سكوت كلاس عادي نبود. رو به بچه ها برگشت و همان طور كه با نگاه جستجو مي كرد، گفت:«بخوني»
بچه ها پراكنده خواندند: »خواب.»
«خواب.»
«چند بخشه؟»
«يه بخشه»
«بخش كنيد» با حركت دست راهنماييشان كرد: «خواب.»
متوجه نگاه دزدانه بچه ها به تمنايي شد. گفت:«اونجا چه خبره؟ كجا رو نگاه مي كني حسيني؟»
حسيني با حركت چشم هايش تمنايي را نشان داد كه سرش را گذاشته بود رو ميز.
گفت:«درست بنشين، تمنايی.»
حسيني گفت: «خانم داره گريه مي كنه»
«اذيتش كردي؟»
«اِ... نه خانم ...خودش يه دفه گفت اوهو، اوهو، اوهو»
بچه ها خنديدند. لبخند زد. گفت: «سرت رو بالا كن، ببينم، تمنايي.»
صورت تمنايي از اشك خيس شده بود. چيزي را تو بغل مي فشرد.
«چي شده؟ اون چيه تو بغلت؟»
حسيني گفت: «عكس مادرشه»
«از تو نپرسيدم. آره؟ بده ببينم»
قاب را گرفت. مادر تمنايي را ديده اما با روسري. موهاش تا رو شانه هاش بود. چشم هاش درشت تر به نظر مي آمد.
«اين پيش تو چيكار مي كنه؟»
«مرده؟»
«كي مرده؟»
«مامانم»
«مرده ! كي؟»
تمنايي گفت «ديشب.»و دست دراز كرد و قاب را گرفت و صورتش را بر آن گذاشت و هق هق كرد.
«اي واي ...بيا اين جا ببينم.»
دست تمنايي را گرفت و تا كنار ميز دنبال خود كشيد. نشست رو صندلي. گفت:«قشنگ تعريف كن ببينم چي شده.»
«ديشب.»
«آخه چه جوري شد؟»
«تو بيمارستان»
«چند روز پيش كه چيزيش نبود. تو هم اون جا بودي؟»
«اوهوم.»
«ديگه كي بود؟»
«بابام.»
«چي شد كه اومدي مدرسه؟»
«هيشكي خونه مون نبود.»
«بابات چي؟»
«رفته مامانمو خاك كنه»
«اي بابا! چرا تو رو نذاشت پيش كسي؟»
به ساعتش نگاه كرد. يك ربع به زنگ بود. گفت: «بچه ها،براي امشب دو بار از رو درس بنويسين و تمريناشو هم حل كنين. من و تمنايي مي ريم دفتر. رسولي، بيا اينجا وايسا هر كي شلوغ كرد بفرستش دفتر»
دست تمنايي را گرفت. رفتند تو راهرو. گفت: «بايد تو رو ميذاشت پيش يه كسي، خاله اي، عمه اي، داري كه، هان؟»
«اوهوم»
سر او را به پاهاي خود فشرد. تمنايي گفت: «خانم اجازه، از خدا بخوام،‌مامانمو برمي گردونه؟»
«نمي دونم»
لب گزيد و چنگ در موهاي تمنايي زد. تمنايي گفت: «من مامانمو مي خوام» و سرش را چسباند به ديوار و قاب را به سينه اش فشرد. بدنش با هر هقي بالا و پايين مي رفت.
«خودتو ناراحت نكن. بيا»
از پله ها رفتند پايين. تمنايي خود را به نرده مي سراند. حالا فقط فين فين مي كرد. قاب را از روي سينه اش بر نمي داشت. خانم شمس جلو دفتر ايستاده بود. از دور گفت:«چرا خودت زحمت كشيدي، خانم سهيلي؟ با مبصر مي فرستاديش.»
«من و تمنايي مي ريم تو حياط يه دوري بزنيم. مادرش فوت كرده.»
«اوا.... آره تمنايي؟»
تمنايي سر تكان داد. خانم شمس گفت: «آخي...بياين تو دفتر.»
گفت: «نه، مي ريم تو حياط. شما يه زنگ بزن خونشون، ببين اوضاع از چه قراره. باباش بچه رو تو خونه تنها گذاشته رفته.» و بي صدا با حركت لب ها گفت: «بهشت زهرا.»
خانم شمس سر تكان داد. گفت: «الان. شماره تلفن خونه تونو بلدي، تمنايي؟»
«نچ.»
«تلفن دارين كه»
تمنايي پلك هايش را بر هم زد كه آره. خانم شمس رفت تو دفتر. صداش آمد: «بايد تو پرونده ش باشه»
«صبونه خوردي؟»
«نچ.»
«پس صبر كن.»
