زن غلتي زد، پتو را دور خود پيچيد و به ساعت ديواري خيره شد. حركت پاندول يكنواخت و منظم بود. مثل ديروز، مثل روزهاي پيش. روي صفحه ساعت غبار نشسته بود و عنكبوتي پرحوصله دور و بر ساعت تار تنيده بود. نگاه كرد، و بعد سرش را برگرداند، تا چند ثانيه ديگر. ساعت شش بار مي زد، انگشتان اشاره اش را در گوشهايش كرد و فشار داد. پشت پنجره آسمان ابري بود. هواي مه آلود همه جا را خاكستري كرده بود. برايش جمعه هميشه بلند بود و خاكستري، انگار كش مي آمد، انگار لحظه ها با درنگ و ترديدي پر از وسواس رو نشان مي دادند. انگشتانش را كه از گوشهايش برداشت، ساعت آخرين ضربه خود را مي زد. زن غلتي زد، پتو را دور خود پيچيد و به ساعت ديواري خيره شد. حركت پاندول يكنواخت و منظم بود. مثل ديروز، مثل روزهاي پيش. روي صفحه ساعت غبار نشسته بود و عنكبوتي پرحوصله دور و بر ساعت تار تنيده بود. نگاه كرد، و بعد سرش را برگرداند، تا چند ثانيه ديگر. ساعت شش بار مي زد، انگشتان اشاره اش را در گوشهايش كرد و فشار داد. پشت پنجره آسمان ابري بود. هواي مه آلود همه جا را خاكستري كرده بود. برايش جمعه هميشه بلند بود و خاكستري، انگار كش مي آمد، انگار لحظه ها با درنگ و ترديدي پر از وسواس رو نشان مي دادند. انگشتانش را كه از گوشهايش برداشت، ساعت آخرين ضربه خود را مي زد.
«كاشكي ديرتر بلند مي شدم ، كاشكي تا دوازده خواب بودم»
دوباره غلت زد. فكري به ذهنش نمي آمد، روياها بسكه تكرار شده بودند، حوصله اش را سر مي بردند، ديگر تصاوير با هم نمي خواندند. كار، كاري كه آنچنان مشتاق، زندگي زنانه اش را به خاطر آن رها كرده بود مثل وزنه اي سنگين و سربي روي زندگيش فشار مي آورد. ديگر براي نوشتن مجبور بود تكه هاي له شده خاطراتش را اينجا و آنجا در گوشه دفتري يادداشت كند، تا زماني، زماني دور از ذهن، آنها را به هم وصله كند و قصه اي بنويسد، قصه ها از او مي گريختند، انگار همه چيز گذشته بود و اين چند ماه كه با شور و شادماني در آن رها شده بود، فاصله اي چنان طولاني بين او و زندگيش گذاشته بود كه ديگر نمي توانست به راحتي، حتي خودش بگويد كه در چه تاريخي اتفاق افتاده است.
انگار سالها پيش بود كه هر روز صبح بلند مي شد، سماور را روشن مي كرد و بساط صبحانه را مي چيد تا او كه خرو پفش تمام اتاق را پر كرده بود با حوصله بلند شود و سر سفره بنشيند، شايد قابل تحمل بود و او نمي توانست و يا نتوانسته بود، شايد مي شد مثل زنان ديگر چشمانش را ببندد و هيچ چيز نبيند اما «زن حسابي، زن بايد زن باشه، همه اش بخاطر اينه كه من رفتم زن روشنفكر گرفتم و پشت سرم، الم شنگه راه انداختم، خيال مي كني مرداي ديگه نمي كنن.»شايد شايد ميشد گوشه اي كز كرد، يا جارويي بدست گرفت و گلبرگهاي گل قالي را پريشان كرد و مات و منگ گوش داد.
«توي خنگ خدا، بد گمان نباش، كار فكري آدمو خسته مي كنه اينا رو كه مي بيني جدي نيس. هيچكدامشان جدي نيستن، فقط براي تمدد اعصابه.»
تمدد اعصاب با دختراني كه به هواي بازيگري مي آمدند، دختراني جوان، سالم و مشتاق، دختراني مثل خودش مثل همان روزها كه مي آمد تا نقش آنتيگونه را بازي كند. «ببين زني كه شوهر كرد ديگه بازي مازي رو ميذاره كنار، بعدشم خيال نكن كه خنگم اينهمه نگو مچاله مي كني، مچاله مي كني، حسوديت ميشه، همين و بس وگرنه من كه كاري باهاشون ندارم. مي آن يه چيزي ياد ميگيرن يه دستي هم به سر و گوششون مي كشم ، آخه حيف نيس؟ اگرم خيلي ناراحتي تمامش كن.»
و تمام شده بود و حالا او بود با آسمان ابري پشت پنجره و پاندول ساعت كه بي اعتنا مي رفت و مي آمد. و عنكبوتي كه مرتب تار مي تنيد.
پتو را كنار زد و نشست. روي ميز كتاب ها ولو شده بود زير سيگاري پايين تخت پر از كونه هاي سيگار بود و هواي اتاق خفه. بلند شد،‌پنجره را باز كرد، هواي سرد به صورتش خورد. لبخندي بر لبش نشست:
«دلخوشيها كم نيست.»
