«به، پس چرا ازدواج نمي كنيد؟»
پوزخندي زد، دلش براي آنچه كه در ذهن ساده ي مرد مي گذشت مي سوخت.
«حوصله ندارم آقا، حوصله ي يك عزاداري ديگه.»
« اشتباه مي كنين، اشتباه محض، از شما با اين عقل و كمال بعيده، همه كه نمي ميرن، الان خيلي از آقايون هستن كه دلشون مي خواد زنشون شاغل باشه، مثل خود من، زنم به جهاتي راضيه كه همسر دوم بگيرم، شما هم كه ماشاءالله شاغليد  و خرج خودتونو در مي آريد، تازه مي تونيد كمك حال شوهرتون هم بشيد، مگه يه زن چقدر خرج داره؟ شما خانم با شخصيتي هستيد، مي دونيد، اصلاً زني كه شاغله خودش يه پا مرده، حيفه تنها بمونيد، كار خلافي هم نيست، به هر حال بايد شوهر داشته باشيد، آخه يه زن تنها چه كاري ازش بر مي آد؟ دنيا پر از گرگه خانم. من حاضرم هر جوري كه شما ميل داشته باشيد كمكتون ....»
دهان مرد مي جنبيد، كت كهنه و رنگ و رو رفته اش زير باران خيس شده بود.
بي حوصله راه افتاد. باران تندتر مي باريد باد دانه هاي ريز باران را به صورتش مي زد چشمانش مي سوخت، گلويش انگار ورم كرده بود. به ميدان پاستور كه رسيد ايستاد، سگ زخمي همانطور زوزه مي كشيد، تنش را به زمين مي ماليد، بي اختيار به طرف سگ كشيده شد، پاهايش مي لرزيد، ماشين ها بوق زنان مي گذشتند و او بي توجه به ترمزها و فحش هايي كه نثارش مي شد به چمن رسيد، به طرف سگ رفت روي زانوها خم شد، دستهايش را به طرف چشمان اشك آلود سگ بُرد، سگ وحشت زده نگاهش كرد، دست از زوزه كشيد و ناگهان پا به فرار گذاشت، زن همانطور ماند، ميدان دور سرش مي چرخيد.
وقتي دوباره كنار خيابان ايستاد، باران آرامتر شده بود، نگاهي به انتهاي خيابان پاستور كرد.
«نه....خانه، نه»
 مردد ماند و ناگهان ميان بعض و گريه به ثريا فكر كرد، فقط او مي توانست در خانه باشد. او را تازه مي شناخت، دو ماه بيشتر نمي شد و شايد هم يك ماه، اهل هيچ هنري نبود، زني بود ساده، خيلي ساده.
خوشحال به ماشين ها نگاه كرد، چند تاكسي پر رد شده بودند، پيكاني سفيد رنگ با سرعت از جلويش گذشت و آب گل آلود خيابان را به سرو رويش پاشيد، خنديد، خوشحال بود، مي رفت خانه ي ثريا زنگ مي زد، ثريا در را باز مي كرد و مي گفت :
آدمك شلي شدي...بدو، بدو برو حمام.
و بعد وقتي دوشي مي گرفت و بيرون مي آمد، ثريا يك ليوان چاي داغ جلويش مي گذاشت.
از سر رضا و شادماني آهي كشيد،‌رنوي سبز رنگي نيش ترمزي زد راننده در را باز كرد. داخل ماشين هوا گرم و گرفته بود،‌شيشه را كمي پايين كشيد، تو آينه چشمان راننده را ديد كه مي خنديد.
«آخ ..بي آنكه بپرسم، سوار شدم،‌دو راهي يوسف آباد مسيرتان هست؟»
«اختيار دارين نباشه هم شما رو مي رسونم.»
مرد پا را روي گاز فشار داد، ديوارها خيس بود و تمام پنجره ها بسته در جوي هاي كنار خيابان آب راه افتاده بود، گاهي رهگذري قوز كرده در خود از پياده رو مي گذشت، از ميدان انقلاب مي گذشتند. مرد پاكت سيگار وينستونش را در آورده بود.
«سيگار؟»
«نه ممنون.»
«يعني اصلاً نمي كشين؟»
«چرا ولي ... »
«ولي چه؟»
« الان نمي كشم»
«خوب... خوب حالا كجا مي رين؟»
« خونه ي دوستم.»