رفت تو دفتر. خانم شيخي داشت از تو كمد پرونده در مي آورد. او را ديد كه گفت: «الهي بميرم»
كيفش را از جالباسي برداشت. گفت: «هيچي هم نخورده»
خانم شمس گفت: «بدبختي يكي يه دونه هم هس...»
خانم شيخي گفت:»اسم كوچيكش شاپوره؟»
گفت: «آره» و از توي كيفش غازي نان و پنير و خيار را برداشت. خانم شيخي پرونده را گذاشت رو ميز خانم شمس و رفت طرف در.
خانم شمس گفت: «كامي چطوره؟»
«حرص مي ده. مثل هميشه»
«از مهدش راضي هستي؟»
«بهتر از جاي قبليه. يعني بايد ديد.»
خانم شيخي سرش را آورد تو. گفت: «همينه كه اينجا وايساده؟»
«آره»
«طفلك چقدر هم خوشگله»
خانم شمس گفت: «مادره چش بوده؟ اَه...اين هم كه همه ش اشغال مي زنه.» و دوباره شماره گرفت.
«حال خودمو نمي فهمم.»
خانم شيخي گقت: «حق داري والله. اين دنيا چيه؟ اَه....»
«پس خبرشو به من بدين.»
آمد بيرون. تمنايي تكيه داده بود به ديوار و عكس مادرش را تماشا مي كرد. اشك مي ريخت.
«فكر كنم بابات اومده باشه خونه. تلفنتون اشغاله.»
غازي را داد به او. راه افتادند به طرف حياط. گفت: «بخور» و پيشاني تمنايي را لمس كرد. گفت: «تب هم داري.»
«حالا زير خاك مي ترسه.»
«بخور»
آن سر حياط معلم ورزش بچه ها دور خود جمع كرده بود و برايشان حرف مي زد. سوز مي آمد. آفتاب ملايم مي تابيد. تمنايي تكه اي نان كند و گذاشت دهانش. گفت: «حالا زير خاك نمي تونه هيچي بخوره.»
«به اين چيزا فكر نكن»
«از سوسك مي ترسه.»
«خيلي ها مي ترسن»
«زير خاك هم كه پر سوسكه.»
«سوسك تو چاهه.»
«زير خاك هم چاهه. ديگه.»
«اوهوم»
«خانم اجازه، نمي خورم.»
«تو كه اصلاً نخوردي.»
«سيرم»
اشك هاي تمنايي را كه ديد، نشست جلوش. گفت: «آخه اين چه فكرائيه كه تو مي كني؟»و دست كشيد به سرش.
«اگه خواب نمونده بودم، نمي ذاشتم بابا ببره خاكش كنه.»
«مرده رو بايد خاك كرد»
«زير خاك عقرب و مار هم هس...»
«بابات مواظبشه»
«پيشش كه نمي مونه.»
«مي مونه. هم بابات هم خاله هات و هم دائيات. همه. اين قدر پيشش مي مونن تا به اون جا عادت كنه و ديگه نترسه. خيالت راحت باشه»
«بابام دعواش مي كرد مي گفت مگه سوسك هم ترس داره؟»
«ديگه دعواش نمي كنه.»
«خودشو مي زد.»
«كي؟»
«بابام»
«چرا؟»
«واسه مامانم. داد مي زد ثريا...ثريا...»
«توي بيمارستان؟»
«نه توي تاكسي.»
«آهان...وقتي مي رفتين بيمارستان.»
«نه وقتي بالا سر مامان بوديم. مامانم گفت دستتو از رو پيشونيم برندار، شاپور جون.»
«بابات تاكسي داره؟»
«نه. بانك داره.»
«پس تو بانك كار مي كنه.»
«مال خودشه.»
«بانك؟»
«اوهوم»
«اوهوم»
«حالا بابام مي ره زن مي گيره.»
«آخه تو از كجا مي دوني؟»
«بابا منتظر بود مامان بميره تا بره يه زن ديگه بگيره»
«اينو كي به تو گفته؟»
«مامان.»
«شوخي مي كرده»
«مامان نمي ذاشت بابا سيگار بكشه. نمي ذاشت با دوستاش بره بيرون.»
«بيا يه گاز بزن.»
«بابا يواشكي مي گفت بهش بگم خواهر مي خوام. مامان مي گفت تو يكي بسمي.»
«دستمال نداري؟»
تمنايي گفت: «تقصير منه كه اون مرد.» و دويد طرف در مدرسه.
«كجا مي ري، تمنايي؟ صبر كن، ببينم.»
تمنايي ايستاد. قاب را آورد بالا و خيره ي عكس مادرش شد. دست گذاشت رو شانه تمنايي. در انعكاس نور شيشه ي قاب به نظرش آمد لب هاي عكس
مي خواهند بگويند عزيزم.