دستش را از پنجره بيرون آورد و زير آسمان ابري گرفت.
«نه هنوز نمي باره، كارامو مي كنم ميرم سراغ بچه ها.»
پنجره را باز گذاشت، تخت را مرتب كرد و به سر وقت ميزش رفت، زير چشمي ساعت را مي پاييد، نيم ساعت گذشته بود. كتاب ها را جمع و جور كرد و روي صندلي نشست.
«اگه همه از ديروز بيرون باشن چي؟»
از اتاق بيرون رفت. تاريك بود. چراغ هال را روشن كرد، روبروي آينه، ايستاد دستي به چينهاي زير چشمش كشيد:
«ها! يواش يواش ميآين، همينطور زياد ميشين سه تا روي پيشاني، دو تا اين گوشه، واي يكي ديگه اينجاس، ديروز نبود، نه...نه، چين نيس خط متكاس...صورتمو كه بشورم درست ميشه.»
در دستشويي را كه باز كرد، ايستاد مورچه ها سوسك بزرگي را مي بردند. خم شد. بغضي در گلويش شكست:
«برين كنار، برين گم شين.»
مورچه ها بي اعتنا سوسك را مي بردند، سوسكي كه ديگر مرده بود با پاهاي نازك شكسته اش و شاخك هاي خم شده و بالهايي كه سوراخ سوراخ شده بود، گاهي مورچه ها انگار براي استراحت سوسك را به زمين مي گذاشتند و سر در گوش هم چيزي مي گفتند و دوباره او را مي بردند، سوسك به كف دستشويي كشيده مي شد. زن با پا محكم به ديوار زد: «برين، برين گم شين.»
مورچه ها در مي رفتند سوسك را گرفت، بالهايش خشك شده بود.
«لعنتي، گفتم كه يه گوشه اي بنشين، اگه ديشب نيومده بودي پايين تخت لهت نمي كردم، چه مي دونستم اونجا وايسادي، تقصير خودت بود وگرنه حالا زنده بودي، مثل اين مورچه ها، مثل من، اون يكي ديگه كو؟ همون كوچولوهه، عقلش از تو بيشتره. اگرم بياد تو اتاق ميره رو ميز ميشينه، اي بي عقل كله پوك...»
از دستشويي بيرون آمد، سوسك را لاي دستمال كاغذي پيچيد و با دست خاك گلداني را كه در هال بود عقب زد، سوسك را به خاك سپرد و به اتاق برگشت. پنجره را بست، ساعت يكربع به هفت بود، روي پنجه هاي پا ايستاد، ساعت را از ديوار برداشت.
«حالا دوباره مي خواد بزنه، دنگ، دنگ، دنگ...»
پاندول را با دست نگه داشت و دوباره ساعت را به ديوار زد.
«ديگه بي صدا، سكوت، سكوت محض.»
روي صندلي نشست و به آينه كوچك روي ميز خيره شد:
«مُرد يك نفر از ساكنين اين خانه مُرد، قاتل همين جاست. منم، خود من، اما هيچ فايده اي نداره. دادگاهها به اين جور قتلها كاري ندارن.... خوشحالي؟ اي بي غيرت...ادا در نيار، عمداً له ش كردي، مگه كور بودي...به هر حال تو كردي عمد يا غير عمد، قاتل.»
به خودش نيشتك زد. لب هايش را كج و كوله كرد و بي حوصله آينه را برگرداند:
«حوصله تو رو ندارم. برو اصلاً چطوره بخوابم ، تا دوساعت ديگه هيچكي بيدار نمي شه...»
بلند شد، خودش را روي تخت انداخت و زير پتو رفت.
«با اين دو ساعت چه كنم؟ بشمار، تا صد بشمار، اگه خوابم نبره؟ تا هزار بشمار.»
شمرد. هر جا اشتباه مي كرد بر مي گشت و مي شمرد، به هشتصد كه رسيد سرش گيج رفت. همه چيز دور سرش چرخيد، انگار كه از بلندي پرت شده باشد، در هوا معلق زد، تمام حواسش به اين بود كه به جايي نخورد به سنگي، سنگلاخي، با سر در دره تنگ و تاريكي مي رفت، دره اي پر از آفيش هاي تئاتر، ‌پر از صدا، صداهايي در هم، روي صحنه، ته دره آنتيگونه ايستاده بود، فرياد مي كشيد، «اين برخلاف انصاف است، تو نخواستي با من شريك باشي، منهم تو را شريك نكردم ها...ها...ها، چون به تو مي خندم خود بيشتر رنج مي برم ها..ها، من مرگ را برگزيدم ...تو زندگي را ...ها...ها در سوگ من نه آهي بر آسمان خواهد رفت نه اشكي بر زمين خواهد ريخت. دستها، وقتي حرف ميزني جلوتر بيا اينجا، روبروي تماشاگران بايست و دستهايت را اينجور آها اينجور بگير. هم آوازان بخوانند ...ها با هم آنتيگونه، تو اينجا بايست، بسه، بسه ديگه حسوديت ميشه، ديگه از اين حرفا نزن، برس به خونه و زندگيت، تئاتر مي خواي بازي كني كه چه بشه؟ همينكه، آخه اينم خوراكه كه تو پختي... پس اون نويسنده اسكاتلندي چه كه دويست تا معشوقه داشت ...آنتيگونه گريه كن، درست گريه كن، انگار سر قبر خودتي ....اي گور، اي حجله گاه من، اي دخمه ي تاريك...داد هم ميزنم...تقصير من نيست، صداي پريدن سوسكها نميذاره...»