«لابد دعوتت كرده؟»
«نه نمي دونه كه مي رم»
«به، چه بهتر...فرض كنين من همون دوستتون هستم.»
«خيلي ممنون آقا.»
«حالا بفرماييد سيگار.»
«نه آقا صبحانه نخوردم.»
«عاليه مي ريم خونه ي من صبحونه ي مفصلي مي خوريم.»
خودش را جمع كرد، مرد با چشمان ريز و كوچكش به او نگاه مي كرد
«اگه چيز ديگه اي هم بخواين هس؟»
زن با تعجب پرسيد:
«چه چيزي؟»
مرد شاد و شنگول خنديد.
«مثلاً دودي، بنگي، علفي.»
زن چشمانش را بست . به پيشانيش دست كشيد و بي حوصله گفت:
«اشتباه مي كنيد.»
«نمي كنم»
زن صدايش را صاف كرد.
«من تحصيل كرده ام آقا، هيجده سال تمام درس خواندم.»
«منم درس خواندم، درس قيافه شناسي.»
زن اخم كرد، كنار خيابان كلاغي از روي درختي خيس پريد، ردش را در آسمان گرفت، كلاغ بال بال زنان رفت، زن گردن كشيد كه او را ببيند در انتهاي خيابان كلاغ قوسي زد و در جهت عكس پرواز كرد، زن بلند آه كشيد. مرد گفت:
«نگفتي...»
«چي»
«عجب يعني نشنيدي، خر رنگ مي كني...»
زن سردش بود، سرد سرد، صدايش رگه دار بود و مي لرزيد.
«آقا.... من با شوهرم ....دعوا كردم...اينه كه....اينجور آمدم...روز جمعه....»
اخم مرد در هم رفت به چهار راه رسيده بودند، زني آنطرف خيابان خيس باران ايستاده بود، مرد نگاهي به او كرد و پشت چراغ قرمز ايستاد.
«من ...دور مي زنم خانم جان...»
پياده شد، از چهار راه گذشت در كوچه اي پيچيد و به خيابان فرعي رسيد. جلوي تاكسي را گرفت، سوار شد، باران به شيشه مي خورد. بي حواس شيشه را پايين كشيد. باد باران را بصورتش كوبيد، صداي مسافران درآمد.
«ببندين خانم مگه نمي بينين»
شيشه را بالا كشيد و به بيرون خيره شد به مغازه هاي بسته و خيابانهاي خلوت.
«اگه ثريا نباشه چي؟»
صداي راننده را شنيد
«شما كجا مي رين»
هول شد، كجا مي رفت؟ خانه ي ثريا كجا بود؟ سعي كرد بياد بياورد، فايده اي نداشت،‌گيج و منگ به راننده نگاه كرد.
«نگفتين كجا مي رين؟»
بي هوا گفت:
«آن طرف چهار راه.»
راننده بر و بر نگاهش كرد،‌زن هراسان دستي به سرش كشيد.
«مگر چه گفتم.»
پياده كه شد پول داد و راه افتاد، صداي راننده را شنيد
«خانم بقيه پولت»
محل برايش غريب بود. درختها و مغازه هاي بسته، انگار هيچوقت اينجا را نديده بود، چند قدمي كه رفت ناگهان ايستاد.
«خانه ثريا ....ثريا.....ثريا»
هر چه فكر مي كرد كسي را به نام ثريا نمي شناخت. اصلاً ثريا كي بود؟ شايد يك برگ بود يا اسم يك گل، نام يكي يكي دوستانش را بلند گفت و قيافه آنها را مجسم كرد فايده اي نداشت، شايد قهرمان آخرين كتابي بود كه خوانده بود، سرش را با حيرت تكان داد. نه بايد بر مي گشت، بايد به خانه خودش مي رفت. ثريا، ثريا؟ دوستي كه از تئاتر و هنر هيچي نمي داند، كنار ديوار در كوچه راه مي رفت، از پنجره بسته خانه ها صداي خنده و موسيقي مي آمد. از كنار در بزرگي گذشت، سگي پارس كرد غريبه بود، محله را نمي شناخت. در خيابان فرعي پيچيد، ماشينهاي شخصي بوق مي زدند چراغشان را روشن مي كردند و با نيش ترمزي او را از جا مي پراندند، از خستگي پاهايش فهميد كه خيلي راه آمده، مردد ماند.
