منوی کاربری: BoomOBar - بوم و بر - ادبیات

دسته بندی موضوعی:

آخرین ارسالی های انجمن:
با عرض پوزش، به دلیل پاره ای از تغییرات، انجمن های بوم و بر تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی باشد.
مطالب اتفاقی بوم و بر:

:: لیست مطالب موجود در بخش داستان کوتاه (مرتب شده بر اساس حروف الفبا)

  • زندگی آنطور که من فهمیده ام
    مرد بزرگی درفیلادلفیا زندگی می کند و این مرد وقتی که نوجوانی فقیر بود ، وارد یک بانک شد و گفت : « قربان جناب عالی احتیاج به یک پادو ندارید ؟ »و مقام منیع گفت :« نه پسر ،...
  • سراسر حادثه - بخش 1
    برادر بزرگتر صبح وقتي مي‌خواست سر كارش برود گفت كه بايد امشب مستأجران را دعوت بكنيم و به رسم قديم و هميشگي به آنها شام بدهيم، چون علاوه بر اينكه شب يلدا شبي تاريخي است، اين خود بهانه‌اي است براي...
  • سراسر حادثه - بخش 2
    چون اصل قضيه ريشه‌دار نبود خيلي زود صلح كردند: برادر بزرگتر صداي راديو را آرام‌تر كرد و پهلوي خودش براي آقاي مهاجر جا باز كرد و آقاي مهاجر وقتي مي‌خواست بنشيند سرش به ديوار خورد كه اگرچه همه ديدند اما...
  • سراسر حادثه - بخش 3
    باز اتوبوس ايستاد. خانم مهاجر، چادرش را بيشتر به خود پيچيد و مثل تك درخت غبارزده‌اي در پهناي كوير، سرش را اندكي خم كرد، گويي تنفس برايش مشكل شده بود. مازيار ناليد و پاي دردمندش را با دست فشرد.
  • سه قطره خون
    ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفتة ديگر آزاد خواهم شد ؟ آيا ناخوش بوده ام ؟ يكسال است ، در تمام اين مدت هر...
  • شبی که تنهایش گذاشتند
    فليثيانو روئلاس از کساني که جلوتر‌از او بودند، پرسيد : "چرا اينقدر يواش مي‌رويد؟ اين‌طوري خوابمان مي‌گيرد. مگر نبايد زود آن‌جا برسيد؟"گفتند: "فردا کلة سحر مي‌رسيم آن‌جا." اين آخرين حرفي بود که از دها‌ن آن‌ها شنيد. آخرين حرف آن‌ها. اما اين...
  • شیخ صنعان
    گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت شيخ صنعان پير صاحب كمال و پيشواري مردم زمان خويش بودو قريب پنجاه سال در كعبه اقامت داشت. هر كس به حلقـﮥ ارادت او در مي‌آمد از رياضت...
  • عالی جناب - بخش 1
    افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفيد عروس و سفره‏ي عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضايت نداد عكّاس خبر كنند. مي‏گفت خبري نيست كه عكس بگيرند. و راستي هم خبري نبود. فقط پدرومادرها بودند و...
  • عالی جناب - بخش 2
    از گفته‏ها و نوشته‏هاي عالي‏جناب تفسيرهاي مختلفي وجود داشت. خود عالي‏جناب در هيچ‏كدام از نوشته‏هاي خودش هيچ اشاره‏ي صريحي به مسئله‏ي ازدواج نكرده بود. آن‏قدر مسائل مهم و حياتي و در ابعاد جهاني و اغلب لاينحل وجود داشت كه جايي...
  • كابوس پشت سر مانده
    شايد اگر بار ديگر در اين دنيا تكرار شوم ، اين اتفاق دهشتناك براي من بيفتد . آنچه را كه مي نويسم برايم بشدت واقعي است و آن را با تمام وجودم لمس كرده ام . آري من تمامي عشقم...
  • مادر بزرگ
    معصومه اشك مي ريخت و پا به پاي مادر از انباري به اتاق و از اتاق به حياط مي رفت. دلش مي خواست بقچه مادر را باز كند، چادر از سرش بگيرد و به او بگويد كه مي تواند هميشه...
  • مرا مي كشند
    در تمام عمرم، چنين روزي را شاهد نبوده ام. هيچوقت فكرش را هم نمي كردم كه اينطور بشود. چه روز عجيبي است. از صبح تا به حال صحنه هاي وحشتناكي را ديده ام. دلم مي خواهد به شدت فرياد بزنم،...
  • مردی که نتوانستند به جنگ بفرستندش
    ملوان پیر چپقش را از لبش برداشت و با تحقیرتف کرد و گفت «جنگ نه موضوع پیچیده است . نه فهمیدنش مشکل است . آدم یک تفنگ بر می دارد و مردم را می کشد . ولی پدر بزرگ من...
  • مرغ عشق - بخش 1
    زنم گفته «ممكنه بميرن» پسرم گفت: «از نظر علمي اين حرف چرته.» براي هزارمين بار به پسرم توضيح دادم كه اين طرز حرف زدن نيست «بگو اين حرف درستي نيست.» پسرم به حالت حق به جانبي گفت: «همون» «نه، اين همون نيست باباجان، چرته،...
  • مرغ عشق - بخش 2