چشمانش را كه باز كرد همه جا سنگين و تار بود. زير پتو روي سينه اش انگار كسي استفراغ كرده بود. منگ و بي حال بلند شد، پنجره را باز كرد و ايستاد.
«بايد بزنم بيرون، حتماً بايد برم بيرون»
از خانه كه بيرون رفت باران نم نم مي باريد، صورتش را رو به آسمان گرفت.
«آه...داشتم مي ميردم»
كيفش را گشت، پر از دو ريالي بود. مردي در كيوسك كنار خيابان تلفن مي زد.
«كاشكي زود تموم كنه.»
كنار كيوسك كه رسيد مرد بيرون آمد و همانجا ايستاد. دستپاچه داخل كيوسك شد، شماره اي گرفت و منظر ماند، هيچ كس جواب نمي داد. شماره ي ديگري گرفت. زنگ يكنواخت و بي اعتناي تلفن در گوشش مي پيچيد. با اشاره از مرد ساعت را پرسيد و مرد گفت:
«نه»
و خنديد شماره ديگري گرفت. زنگ چهارم بود كه كسي گوشي را برداشت، از خوشحالي داد كشيد:
«آخ فاطي،ريال لا مصب، آخه شماها كجا هستين، صبح تا حالا هر شماره اي مي گيرم كسي جواب نمي ده.»
اخمهايش را در هم رفت، به ديواره كيوسك تكيه داد، صدايش را صاف كرد و سعي كرد شور و هيجان اولي را حفظ كند:
«نه بابا، اينجور چيزها از من گذشته، از اين تئاترها خيلي ديدم، نه كار واجبي نبود، دنبال كتاب سمك عيار مي گشتم، نه والله اگه جمعه نبود مي رفتم ميخريدم آره كاري براي كودكان، نه مزاحم نمي شم، قربان تو، خداحافظ.»
تكيه به ديواره ي كيوسك همانجور ماند، پس همه امروز در تالار جمع بودند تا آخرين تمرين «پرومته در زنجير»‌را ببينند، پس هنوز كار مي كند. كار خلاق، هه.... «ميريم تئاتر، ميريم آخرين تمرين نمايش شوهر سابقت را ببينيم...»
كسي به شيشه مي زد، مرد بود دو ريالي بدست. خسته لبخندي زد و بيرون آمد. مرد با تعجب نگاهش كرد.
«خانم ...طوري شده؟»
«نه»
«آخه ديدم يه دفعه خلقتون تنگ شد.»
«نه....»
گيج و سرگردان به خيابان نگاه كرد. به برگهاي زردي كه زير باران، خيس به آسفالت چسبيده بودند، به آسماني كه ابري بود.
«هيچ كس نيس، هيچ كس.....»
با خودش حرف مي زد و مرد همانطور ايستاده بود، مرد سرفه اي كرد، جلوتر آمد و زن او را ديد، با تعجب نگاهش كرد و براي لحظه اي لبخند كمرنگي بر لبانش نشست، مرد نگاهش مي كرد و مي خواست، مي خواست با او حرف بزند.
«جسارت نباشه، مگه شما تنها زندگي مي كنين؟»
زن سرش را تكان داد
«چرا؟ حيف نيست؟»
«حيف!؟»
مرد يكبار ديگر سرفه كرد، صدايش رگه دار بود و كلفت.
«بله......آخه ...ماشاالله هنوز جوانيد.»
زن پوزخندي زد .
«جوان؟»
«بله، خيلي ها تو سن و سال شما شوهر مي كنن.»
زن نگاهش را به ميدان خيس باران دوخت، سگي زخمي روي چمن هاي خيس غلت مي زد و ناله مي كرد، با صداي مرد رويش را برگرداند. «عنايت نفرموديد.»
«چي؟»
«عرض كردم، چرا ازدواج نمي كنيد؟»
دوباره به مرد نگاه كرد، صورت تپل و يقه پيراهنش كه تا زير گلو بسته بود.
«شوهرم مرده...آقا»
مرد با خوشحالي و ترديد به زن نزديك شد :
«خدا رحمتش كنه، همه مي ميرن، شما كه نبايد خودتونو بكشين...لابد شاغل هم هستين»
زن فكر كرد كه مرد دارد ني خودش را مي زند و او اينجا زير باران نمي دانست به كدام جهت برود.
«عنايت نفرمودين...»
«بله شاغلم.»
«به، به ماهي چند مي گيريد؟»
«شش....»