«نه پياده مي روم، اما خيلي راهه. باشه مي خواي زود برسي چه كار؟»
راه افتاد.  به كوچه اشان كه رسيد ساعت را از رهگذري پرسيد. ساعت چهار بود خوشحال شد، تا غروب چيزي نمانده بود و تا فردا صبح كه برود سركار. در را باز كرد، كيفش را كنار گلدان گذاشت و به اطاق رفت. پنجره باز بود پاكت سيگار را از روي ميز برداشت، سيگاري درآورد. فندكش كجا بود؟ در اطاق چشم گرداند و ناگهان از خوشحالي فرياد كشيد. كبوتر چاهي كف اطاق ايستاده بود. جلوتر رفت، پاهايش از خوشحالي مي لرزيد، مي خواست او را بغل كند و ببوسد، انگار تمام اطاق روشن شده بود. سيگار را پرت كرد و نشست.
«ناز نازي تو كجا بودي؟ از كجا پيدات شد....آخ عزيز ...عزيز خوش...خوش آمدي.»
رگه هاي سبز رنگ پرنده را با انگشت ناز كرد، با احتياط او را بلند كرد و گردنش را بوسيد. به چشمانش نگاه كرد. پرنده انگار خجالت بكشد چشمهايش را روي هم گذاشت.
«نازي، غريبي مي كني، خونه خودته، ميتوني بموني، لابد از اطاق ريخته و پاشيدم دلت بهم خورده، چشماتو نبند، جون خودت يه دقه همه جا رو تميز مي كنم، گفتم جون خودت، حالا تو بشين رو تخت، برات نون ميآرم، آب مي آرم، مي برمت حموم ...خوش آمدي، ميدوني يه كيسه دون برات مي خرم، يه كيسه دون كه هميشه بخوري و چاق و چله بشي، حالا بنشين اينجا تا اطاقو تميز كنم.»
پرنده را روي تخت گذاشت. خنده اي تمام صورتش را پوشانده بود، آواز خوانان به طرف آشپزخانه رفت. تكه ناني را در كاسه اي آب ريز ريز كرد و به اطاق برگشت. پرنده چشمانش را بسته بود. دستي به بالهايش كشيد، كاسه را جلويش گذاشت:
«بازم كه تو چشماتو بستي، بيا ناز نازي بيا، الان همه جا رو تميز مي كنم، همه جا رو برق ميندازم، آخه از كجا مي دونستم تو ميآي، بي خبر ميآي مهموني؟ اي ناقلا،.... نه، نه خلقت تنگ نشه، راحت باش،‌انگاري كه تو لونه ات هستي، راحت راحت باش.»
زن نوك پرنده را در كاسه آب فرو برد. پرنده نوكش را تكاند، زن بلند خنديد.
«خوب باشه، خودت بخور.»
زن بلند شد، به گلدانها آب داد و برگهاي سبز را كه زير غبار سياه شده بودند با پارچه پاك كرد. كارش كه تمام شد كنار پرنده كه همانطور ساكت و چشم بسته ايستاده بود نشست.
«ميدوني، فقط مانده يه دوش بگيرم. تندي ميرم و بر ميگردم. اينطور بو ميدم، تو محلم نميذاري، همه اش پنج دقه طول مي كشه، بعدش ميام حسابي با هم حرف مي زنيم.»
زن بالهاي پرنده را بوسيد و به حمام رفت.  بيرون كه آمد پيراهن بلند نارنجي رنگي تنش بود، سرش را جلوي آينه مرتب كرد، سرمه دان را برداشت و سرمه كشيد، به خودش عطر زد، به آينه نگاه كرد. جوان شده بود. چينهاي صورتش رفته بودند. لبخندي زد و به سراغ پرنده رفت. براي لحظه اي ماند. پرنده جمع شده بود، به اندازه يك مشت، سرش در كاسه آب فرو رفته بود و گردنش خشك شده بود. جلوتر رفت، صداي غريب خودش را شنيد.
«پس آمده بودي اينجا بميري؟»
با پاهاي بي رمق كنار تخت نشست، صورتش را با دستهايش پوشاند و فكر كرد.
«يعني... تو......تو مردي؟»
پنجره باز بود، پرنده را بلند كرد و روي تخت دراز كشيد، پتو را روي خودش كشيد و پرنده را در آغوش گرفت.

آبانماه 64