    من براي ختم غائله بازوي زنم را فشار دادم يعني ساكت شود، اما مثل هميشه زنم به حرف من گوش نكرد و فيلش ياد هندوستان كرد و سر فحش را به من كشيد كه چرا او را به اين «طويله...
  • من چه گوارا هستم
    ظهر دوشنبه بود آقای حیدری دستش را به پیشانی اش کشید فکر کرد تب دارد. بدجوری گرمش شده بود و دکمه یقه، گلویش را فشار می داد. شیشه ماشین را پایین کشید و سرش را كنار پنجره گرفت. توي فضا چيزي داغ و جامد
  • مهر و ماه - بخش 1
    زماني در زاگادهم زندگي مي كردم، روزي به ناگاه شوق زيارت خانه خدا و مزار متبرك حضرت پيغمبر اكرم در دلم افتاد، و چنان بي تاب گشتم كه روزي چند از آن پس قدم در راه آن مقصد شريف نهادم. ز...
  • مهر و ماه - بخش 2
    آن گاه «ماه» و «عطارد» و جمله لشكريان بدان شهر كه ديوارهايش از نقره، و درهايش از زر بود درآمدند و چندان زر و انواع گوهر ديدند كه از حد گمان و قياس افزون بود. در آن شهر كوشكي وجود...
  • مهر و ماه - بخش 3
    چنان بي خويشتن شد كه از بسياري اندوه و حسرت فريادي بلند كشيد. فريادش به گوش كيوان رسيد و آنان كه در آن سرا به خواب بودند همه بيدار شدند و كنيزان آن تازه روي، پروانه سان گرد وجودش جمع...
  • نامه براي پروين
    زن كيف خريدش را زمين گذاشت و سمت راست مرد ايستاد. مرد با روان نويس سياه بر روي كاغذ سفيد مي نوشت و آرام آرام با خودش مي خواند «و خدا شاهد است كه.....» مردي ميانسال سمت چپ مردِ كاتب...
  • نامه مسروقه
    پاریس ، درست پس از یک غروب تیره و تار پائیزی  ، داشتم از مصاحبت ، سی.اوگست دیوپین *، یکی از دوستان قدیمی ام در کتابخانه کوچکش لذت می بردم ، که ناگهان درب اتاق باز شد و مونسیق** ،...
  • نون تافتون
    خيلي دوست داشتم كه اسم هر دوي ما را در امين آباد بنويسند، دائي عباس مي گفت: اينجا جاي خوبيه، شماها ميتونيد به راحتي بازي كنيد و توي چمنهاي حياط امين آباد بگرديد. خب منهم ده سالم بيشتر نبود، فكر...
  • وامق و عذرا
    در زمانهاي قديم فلقراط پسر اقوس بر جزيره كوچك شامس حكومت مي كرد. اين پادشاه فرمانروايي خودكامه و ستمگر بود، اما به آباد كردن سرزمين خود شوق بسيار داشت. او در آن جا بتي بر پا كرد كه يونانيان او...
  • ورقه و گلشاه - بخش 1
    در روزگاري كهن، در قسمتي از سرزمين عربستان كه آبادتر از ديگر مناطق آن كشور بود قبيله اي به نام بني شيبه زندگي مي كرد. اين قبيله كه مردمانش همه قوي پنجه بودند دو سالار داشت كه برادر بودند. نام...
  • ورقه و گلشاه - بخش 2
    دل غالب از شنيدن جواب تلخ و طعن آميز آن فتان آشوبگر تيره شد و گفت سزاي كسي كه پند دوستداران را نشنود جز بند نيست و آن كه را مرگ مقدر باشد به هيچ تدبير رهايي نمي تواند. آن...
  • ورقه و گلشاه - بخش 3
    ز آن پس خور و خواب را بر خود حرام كرد و جز شيون كردن و گريستن كاري نداشت پس از چند روز غلاماني كه خواسته و رمه و حشم ورقه را مي آوردند از راه رسيدند و بار افگندند...
  • وقتي كه ماه ريفي از خربزه خيال بود
    اولين تصويري كه از آن دوران به يادم مي آيد مال سالهاي مدرسه است. وقتي كه كيف درب و داغانم را توي دستم گرفته بودم و داشتم توي آسمان سير مي كردم آسمان روشن روشن بود: و ابرهاي سفيد درخشان...
  • وقتی در حراج خودت شرکت می کنی
    در خانه ات ، کسی که ندیده ای ، کسی که نمی شناسی ، گیلاس کریستال را - یک از دوازده تا را - به دست می گیرد و می گوید : «چند ؟» و به دورو برش نگاه می...
  • چرا کچل ها عاقبت به خیر می شوند - بخش 1
    یکی از آن شبهای گرم تا بستان بود ؛ از آن شبهایی که دلم نمی آمد به همین راحتی بگیرم بخوابم . انگار اگر می خوابیدی ؛ یک چیز ناشناخته ای حرام و هدر می شد و از دست می...
  • چرا کچل ها عاقبت به خیر می شوند - بخش 2
    شاگرد اوستا هنوز بغل حوض بود و دسته های فرغون را نگه داشته بود . باورش نشده بود که امشب باید کار کند . منتظر بود تا حرف اوستایش به حرف بابا بچربد و برگردند خانه شان .- اوستا جون!...
صفحه  1  |  2  |  3 

  هر گونه استفاده از محتویات این سایت بلامانع است. [+]
  معنی هر واژه را با دو بار کلیک بیابید. [+]
BoomOBar - بوم و بر - ادبیات   Atom  RSS