقاي شهردار، امروز صبح به بنده داد، دو روز پيش، استاندار ما به استان ديگري منتقل شد و در نتيجه در جلسه اي كه ديروز در استانداري تشكيل شد،‌قرار شد كه فرمانداري اين شهر را به شخص ديگري كه مورد اعتماد استاندار جديد است، واگذار كنند و آقاي مرادي خوشبختانه به مدرسه ما بر مي گردد و كلاس پنجم الف را از آقاي حسني تحويل گرفته و بار مسئوليت آقاي حسني خوشبختانه كمتر مي شود.
آقاي حسني ناگهان احساس تهي شدن كرد. ديگر انگيزه اي براي ماندن، مجالي براي نفس كشيدن براي او نبود، دفتر گويي برايش تنگ و تنگ تر مي شد و يخ كرد. سنگيني نگاه هزاران نفر را بر خود احساس مي كرد. پوك شده بود.
زنگ كه خورد، همه معلمها به سر كلاسهايشان رفتند. مدير و ناظم هم از دفتر خارج شدند. آقاي حسني تنها درون دفتر نشسته بود. نگاهش به استكان تهي اش مات مانده بود.

آبان ماه 65 ـ بندر تركمن