«براي چي مي دويي؟»
«مي خوام پير شم بميرم.»
«ببين تمنايي وقتي يكي مرد، ديگه كاري از دست كسي براش بر نمي آد.»
«از دست خدا چي؟»
«فقط مي تونيم از خدا بخوايم ببرتش تو بهشت.»
«مامانم گفت اگه دستتو از روي پيشونيم برداري من مي ميرم، شاپورجون»
«خب، اون از دست تو امنيت خاطر ...چه جوري بگم؟ دست تو به اون...»
«اگه دستمو برنداشته بودم...»
«نه عزيزم، مطمئن باش كه تقصير تو نبوده .»
«مامان جون»
«جانم»
او را به خود فشرد. بوي كامي را مي دهد. صداي خانم شمس از بلندگو پخش شد:
«خانم سهيلي...تشريف بيارين...لطفاً تنها...»
«همين جا باش تا من برگردم.»
«خب.»
«ندويي ها.»
«نچ.»
«اين هم پيشت باشه، بخورش. مطمئن باش مادرت خوشحال ميشه.»
«مگه مي بينه؟»
«اون ديگه همه چيزو مي بينه»
«مي بينه گريه مي كنم؟»
«آره كه مي بينه»
لبخند زد و صورت تمنايي را بوسيد. راه افتاد. از پله ها كه بالا مي رفت برگشت تمنايي را نگاه كرد كه كف پاش را تكيه داده بود به ديوار و داشت به غازي گازمي زد. اشك هاش را پاك كرد. خانم شمس جلو دفتر ايستاده بود. گفت: «بي خود اشك هاتو خرج نكن. دروغ مي گه، ورپريده.»
«چي مي گي!»
«با مادرش صحبت كردم.»
«زنده س؟»
«آره ديشب مسموم شده، بردنش درمونگاه. پسره هم خواب و بيدار بوده. بيا تو. پدره هم يه پاش درمونگاه بوده يه پاش خونه.»
خانم شيخي با ديدن او قهقهه زد. گفت:«پسره نيم وجبي همه رو مچل كرده.»
نشست رو صندلي. نفس عميقي كشيد. لبخند زد. گفت: «آخيش»
خانم شمس گفت: «مادره گريه ش گرفت. مي گفت نمي دونه از دست پسره چيكار كنه.» و تكمه ي زنگ را فشرد. گفت: «باباش الان مي آد دنبالش.» و از دفتر رفت بيرون.
خانم شيخي گفت: »از قديم گفتن بچه ي يكي يه دونه يا خل ميشه يا ديونه.»
گفت: »از دست اين بچه ها!» و نشست پشت ميز. گوشي را برداشت و همان طور كه از پنجره تمنايي را مي پاييد، شماره گرفت، گفت: «خانم رحماني؟ سلام. سهيلي هستم.
تشكر. با زحمت هاي ما خانم؟ اختيار دارين. يه پيغام واسه كامران داشتم. مثل اينكه سرتون خيلي شلوغه. نه خواهش مي كنم. بله...بهش بفرمايين هواپيما رو براش مي خرم. خودش مي دونه. خب وقتتون رو نمي گيرم . چشم. حتماً .لطفتون زياد.»
گوشي را گذاشت. لبخند زد و سر تكان داد. معلم ها يكي يكي مي آمدند :
«سلام»
«سلام»
«چيه؟»
«چته؟»
«هيچي.»
«يه مرگيت هس.»
«نه مرگ تو»
خانم شيخي گفت:«صبر كنين همه بيان تا براتون بگم چي شده»
از دفتر آمد بيرون. رفت طرف حياط و از رو پله ها به تمنايي اشاره كرد بيا. راه افتاد آرام آرام. دست هاش را در جيب كاپشن اش كرده بود. مستقيم جلو پاش را نگاه كرد. بي اعتنا به دور و بر. انگار موجودي بزرگ تر چند سال بزرگ تر از تمنايي است كه دارد مي آيد. يا شايد اين همه وقار براي اين است كه فكر مي كند مادرش زير نظر داردش و قرار است پيش خدا از اين كه او پسرش است، سرافراز باشد. دستش را گرفت. گفت: «خانم شمس تلفني با مادرت صحبت كرده. مادرت پيغام داده كه خيلي دوستت داره.»
«نمرده؟»
«نه. گفته مگه به همين سادگيه كه تو رو بذاره تو اين دنيا و خودش بره اون دنيا؟»
«اوهوم»
«گفته هر چي بخواي برات مي خره و هر جا بخواي، مي برتت.»
«گفته؟»
«معلومه كه گفته. حالا برو بازي كن»
«خانوم اجازه،‌قابمونو برامون نگه مي دارين؟»